یلدا فرخنده
خیلی وقت پیش قصد داشتم مقاله مهیجی در مورد انواع سبکهای طراحی که بچههای دانشگاه وقت ژوژمانهای به کار میبردند بنویسم. باور کنید که مقاله خیلی مهیجی میشد هنوز هم مطمئنم که میشود ولی متاسفانه نمیدانم چرا تا به حال ننوشتهام.
*
اما حالا بنا به قولی که دادم چند خطی جدی در مورد طراحی فرش مینویسم. امیدوارم جواب سوالهایی که پرسیدید بین این چند خط باشد.
بگذارید ببینم! بعد از اینکه رفتید دانشگاه خود به خود! متوجه خواهید شد که شما هر ترم درسی خواهید داشت که عنوان طراحی را یدک میکشد. ترم اول و دوم طراحی پایه 1و2 که اگر هنرستان درس خوانده باشید میدانید چه هستند و اگر نه، باید بگویم بیشتر از اصول طراحی پیشروی نخواهید کرد؛ سال اول هدف دانشگاه این است که همه یک دست بشوند، تا حدی و کسانی که گیج و منگ و براساس بی جایی آمدهاند دانشگاه هنر از میزان گیج بودنشان کاسته بشود. پس طراحی یک و دو در مجموع بیشتر از کشیدن کاسه، کوزه و بعد هم قد و قامت خودتان و همکلاسیهایتان و شاید یک چیزهای اضافهای در کنارش نیست.
طراحی پایه درس مهمی است؛ چه قبلا هنرستان رفته باشد و چه نرفته باشید این اصل را هرگز فراموش نکنید. (من هر دو حالت هنرستانی بودن و نبودن را با هم در نظر میگیرم، در غیر این صورت سرهر جمله مجبورم جداسازی کنم که وقت گیر است و خواندن جملات تکراری ملالانگیز) همیشه طراحی کردن اولویت اولتان باشد. برایش وقت بگذارید، اگر هم اتاقی داشتید که نقاشی میخواند و اتفاقا آدم فعالی بود پا به پایش طراحی کنید، نداشتید هم ملالی نیست برای طراحی کردن همیشه سوژه هست؛ حتی اگر نبود دست و پای خودتان که هست آینه که هست خودتان مدل خودتان بشوید. خط بکشید چون مهم است خط کشیدن اصل اول است. تا میتوانید خط بکشید و به خطوطی که میکشید سروسامان بدهید. زیاد خط بکشید، خطها و خصوصیاتشان را بشناسید. بعد از آن که شروع به طراحی کردید، میبینید در کنار خط کشیدن چیزهای مهم دیگری هم هستند که خود به خود رعایت میشوند: مثل خوب دیدن، خوب نگاه کردن و خوب تماشا کردن. کمکم این صفات گرانبها را در خودتان تقویت کنید. اولین طراحی را همیشه نگه دارید و آخر ترم کار آخر را با اولین کار مقایسه کنید. این مقایسه حتی اگر بی استعدادترین آدم در طراحی باشید باز هم خیلی امیدوار کننده خواهد بود. (فقط امیدوارم تنبلترین نباشید.)
دو ترم بعد (ترم سه و چهار) طراحی سنتی یک و دو را به عنوان واحدهای اصلی در رشته طراحی فرش خواهید داشت که همان طراحی است اما این بار با سبک و سیاق دیگری. اگر ترم اول و دوم به توصیههای بالا عمل کرده باشید، اینجا نصف راه را رفتهاید. در این دو درس اختصاصا با طراحی سنتی سرو کار دارید. گل، بته، ختایی، اسلیمیها و الخ... یعنی هر آنچه که در نقش اندازی هنرهای سنتی ایرانی تا به امروز دیدهاید. هر آنچه که شاید سرسری از کنار آنها رد شدهاید، حالا زیر دست خودتان خواهند آمد و شما باید با آنها دوست بشوید. فراموش نکنید اینجا هنوز با فرش سروکار ندارید و کل طراحی سنتی را باید درنظر بگیرید. اصل همیشه و همه جا طراحی کردن اینجا هم برقرار است اما با کمی تفاوت. هنوز هم به همیشه طراحی کردن از در و دیوار و کاسه و کوزه ادامه بدهید؛ اما بیشتر حوصله و وقتتان را روی طراحی سنتی متمرکز کنید.
