تبليغاتX
پشمینه بافت
پشمینه بافت
کلاردشت

 

اين قاليچه از دره‌اي دورافتاده در کوه‌هاي البرز، سمت شمال‌شرق همدان آمده است. اين ناحيه و فرشبافان آن چندان شناخته شده نيستند. کمابيش تا 10 سال پيش (متن مربوط به 1980 ميلادي است.) نمونه‌هاي قديمي اين دستبافته‌ها را مي‌شد در بازار يافت؛ اما امروزه تقريبا از بازار حذف شده‌اند.

در نگاه اول به اين بافته‌ها به نظر مي‌رسد که اصل لري داشته باشند، اما ويژگي‌هاي اين بافته‌ها مخلوطي از کارهاي کردي و شاهسون است. کشف اين دستبافته‌ها توسط تجار غربي در اواخر دهه شصت ميلادي باعث زياد شدن توليدات منطقه شد که متاسفانه باعث نابودي و از ميان رفتن بسياري از سنت‌هاي گذشته هم در طراحي و هم در نوع بافت منطقه نيز شد. رنگ‌هاي ملايم و طرح‌‌هاي نه چندان خوب جاي گذشته را گرفتند. اين قطعه يك نمونه از اين دست بافته‌ها است. در اين منطقه اندازه‌هاي مختلفي مي‌بافند. بزرگ‌ترين نقص دستبافته‌هاي جديد کلاردشت يکنواختي و دلگيري در رنگ‌آميزي آنان است که گاه استفاده از زردي تند و سبزي خام بدان روحي تازه مي‌بخشد، اما عيب را از بين نمي‌برد.

در سال‌هاي بعد ميزان توليد کم باقي ماند. کاهش کيفيت باعث شد که شور و شوق اوليه تجار غربي رنگ ببازد. البته در حالت کلي اينچنين است که اگر يک کارشناس يک قطعه قديمي بيابد که ارزش آن را بشناسد، هيجان زده خواهد شد، اما دلالان تنها هنگامي هيجان زده مي‌شوند که چيزي را براي اولين با بيابند.

 تصویر و متن برگرفته از کتاب Oriental Carpet Design  نوشته P.R.J.Ford

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/08/14ساعت 12:13  توسط آرزو مودی   | 

دو جلسه است که می‌آید. با چادر تنگ و بسته... مقنعه سیاه... گرد قرص صورت... عینک هم...مقنعه چانه‌دار مشکی، چادر مشکی، بی هیچ آرایشی ... بی هیچ زیوری ... بی‌هیچ نشانه‌ای از هر ملاحت زنانه‌ای، مثل همه زن‌های دیگری از این دست. جلسه پیش هم بود. این جلسه هم. این بار کتاب خاک گرفته‌ای باخودش آورده بود. به استاد گفت این را برادرم به عنوان غنیمت جنگی از توی یکی از سنگرهای عراقی‌ها با خودش آورده... کتاب آموزش خط بود. خوشنویسی عربی... استاد گفت عرب‌ها به نستعلیق ما می‌گویند تعلیق... اصلش این نیست نستعلیق خطی است که زادگاهش ایران است که از ترکیب دو خط عربی نسخ و تعلیق به دست آمده ...

کتاب خاک گرفته بی جلد... صفحه اول پاره پاره... غنیمت جنگی است دیگر. کتاب را که نشان استاد می‌داد وقتی از برادر رزمنده‌اش می‌گفت و از غنیمت جنگی که یک کتاب بود، به سربازی فکر می‌کردم که در یک سنگر تمرین خط می‌کرد. آن سرباز چه دلی داشت؟ سربازی که در یک سنگر جنگی مشق خوشنویسی می‌کند، چطور آدمی می‌توانست باشد؟ عربی که خط نستعلیق را تعلیق می‌گوید و توی سنگرش زیر یک آسمان جنگ زده خط می‌نویسد، چه جمله‌ای را مشق می‌کند؟