کتابهای زیادی با عنوان طراحی سنتی چاپ شدهاند. سری به اولین کتاب فروشی دم دستتان بزنید. کتابها برای برداشتن گامهای اول خوب هستند، اما زیاد درگیرشان نشوید. اگر تنبل بودید و دو ترم اول کار نکردید و از طراحی به اندازه فیزیک اتمی سردر میآورید پیشنهاد میکنم از کتابها استفاده کنید. (کسی میگفت در این مرحله استفاده از کاغذ پوستی موثر خواهد بود و دستتان سریعتر راه میافتد. به زبان خلاصه یعنی با استفاه از کاغذ پوستی طرحها را از توی کتابها کپی کنید.) حتی اگر در دسته زرنگها بودهاید هم این راهکار شما را به سرعت جلو میاندازد. نقشها و فرمهای سنتی را بیشتر لمس میکنید. دوایر و منحنیها را بیشتر درک میکنید و دستتان زودتر راه میافتاد. وقتی با طراحی سنتی سرو کار دارید دستتان به اندازه طراحی معمول باز نیست. قاعده و نظم و رعایت درست اندازهها و فاصلهها در طراحی سنتی جزو اصول اولیه هستند و همیشه باید رعایت بشوند. اما باز هم دست خلاقیتتان بازباز است؛ تنها با این تفاوت که باید در مسیر مشخصی حرکت کنید که اگر طراح کم حوصلهای باشید! اوایل بسیار خسته کننده و اعصاب خرد کن به نظر خواهد رسید اما کم کم که عادت کردید میبینید جای برای نقش اندازی و پرواز خیال و خلاقیت بسیار باز است. (هیچ طراح خوبی نمیتواند کم حوصله باشد!)
کار زیاد ببینید. بروید مسجد جامع عباسی و گل کاشیها را خوب تماشا کنید. حتی اگر شده فقط یک گل را بعد همان دور و بر یک جایی بنشینید و سعی کنید گلی را که خوب تماشا کردید را بکشید. بروید مسجد شیخ لطف الله نقش کاشیها را ببلعید؛ بعد بروید خانه روی کاغذ آنها را بالا بیاورید! تماشا کنید و کار کنید. از کاشیها عکس بگیرید و کل عکس را روی ورق با رعایت فواصل و اصول درست دورها و منحنیها پیاده کنید. گلهای قالی زیرپایتان را تماشا کنید و نقاشی کنید. بروید عالی قاپو سقف را تماشا کنید (امیدوارم چشمانی تیزی داشته باشید!) و بعد گلها را از خیال و خاطرتان روی کاغذ بفرستید. مهم نیست اصفهان نباشید. همه شهرهای ایران مسجد دارند. از کاشیهای مساجد عکس بگیرید و کار را پیاده کنید روی کاغذ خیلی مفید است و به روان شدن دستتان کمک میکند.
در این مرحله اصلا به خودتان به عنوان طراح فرش فکر نکنید. سعی کنید کسی بشوید که بتواند برای هر چیزی طرح بزند. کاشی، سفال، فرش، تذهیب، پارچه در و دیوار و هر چیز دیگری که بشود روی آن را با نقوش سنتی اسلیمی و ختایی تزئین کرد. فقط یک چیز را فراموش نکنید. مخصوصا اگر مذهب هستید و کار تذهیب انجام دادهاید؛ یادتان نرود که باید دستتان را بزرگ کنید! یعنی یک طراح فرش نمیتواند گل نقطهای بکشد. برای قالی نمیتوانید مثل تذهیب نقش بزنید. کوچکترین نقشی که توی قالی زده میشود حداقل بیست برابر یک نقش توی تذهیب قد و اندازه و طول و عرض دارد.
کار ببینید.
کار کنید.
کار ببیند.
کار کنید.
وقتی که خوب دستتان روان شد حالا خودتان نقش بزنید. مخصوصا وقتی با اسلیمیها سروکار دارید که میتوانند ترکیباتی بی نهایت وسیع و متنوع داشته باشند. اینجا دیگر کپی کردن تمام است حالا باید ذهنتان خودش شروع به سازندگی کند. البته سعی کنید فاصله بین تماشا کردن و کپی کردن و اولین شروع برای نقش اندازی از ذهنتان بیشتر از یک ماه نشود. چون بعد عادت میکنید به مفتخوری! و ذهنتان به خواب میرود.
بعد از ترم چهار رسما با دروسی سرو کار دارید که عنوان طراحی قالی را به دنبال خودشان یدک میکشند و دیگر رسما برنامه دانشگاه سعی دارد که از شما طراح فرش بسازد. پیشنهاد میکند که به برنامه درسی دانشگاه عمل کنید. (لیسانستان در گرو این برنامه است!) ولی خودتان را به آن مقید نکنید. همیشه به این فکر کنید که باید یک روزی طراحی بشوید که این قدرت را داشته باشید که برای هر خواستهای یک ایده در ذهنتان باشد و دستتان هم قدرت پیاده کردن آن ایده را داشته باشد.
این بیرون توی بازار، کار فرش خیلی ضعیف شده رو به موت است. (من اینجا به خودم و شما لطف کردم و نگفتم فرش مرده است.) پس این فکر را از کلهتان بیرون کنید که طراح فرش قوی میشوم و فردا میتوانم کار پیدا کنم. پس قوی بشوید. آنقدر قوی که بتوانید گستره بیشتری را پوشش بدهید.
متاسفانه کتابهایی که در مورد طراحی فرش و یا اصولا طراحی سنتی در ایران چاپ شدهاند آنقدر کم هستند که به هیچ میل میکنند! انتشاراتی مثل انتشارات یساولی که کار حرفهای در این زمینه انجام میدهد همه هنرش این است که کتابهای کم روق یا پرورقی را چاپ کنید یک صفحه عکس فرش را بیندازد و یک صفحه قربان صدقه فرش مذکور برود و از خودش تعریف کند. کار تخصصی به درد بخور (نمیگویم ایدهآل و یا حتی خوب) در مورد فرش انجام نشده است. پس حالا که عاشق فرش هستید سعی کنید روی پای خودتان بایستید و طوری خودتان قلمتان و دستتان را تربیت کنید که بعد از فارغ التحصیلی بتوانید کمی جایی از این خلاها را پرکنید.
لطفا بزرگ فکر کنید.
آنچه که من اینجا نوشتم ترکیبی از برنامه دانشگاه و پیشنهادهای بسیار ساده من بود. طراح خوب شدن تنها با طراحی کردن و خوب دیدن (و دیدن کارهای اساتید گذشته) امکانپذیر است. دستتان و ذهنتان را با همین برنامه کلی و به ظاهر ساده پرورش بدهید. حتما طراح خوبی خواهید شد.
اما اختصاصا در مورد کتاب:
به نظر من کارایی کتابها در پایینترین مرحله قرار گرفتهاند. کتابها بیشتر از یک بار ورق زدن و خواندن دقیق بعضی مطالبشان کارایی بیشتری ندارند.
(در یک مورد البته کارایی دارند. آن هم وقتی است که بخواهید کپی کنید. در غیر اینصورت بیشتر سعی کنید ایده بگیرید.) استفاده از کتاب فقط در حد تاتی تاتی کردنهای اولیه خوب است. بعد از این مرحله اگر خودتان را به کتاب عادت بدهید چیزی بیشتر از یک کپی کار نخواهید بود و هیچ کار ساخته پرداختهای حاصل از کپی گلهای مختلف از جاهای مختلف چنگی به دل نخواهد زد.
سعی کنید اگر یک گل میکشید آن گل را از ذهن خودتان بکشید بیرون و نه از بین صفحات کتابها. کتابها فقط برای مطالعه کردن و ایده گرفتن هستند و بس.
فعلا برای خالی نبودن عریضه اسم این چند کتاب را داشته باشید. سعی میکنم به مرور زمان این لیست را پربارتر کنم.
گلهای ختایی (آیین هنر و آموزش نقاشی ایرانی؛ کتاب اول)
پرویز اسکندرپور خرمی
تهران وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی
چاپ اول تابستان 1379
(پیدا کردن این کتاب خیلی راحت است.)
آموزش طراحی قالی
حسن جبلی
تهران، موسسه فرهنگی هنری نوروز هنر
چاپ اول 1379
قلم و قالی (دفتر اول ختایی)
علی خلیقی
انتشارات عابد
چاپ اول تابستان 82
(امیدوارم این کتاب توی بازار وجود داشته باشد.)
|
|
|
|
|
اين قاليچه از درهاي دورافتاده در کوههاي البرز، سمت شمالشرق همدان آمده است. اين ناحيه و فرشبافان آن چندان شناخته شده نيستند. کمابيش تا 10 سال پيش (متن مربوط به 1980 ميلادي است.) نمونههاي قديمي اين دستبافتهها را ميشد در بازار يافت؛ اما امروزه تقريبا از بازار حذف شدهاند.