جلسه پیش که آمد استاد از پدر پیرش پرسید که چرا در فلان جمع دوستانه پیرمردها حاضر نشده است. جواب داد که پدر هیچ حوصله سروصدا ندارد که بی‌قرار است و تاب ماندن در چنان جمعی را نداشته است؛ که حالش خوب نیست. استاد در جوابش گفت که جمع پیرمردها با جمع نوه‌ها و بچه‌ها فرق دارد و اینکه اگر می‌آمد حتما حالش بهتر می‌شد. دیدن چهار تا مثل خودت که هنوز سرپا هستند، زنده‌ات می‌کند و باز زن چادرپوش همان حرف خودش را زد و اصرار استاد که بیشتر شد زن اعتراف کرد اصلا به پیرمرد نگفته‌اند که نخواهد آن‌همه راه بیاید که آرامشش برهم نخورد و باز استاد رنجیده خاطر همان حرف‌ها را زد.

بچه که بودم چقدر از این آدم‌ها زیاد بودند. بزرگ‌تر که شدم تعدادشان کمتر شد. ما دورتر شدیم و آن‌ها هم دورتر و دورتر شدند. از آدم‌های قدیمی بریدیم. گاهی هم آدم‌های قدیمی از چهره‌های جدیدشان بریدند، شاید هم از چهره‌های قدیمشان و آدم‌های دیگری شدند که دیگر نه چادر سیاه می‌پوشیدند و نه چارقد سیاه سر می‌کردند و کسی هم چارقد سیاهش را زیر گردنش با سنجاق سفت و محکم نمی‌بست، به جایش مقنعه آمده بود که هم بی‌چانه‌ داشت و همچانه‌دار. هم راحت‌تر بود و هم ایمن‌تر و سنجاق به گلوی کسی نمی‌رفت و آن‌هایی که هنوز به چارقدهایشان اعتقاد داشتند، مقنعه چانه‌دار می‌پوشیدند.

مجبورم اعتراف کنم خیلی وقت پیش آنطور نگاهشان می‌کردم که کسی که محترم است را نگاه می‌کنیم. برایم عجیب بود که چطور می‌شود کسی بتواند خودش را اینطور لای اینهمه پارچه بپیچد و همه جایش را تنگ و قایم ببندد و نفسش بند نیاید و تابستان و زمستان هم برایش فرقی نداشته باشد. شاید هم از نظمشان خوشم می‌آمد. آخر اینطور قرص و قایم چادر و روسری و مقنعه پوشیدن باعث می‌شد هیچ موهایشان دیده نشود. همیشه مرتب باشند. منظم و آراسته به نظر بیایند. مدام نخواهد یک طرف از موهایی که توی صورتشان ولنگار شده‌ را بکشانند زیر مقنعه یا روسری. یا اینکه مدام پدری وقت کتاب خواندن یادآوری کند که موهایشان را جمع کنند! یا مثلا کسی جایی جلویشان را نمی‌گرفت که خانم موهایت را تو کن! اینطوری لااقل همیشه ایمن بودند. همیشه همه چیز روی سرشان یک جا بند بود. خیلی که می‌خواستند چیزی را جابه‌جا کنند کمی از چادرشان بود که جلوتر می‌کشیدندش که عقب‌تر رفته بود. من همیشه با مقنعه‌ای که می‌پوشیدم با روسری‌هایی که روی سرم بند نمی‌شدند، با هر چیزی که روی سرم بندش می‌کردند که موهایم را بپوشاند، مشکل داشتم. هر بار هر گرهی را که می‌بستم می‌گفتم همین الان است که دیگر نفسم در نیاید. گره شل هم که می‌شد روسری‌ام برای خودش تاب می‌خورد. مقنعه مدرسه‌ همیشه یا آنقدر گشاد بود که دم به دقیقه دفتر می‌خواستندم و تنها وقتی از سرتقصیراتم می‌گذشتنند که پدرم یا معلم بودن خودش را یاد آوری می‌کرد یا آن نمره آخر توی کارنامه که معدل بود، یا مثل سال اول دانشگاه آنقدر تنگ بود که نمی‌توانستم نفس بکشم و آخرش اگر ملیحه به دادم نمی‌رسید و به منیره نمی‌گفت که حاضر است مقنعه را برایم گشاد کند، دست از سرش برنمی‌داشتم.