در نگاه اول به اين بافتهها به نظر ميرسد که اصل لري داشته باشند، اما ويژگيهاي اين بافتهها مخلوطي از کارهاي کردي و شاهسون است. کشف اين دستبافتهها توسط تجار غربي در اواخر دهه شصت ميلادي باعث زياد شدن توليدات منطقه شد که متاسفانه باعث نابودي و از ميان رفتن بسياري از سنتهاي گذشته هم در طراحي و هم در نوع بافت منطقه نيز شد. رنگهاي ملايم و طرحهاي نه چندان خوب جاي گذشته را گرفتند. اين قطعه يك نمونه از اين دست بافتهها است. در اين منطقه اندازههاي مختلفي ميبافند. بزرگترين نقص دستبافتههاي جديد کلاردشت يکنواختي و دلگيري در رنگآميزي آنان است که گاه استفاده از زردي تند و سبزي خام بدان روحي تازه ميبخشد، اما عيب را از بين نميبرد.
در سالهاي بعد ميزان توليد کم باقي ماند. کاهش کيفيت باعث شد که شور و شوق اوليه تجار غربي رنگ ببازد. البته در حالت کلي اينچنين است که اگر يک کارشناس يک قطعه قديمي بيابد که ارزش آن را بشناسد، هيجان زده خواهد شد، اما دلالان تنها هنگامي هيجان زده ميشوند که چيزي را براي اولين با بيابند.
تصویر و متن برگرفته از کتاب Oriental Carpet Design نوشته P.R.J.Ford
دو جلسه است که میآید. با چادر تنگ و بسته... مقنعه سیاه... گرد قرص صورت... عینک هم...مقنعه چانهدار مشکی، چادر مشکی، بی هیچ آرایشی ... بی هیچ زیوری ... بیهیچ نشانهای از هر ملاحت زنانهای، مثل همه زنهای دیگری از این دست. جلسه پیش هم بود. این جلسه هم. این بار کتاب خاک گرفتهای باخودش آورده بود. به استاد گفت این را برادرم به عنوان غنیمت جنگی از توی یکی از سنگرهای عراقیها با خودش آورده... کتاب آموزش خط بود. خوشنویسی عربی... استاد گفت عربها به نستعلیق ما میگویند تعلیق... اصلش این نیست نستعلیق خطی است که زادگاهش ایران است که از ترکیب دو خط عربی نسخ و تعلیق به دست آمده ...
کتاب خاک گرفته بی جلد... صفحه اول پاره پاره... غنیمت جنگی است دیگر. کتاب را که نشان استاد میداد وقتی از برادر رزمندهاش میگفت و از غنیمت جنگی که یک کتاب بود، به سربازی فکر میکردم که در یک سنگر تمرین خط میکرد. آن سرباز چه دلی داشت؟ سربازی که در یک سنگر جنگی مشق خوشنویسی میکند، چطور آدمی میتوانست باشد؟ عربی که خط نستعلیق را تعلیق میگوید و توی سنگرش زیر یک آسمان جنگ زده خط مینویسد، چه جملهای را مشق میکند؟
جلسه پیش که آمد استاد از پدر پیرش پرسید که چرا در فلان جمع دوستانه پیرمردها حاضر نشده است. جواب داد که پدر هیچ حوصله سروصدا ندارد که بیقرار است و تاب ماندن در چنان جمعی را نداشته است؛ که حالش خوب نیست. استاد در جوابش گفت که جمع پیرمردها با جمع نوهها و بچهها فرق دارد و اینکه اگر میآمد حتما حالش بهتر میشد. دیدن چهار تا مثل خودت که هنوز سرپا هستند، زندهات میکند و باز زن چادرپوش همان حرف خودش را زد و اصرار استاد که بیشتر شد زن اعتراف کرد اصلا به پیرمرد نگفتهاند که نخواهد آنهمه راه بیاید که آرامشش برهم نخورد و باز استاد رنجیده خاطر همان حرفها را زد.
بچه که بودم چقدر از این آدمها زیاد بودند. بزرگتر که شدم تعدادشان کمتر شد. ما دورتر شدیم و آنها هم دورتر و دورتر شدند. از آدمهای قدیمی بریدیم. گاهی هم آدمهای قدیمی از چهرههای جدیدشان بریدند، شاید هم از چهرههای قدیمشان و آدمهای دیگری شدند که دیگر نه چادر سیاه میپوشیدند و نه چارقد سیاه سر میکردند و کسی هم چارقد سیاهش را زیر گردنش با سنجاق سفت و محکم نمیبست، به جایش مقنعه آمده بود که هم بیچانه داشت و همچانهدار. هم راحتتر بود و هم ایمنتر و سنجاق به گلوی کسی نمیرفت و آنهایی که هنوز به چارقدهایشان اعتقاد داشتند، مقنعه چانهدار میپوشیدند.
مجبورم اعتراف کنم خیلی وقت پیش آنطور نگاهشان میکردم که کسی که محترم است را نگاه میکنیم. برایم عجیب بود که چطور میشود کسی بتواند خودش را اینطور لای اینهمه پارچه بپیچد و همه جایش را تنگ و قایم ببندد و نفسش بند نیاید و تابستان و زمستان هم برایش فرقی نداشته باشد. شاید هم از نظمشان خوشم میآمد. آخر اینطور قرص و قایم چادر و روسری و مقنعه پوشیدن باعث میشد هیچ موهایشان دیده نشود. همیشه مرتب باشند. منظم و آراسته به نظر بیایند. مدام نخواهد یک طرف از موهایی که توی صورتشان ولنگار شده را بکشانند زیر مقنعه یا روسری. یا اینکه مدام پدری وقت کتاب خواندن یادآوری کند که موهایشان را جمع کنند! یا مثلا کسی جایی جلویشان را نمیگرفت که خانم موهایت را تو کن! اینطوری لااقل همیشه ایمن بودند. همیشه همه چیز روی سرشان یک جا بند بود. خیلی که میخواستند چیزی را جابهجا کنند کمی از چادرشان بود که جلوتر میکشیدندش که عقبتر رفته بود. من همیشه با مقنعهای که میپوشیدم با روسریهایی که روی سرم بند نمیشدند، با هر چیزی که روی سرم بندش میکردند که موهایم را بپوشاند، مشکل داشتم. هر بار هر گرهی را که میبستم میگفتم همین الان است که دیگر نفسم در نیاید. گره شل هم که میشد روسریام برای خودش تاب میخورد. مقنعه مدرسه همیشه یا آنقدر گشاد بود که دم به دقیقه دفتر میخواستندم و تنها وقتی از سرتقصیراتم میگذشتنند که پدرم یا معلم بودن خودش را یاد آوری میکرد یا آن نمره آخر توی کارنامه که معدل بود، یا مثل سال اول دانشگاه آنقدر تنگ بود که نمیتوانستم نفس بکشم و آخرش اگر ملیحه به دادم نمیرسید و به منیره نمیگفت که حاضر است مقنعه را برایم گشاد کند، دست از سرش برنمیداشتم.
شاید هم وقتی میدیدم کسی خودش را آنطور لای آنهمه پارچه میپیچد باور میکردم که حتما باید اعتقادی باشد که کسی بتواند آن طاقههای بیانتهای پارچه را روی سر و دست و پا تحمل کند و صدایش هم در نیاید و تازه اعتماد به نفسش هم خوب باشد. فکر کنم این دومی برای من مهمتر از آن اولی بود. من هیچ وقت نتوانستم به چیزی اینچنین معتقد باشم که آنچنان خودم را در بندش کنم. هیچ وقت به هیچ چیزی آنقدر وابسته و مقید نبودم که بودن و نبودش برایم خللی باشد. آن وقت آنها آنقدر به دینشان و باورشان و مذهبشان اعتقاد داشتند که برایش آدم هم میکشتند و به خودشان هم افتخار میکردند. (این را البته آن وقتها نمیگفتم الان میگویم.) آن وقتها فکر میکردم ایمان داشتن چه چیز سختی است که میتواند کسی را اینطور مرتب کند و روی یک خط راست بی هیچ انحرافی نگاهش دارد.
*
سه تایند. یکی زنی که حرفش را زدم، یکی دختری که ثلث مینویسد و از همان اول آمده و امروز که ورقه حضور و غیابش را جا گذاشته بود، مانده بود به پیرمرد نازنین بگوید: آقا اجازه ما کاغذ حضور و غیابمان را نیاوردهایم. (که نصفش راهمینطور گفت.) استاد هم با خنده کهنسالش نگاهش کند و من رد نگاه استاد را بخوانم که دخترک من صاحب هیچ اجازهای نیستم و بودن و نبودن آن برگه برایم نه سندی است و همه مشقها را که باشی یا نباشی من همه خانهها را امضا میکنم. (وقتی مشقش را برد که استاد ببیند اول کیف سنگینی که زیر چادر به دوش داشت را روی شانه جابهجا کرد و بعد دفتر و دستک خط خطی شدهاش را برداشت. با همه آن مجموعه رفت که مشق بگیرد، حتی با آن کیف که از جابهجا شدنش بر میآمد باید سنگین باشد.)