شاید هم وقتی می‌دیدم کسی خودش را آنطور لای آنهمه پارچه می‌پیچد باور می‌کردم که حتما باید اعتقادی باشد که کسی بتواند آن طاقه‌های بی‌انتهای پارچه را روی سر و دست و پا تحمل کند و صدایش هم در نیاید و تازه اعتماد به نفسش هم خوب باشد. فکر کنم این دومی برای من مهم‌تر از آن اولی بود. من هیچ وقت نتوانستم به چیزی اینچنین معتقد باشم که آنچنان خودم را در بندش کنم. هیچ وقت به هیچ چیزی آنقدر وابسته و مقید نبودم که بودن و نبودش برایم خللی باشد. آن وقت آن‌ها آنقدر به دینشان و باورشان و مذهبشان اعتقاد داشتند که برایش آدم هم می‌کشتند و به خودشان هم افتخار می‌کردند. (این را البته آن وقت‌ها نمی‌گفتم الان می‌گویم.) آن وقت‌ها فکر می‌کردم ایمان داشتن چه چیز سختی است که می‌تواند کسی را اینطور مرتب کند و روی یک خط راست بی هیچ انحرافی نگاهش دارد.

*

سه تایند. یکی زنی که حرفش را زدم، یکی دختری که ثلث می‌نویسد و از همان اول آمده و امروز که ورقه حضور و غیابش را جا گذاشته بود، مانده بود به پیرمرد نازنین بگوید: آقا اجازه ما کاغذ حضور و غیابمان را نیاورده‌ایم. (که نصفش راهمینطور گفت.) استاد هم با خنده کهنسالش نگاهش کند و من رد نگاه استاد را بخوانم که دخترک من صاحب هیچ اجازه‌ای نیستم و بودن و نبودن آن برگه برایم نه سندی است و همه مشق‌ها را که باشی یا نباشی من همه خانه‌ها را امضا می‌کنم. (وقتی مشقش را برد که استاد ببیند اول کیف سنگینی که زیر چادر به دوش داشت را روی شانه جابه‌جا کرد و بعد دفتر و دستک خط خطی شده‌اش را برداشت. با همه آن مجموعه رفت که مشق بگیرد، حتی با آن کیف که از جابه‌جا شدنش بر می‌آمد باید سنگین باشد.)

سومی هم تازه وارد است. همین امروز آمد. آمده بود مشق نسخ کند یا ثلث... فکر کنم ثلث بود. با همان چادر و مقنعه چانه‌دار همانطور تنگ و قایم، سفت و سخت. آنقدر هم عجله داشت که سه بار حرف را استاد گفت و او نشنید و باز کار خودش را کرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/08/14ساعت 12:11  توسط آرزو مودی   | 

قاليچه نمازي بلوچي، جان‌بيگي

شمال‌شرق ايران، خراسان، تربت‌حيدريه

اواسط قرن نوزدهم

 Cm73 × 132

 

سجاده نماز

تار: S2Z ، پشم عاجي رنگ ، چله‌كشي فارسي با تارهاي يكي در ميان نسبتا فشرده.

پود : Z2، دو رشته پود پشمي به رنگ قهوه‌‌اي.

پرز: Z2، پشم و موي شتر، گره فارسي، خواب فرش به چپ، رجشمار: 144 گره در هر اينچ مربع.

گليم‌باف: بافت ساده نواري شكل با عرضي به اندازه حدودا ۷سانتی متر با تزئينات و جزئيات فراوان و دو حاشيه نواري در دو سمت همان گليم.

رنگ‌ها: قرمز ياقوتي، قرمز مايل به زرد، بنفش– قهوه‌‌اي، قهوه‌‌اي روشن زنگاري، شتري خود رنگ، آبي تيره، سورمه‌اي (آبي – سياه) و عاجي (پشم با ماده رنگزدا رنگبري شده است.)

 

عکس و مطلب برگرفته از کتاب Baluchi Woven Treasure

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/08/06ساعت 19:0  توسط آرزو مودی   | 

يكي از خوانندگان اينجا آدرس يك رنگرز توي رشت يا تبريز را از من خواسته بودند.

متاسفانه من آي دي ايشان را يادداشت نكردم ولي رنگرز را پيدا كردم.