سومی هم تازه وارد است. همین امروز آمد. آمده بود مشق نسخ کند یا ثلث... فکر کنم ثلث بود. با همان چادر و مقنعه چانهدار همانطور تنگ و قایم، سفت و سخت. آنقدر هم عجله داشت که سه بار حرف را استاد گفت و او نشنید و باز کار خودش را کرد.
قاليچه نمازي بلوچي، جانبيگي
شمالشرق ايران، خراسان، تربتحيدريه
اواسط قرن نوزدهم
Cm73 × 132

تار: S2Z ، پشم عاجي رنگ ، چلهكشي فارسي با تارهاي يكي در ميان نسبتا فشرده.
پود : Z2، دو رشته پود پشمي به رنگ قهوهاي.
پرز: Z2، پشم و موي شتر، گره فارسي، خواب فرش به چپ، رجشمار: 144 گره در هر اينچ مربع.
گليمباف: بافت ساده نواري شكل با عرضي به اندازه حدودا ۷سانتی متر با تزئينات و جزئيات فراوان و دو حاشيه نواري در دو سمت همان گليم.
رنگها: قرمز ياقوتي، قرمز مايل به زرد، بنفش– قهوهاي، قهوهاي روشن زنگاري، شتري خود رنگ، آبي تيره، سورمهاي (آبي – سياه) و عاجي (پشم با ماده رنگزدا رنگبري شده است.)
عکس و مطلب برگرفته از کتاب Baluchi Woven Treasure
متاسفانه من آي دي ايشان را يادداشت نكردم ولي رنگرز را پيدا كردم.
لطفا دوباره با من تماس بگيريد.

خود عكس خيلي خوشرنگ بود، در اثر اسكن شدن به اين روز افتاد.
با تشكر از يك كتابي (اسمش خاطرم نيست.)
نمایشگاه فرش تهران
یکم تا هفتم مهر ماه 1388 (همیشه شهریور ماه برگزار میشده امسال به علت همزمان شدن با ماه رمضان و اینکه همیشه ما موظفیم در مقابل همه چیز کوتاه بیاییم و کنار بکشیم، برگزاری نمایشگاه به اول مهرماه منتقل شده است.)
نمایشگاه نمیروم. (تا اطلاع ثانوی نمیروم. ممکن است فردا شال و کلاه کنم و پس فردا تهران باشم. به هر صورت زمان نمایشگاه یک هفته است.)
مهمترین خبر این است که حاج آقاهای خیلی مهربان به همراه دوستان بسیار مهمشان تشریف بردهاند نمایشگاه! (باور کنید این خبر خیلی مهمی است ولی بنا به هزار معذوریت از توضیح مستقیم دلیل اهمیت آن معذورم اما اگر کمی دقت داشته باشید، حتما دلیلش را خواهید خواند.)
آستان قدس هم در این نمایشگاه افتخار داده و غرفه تشکیل دادهاند. (برای نمایشگاه مشهد، آستان قدس شرط کرده بود که اگر قول بدهند پول غرفه را نگیرند و مفت حساب کنند، شرکت میکنند. مسئولین نمایشگاه قبول نکردند و آستان قدس هم شرکت نکرد. (به جان حاج آقاهای خیلی مهربان این عین حقیقت است، چون خودم توی آن جلسه نشسته بودم.) لابد برای نمایشگاه تهران، دل تهرانیهای بیخبر از همه جا به رحم آمده و به آستان قدسیهای خیلی بیپول! یا تخفیف بسیار کلانی دادهاند یا اینکه برای رضای خدا یک غرفه مفت و مجانی تقدیم برادران آستان قدس کردهاند.
سرشب حاج آقاهای خیلی مهربان که با یک عنوان کاملا رسمی (و نه به عنوان یک تاجر) برای شرکت در نمایشگاه با دوستان تشریف بردهاند تهران ددر! زنگ زدند، (مطمئن باشید ایشان برای رضای خدا از این کارها نمیکنند.) و فرمودند که صبح وقت افتتاحیه هر چه تلاش کردیم موبایل شما راه نداد که زنگ بزنیم و بگوییم که خبری نیست، بس که شلوغ بود. اگر دوست دارید تشریف بیاورید ولی آش دهانسوزی نیست. یعنی خبری نیست. فرش که مرده ... (اگر یک روزی بتوانم "فرش که مرده" را از دهان حاج آقاهای خیلی مهربان بیندازم، به هزار فقیر غذا خواهم داد. قسم میخورم!)