لطفا دوباره با من تماس بگيريد.

+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/02ساعت 9:28  توسط آرزو مودی   | 

شانه به سر

خود عكس خيلي خوشرنگ بود، در اثر اسكن شدن به اين روز افتاد.

با تشكر از يك كتابي (اسمش خاطرم نيست.)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/07/06ساعت 10:59  توسط آرزو مودی   | 

نمایشگاه فرش تهران

یکم تا هفتم مهر ماه 1388  (همیشه شهریور ماه برگزار می‌شده امسال به علت همزمان شدن با ماه رمضان و اینکه همیشه ما موظفیم در مقابل همه چیز کوتاه بیاییم و کنار بکشیم، برگزاری نمایشگاه به اول مهرماه منتقل شده است.)

نمایشگاه نمی‌روم. (تا اطلاع ثانوی نمی‌روم. ممکن است فردا شال و کلاه کنم و پس فردا تهران باشم. به هر صورت زمان نمایشگاه یک هفته است.)

مهم‌ترین خبر این است که حاج آقاهای خیلی مهربان به همراه دوستان بسیار مهمشان تشریف برده‌اند نمایشگاه! (باور کنید این خبر خیلی مهمی است ولی بنا به هزار معذوریت از توضیح مستقیم دلیل اهمیت آن معذورم اما اگر کمی دقت داشته باشید، حتما دلیلش را خواهید خواند.)

آستان قدس هم در این نمایشگاه افتخار داده و غرفه تشکیل داده‌اند. (برای نمایشگاه مشهد، آستان قدس شرط کرده بود که اگر قول بدهند پول غرفه را نگیرند و مفت حساب کنند، شرکت می‌کنند. مسئولین نمایشگاه قبول نکردند و آستان قدس هم شرکت نکرد. (به جان حاج آقاهای خیلی مهربان این عین حقیقت است، چون خودم توی آن جلسه نشسته بودم.) لابد برای نمایشگاه تهران، دل تهرانی‌های بی‌خبر از همه جا به رحم آمده و به آستان قدسی‌های خیلی بی‌پول! یا تخفیف بسیار کلانی داده‌اند یا اینکه برای رضای خدا یک غرفه مفت و مجانی تقدیم برادران آستان قدس کرده‌اند.

سرشب حاج آقاهای خیلی مهربان که با یک عنوان کاملا رسمی (و نه به عنوان یک تاجر) برای شرکت در نمایشگاه با دوستان تشریف برده‌اند تهران ددر! زنگ زدند، (مطمئن باشید ایشان برای رضای خدا از این کارها نمی‌کنند.) و فرمودند که صبح وقت افتتاحیه هر چه تلاش کردیم موبایل شما راه نداد که زنگ بزنیم و بگوییم که خبری نیست، بس که شلوغ بود. اگر دوست دارید تشریف بیاورید ولی آش دهان‌سوزی نیست. یعنی خبری نیست. فرش که مرده ... (اگر یک روزی بتوانم "فرش که مرده" را از دهان حاج آقاهای خیلی مهربان بیندازم، به هزار فقیر غذا خواهم داد. قسم می‌خورم!)

برای نمایشگاه مشهد غرفه‌داران عزیز چنان زیرآبی از شرکت کنندگان خارجی زدند که عملا تا آخر وقت نمایشگاه ما رسما چشممان به رخسار یک غرفه‌دار خارجی روشن نشد که نشد (حیوونی کبک فکر می‌کند اگر سرش را بکند توی برف کسی نمی‌بیندش!). امشب که تلویزیون داشت خبر نمایشگاه تهران را می‌خواند با وضوح به اسم شرکت کنندگان خارجی اشاره کرد. جان مادرتان شما که دسترسی به تهران و نمایشگاه تهران دارید، غرفه خارجی‌ها را هم تماشا کنید. گناه دارند. برای مشهد که زیرآبشان زده شد. حداقل توی تهران دو نفر بروند تماشایشان کنند، دلشان نسوزد.