برای نمایشگاه مشهد غرفهداران عزیز چنان زیرآبی از شرکت کنندگان خارجی زدند که عملا تا آخر وقت نمایشگاه ما رسما چشممان به رخسار یک غرفهدار خارجی روشن نشد که نشد (حیوونی کبک فکر میکند اگر سرش را بکند توی برف کسی نمیبیندش!). امشب که تلویزیون داشت خبر نمایشگاه تهران را میخواند با وضوح به اسم شرکت کنندگان خارجی اشاره کرد. جان مادرتان شما که دسترسی به تهران و نمایشگاه تهران دارید، غرفه خارجیها را هم تماشا کنید. گناه دارند. برای مشهد که زیرآبشان زده شد. حداقل توی تهران دو نفر بروند تماشایشان کنند، دلشان نسوزد.
قربان دستتان یک آماری هم از تماشا کنندگان خارجی (توجه کنید نگفتم خریداران خارجی) بگیرید، خبرش را به من هم بدهید. فکر نمیکنم چندان کار سختی بود. اگر انگشت کم آوردید میتوانید از انگشتهای صاحب غرفهها هم استفاده کنید. (لطفا در وقت تماشای بازدیدکنندگان خارجی حواستان به پاکستانیها و افغانیها و چینیها و دوستان هم باشد. (هر چه باشد آنها هم خارجی حساب میشوند.) خیلی عکاسهای خوبی هستند. خود فرشها که سنگین هستند، طرح فرشها را با موبایلهایشان میبرند. هم سبکتر است هم بیخرجتر (خرج؟! بخوانید مفت)
حاج آقاهای خیلی مهربان معتقدند نمایشگاهی که تاجر نرود و عدل نبندد، نمایشگاه نیست و باید درش را گل گرفت. نمایشگاه اصفهان در هر غرفهای که رفتیم با همین جمله ته دلمان را خالی کردند. (نمایشگاه مشهد را خودم تنها رفتم و حاج آقا نبودند.) نمایشگاه اصفهان کیفیت کار بالا بود ولی یک دانه تاجر هم در آن سه روزی که من شاهد نمایشگاه بودم، نبود که خرید کند، عدل بستن پیشکش. (توجه بفرمایید که خرید کردن تاجر با آدم معمولی فرق میکند و از شش کیلومتری قابل تشخیص است. اگر کمی باهوش باشید!)، اگر توی نمایشگاه تهران چشمتان به تاجری افتاد که عدل میبست و فرش میخرید و خوشحال هم بود حتما اسمش را بپرسید. محض اطلاع دوستان نگران به ما هم خبر بدهید.
افتتاحیه نمایشگاه فرش را نبودم. ولی برای صاف و صوف! کردن بعضی سوتیهای دوستان شاید تهران هم رفتیم نمایشگاه هم. (ببخشید که بعضی جاها اجبارا برای مخاطب خاص مینویسم) اگر دوستان سفارشی، وصیتی، چیزی داشتند به دیده منت.
یک مطلب بی (یا با!) ربط: یکی از دوستان تعریف میکرد: سال گذشته جلسهای به مناسبت هفته صنایع دستی برگزار میشد که دست اندرکاران فرش اعم از تاجر و فروشنده و کارشناس و طراح و خلاصه همه کس که کارش ربط به فرش داشت را هم دعوت کرده بودیم. وقتی داشتیم پشت پاکت دعوت نامهها اسم مدعوین را از روی یک لیست از پیش تعیین شده مینوشتیم، آقای "ب" با اصرار فراوان سعی داشت از دعوت آقای "الف" به عنوان یکی از سخنرانان جلوگیری کند. مدام هم میگفت: "چرا اینو دعوتش میکنید. خودم هستم."
آقای الف استاد دانشگاه و کارشناس فرش است. آدم باسوادی که تولیدکننده و تاجر نیست، اما آدمی است که به اندازه خودش فرش را، موقعیتش را و بحرانش را میشناسد.
آقای ب یکی از تجار قدیمی است که هم پول دارد و هم قدرت. (آنقدر که میتوانسته واقعا از حضور آقای "الف" حتی شده با زبان و خواهش جلوگیری کند.) ایشان فرش را کفن کرده سرگورش قرآن خوان هم گذاشته.
و آخر اینکه خواهش میکنم تشریف ببرید نمایشگاه فرش، قول میدهم ضرر نکنید.
نمایشگاه به همگی خوش بگذرد!
همیشه وقتی خبر از میان ما رفتن هنرمندی را جایی میشنوم یا میخوانم بیبروبرگرد به خودم میگویم عجب شوخی لوسی! عجب خبرنویس حواس پرتی! اسم طرف را اشتباه نوشته... بابا اینکه تو میگویی فلانی است، هنرمند است ها ... هنرمندها که نمیمیرند. اشتباه اسم را نوشتی. اشتباه اسم را خواندم. همیشه همینطور است. استثنا هم ندارد.
هیچ وقت خبر مرگ هیچ هنرمندی را باور نکردم. هیچ وقت در ذهنم نگنجیده که یک هنرمند میمیرد، چون نمیتواند بمیرد، پس نمیمیرد.
این بار هم یک خبر را به بیاهمیتترین شکلی از تلویزیون ایران شنیدم. مجری جوری خبر را خواند که مثلا خوانده باشد: دیگ مسی مادر حس نامی از دستش افتاد. اتفاقا دیگ مسی خالی هم بود. پس چیز خاصی نبود. گفتم شما هم بدانید! مجری تلویزیون خبر رفتن یک هنرمند را اینطوری خواند. به همین بیاهمیتی...
تلویزیون نگاه نمیکنم. هیچ وقت نگاه نکردم. تازگیها سعی میکنم که علاوه بر ندیدن نشنوم. اما این خبر بیاهمیت را شنیدم. گوشهایم گیرندههایی دارند که درمقابل هنر و هنرمند –هرجا که باشد، هر کس که باشد، از هر ملیتی که باشد- واکنش نشان میدهند. شما بخوانید سنسور. گوشهایم سنسور هنرمند دارند. اسم مشکاتیان را و خبر بیاهمیت افتادن دیگ مادرحسن که به خیر گذشته بود را اینطوری شنیدم با این گوشها که سنسور دارند.
توی مملکتی که همه، همه، همه آنهایی که در راسند تلاش میکنند که هنر را از روی ضمیر ایرانی به هر نحوی پاک کنند، باید گوشهایت سنسور حساس به هنر داشته باشد. چشمها هم و همه گیرندههای دیگر هم...
وقتی شنیدم باز مثل همیشه به خودم گفتم حتما اشتباه شده...مشکاتیان؟ بی خیال بابا ... حتما اشتباه شنیدم. مشکاتیان که توی آن کنسرت که با شهرام ناظری اجرا کردند؟ که نشسته بود وسط مجلس با سازش و یال و کوپالش و ساز میزد؟ به محمد گفتم شک ندارم که مشکاتیان خراسانی است، از یال و کوپالش معلوم است!
چه جالب اگر همین الان، همین الان الان، یک آدم کش، از هر نوعیاش، یک جای این دنیای خراب سرش را بگذارد زمین یا اینکه سرش را به جرم جنایتهایش بگذارند زمین. اینجا توی این مملکت زمین و زمان را به هم میدوزند. از اول و آخر بودنش را تبدیل به حماسه میکنند و به خورد من و شما میدهند. یک هفته انواع عزا و تکریم و اجرای انواع مراسم مردهپرستی را باید تحمل کنیم و بعد یک روز خودی خودمان، که اتفاقا هنرمند هم هست، حالا کوچک و بزرگش فرقی نمیکند، خبر نبودنش میشود برابر با افتادن دیگ مسی مادر حسن از دستش که اتفاقا خالی هم بود، اتفاق خاصی نیفتاد!
بعضی وقتها هم باید از خودمان بپرسیم بین مشکاتیانها و قیصر امینیپورها چه فرقی هست؟
ما ملت هنرمندی هستیم ما ملت هنردوستی هستیم هر کس هنرمند نیست و هنردوست نیست و در میان ماست از ما نیست. ما مشکاتیانها و بهاریها و شنهنازها و یاحقیها را میشناسیم. همانطور که شجریانها و ناظریها و چاکناواریانها و همه همه همه بقیه را میشناسیم... و نقاشها و خطاطها و نوازندهها و پیکرهسازها و نگارگرها و همه کسانی که بار سنگین هنر را روی دوششان گذاشتهاند. ما با همه آنها آشناییم، دوستشان داریم. هنرمندانمان ما تا ابد زندهاند. در قلب ما در روح ما در گوشهای ما در چشمها، در رنگها و در نقشها... همیشه زنده همیشه جاوید. با آنها زندگی میکنیم. ما خوب میشناسیمشان. با آنها نفس میکشیم. زندهایم و برای دورتر شدنشان غصهدار.
*
طبق خبری که از طریق اس ام اس به من دادند، (این یعنی رسانه جمعی!) روز شنبه چهار مهرماه تشییع جنازه پرویز مشکاتیان هنرمند، نوازنده و آهنگساز ایرانی: مزار هنرمندان نیشابور. مراسم یادبود عصر همان روز در فرهنگسرای سیمرغ نیشابور برگزار خواهد شد.