قربان دستتان یک آماری هم از تماشا کنندگان خارجی (توجه کنید نگفتم خریداران خارجی) بگیرید، خبرش را به من هم بدهید. فکر نمی‌کنم چندان کار سختی بود. اگر انگشت کم آوردید می‌توانید از انگشت‌های صاحب غرفه‌ها هم استفاده کنید. (لطفا در وقت تماشای بازدیدکنندگان خارجی حواستان به پاکستانی‌ها و افغانی‌ها و چینی‌ها و دوستان هم باشد. (هر چه باشد آن‌ها هم خارجی حساب می‌شوند.) خیلی عکاس‌های خوبی هستند. خود فرش‌ها که سنگین هستند، طرح فرش‌ها را با موبایل‌هایشان می‌برند. هم سبک‌تر است هم بی‌خرج‌تر (خرج؟! بخوانید مفت)

حاج آقاهای خیلی مهربان معتقدند نمایشگاهی که تاجر نرود و عدل نبندد، نمایشگاه نیست و باید درش را گل گرفت. نمایشگاه اصفهان در هر غرفه‌ای که رفتیم با همین جمله ته دلمان را خالی کردند. (نمایشگاه مشهد را خودم تنها رفتم و حاج آقا نبودند.) نمایشگاه اصفهان کیفیت کار بالا بود ولی یک دانه تاجر هم در آن سه روزی که من شاهد نمایشگاه بودم، نبود که خرید کند، عدل بستن پیشکش. (توجه بفرمایید که خرید کردن تاجر با آدم معمولی فرق می‌کند و از شش کیلومتری قابل تشخیص است. اگر کمی باهوش باشید!)، اگر توی نمایشگاه تهران چشمتان به تاجری افتاد که عدل می‌بست و فرش می‌خرید و خوشحال هم بود حتما اسمش را بپرسید. محض اطلاع دوستان نگران به ما هم خبر بدهید.

افتتاحیه نمایشگاه فرش را نبودم. ولی برای صاف و صوف! کردن بعضی سوتی‌های دوستان شاید تهران هم رفتیم نمایشگاه هم. (ببخشید که بعضی جاها اجبارا برای مخاطب خاص می‌نویسم) اگر دوستان سفارشی، وصیتی، چیزی داشتند به دیده منت.

یک مطلب بی (یا با!) ربط: یکی از دوستان تعریف می‌کرد: سال گذشته جلسه‌ای به مناسبت هفته صنایع دستی برگزار می‌شد که دست اندرکاران فرش اعم از تاجر و فروشنده و کارشناس و طراح و خلاصه همه کس که کارش ربط به فرش داشت را هم دعوت ‌کرده بودیم. وقتی داشتیم پشت پاکت دعوت نامه‌ها اسم مدعوین را از روی یک لیست از پیش تعیین شده می‌نوشتیم، آقای "ب" با اصرار فراوان سعی داشت از دعوت آقای "الف" به عنوان یکی از سخنرانان جلوگیری کند. مدام هم می‌گفت: "چرا اینو دعوتش می‌کنید. خودم هستم."

آقای الف استاد دانشگاه و کارشناس فرش است. آدم باسوادی که تولیدکننده و تاجر نیست، اما آدمی است که به اندازه خودش فرش را، موقعیتش را و بحرانش را می‌شناسد.

آقای ب یکی از تجار قدیمی است که هم پول دارد و هم قدرت. (آنقدر که می‌توانسته واقعا از حضور آقای "الف" حتی شده با زبان و خواهش جلوگیری کند.) ایشان فرش را کفن کرده سرگورش قرآن خوان هم گذاشته.

 

و آخر اینکه خواهش می‌کنم تشریف ببرید نمایشگاه فرش، قول می‌دهم ضرر نکنید.

 

نمایشگاه به همگی خوش بگذرد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/07/02ساعت 12:34  توسط آرزو مودی   | 

همیشه وقتی خبر از میان ما رفتن هنرمندی را جایی می‌شنوم یا می‌خوانم بی‌بروبرگرد به خودم می‌گویم عجب شوخی لوسی! عجب خبرنویس حواس پرتی! اسم طرف را اشتباه نوشته... بابا اینکه تو می‌گویی فلانی است، هنرمند است ها ... هنرمندها که نمی‌میرند. اشتباه اسم را نوشتی. اشتباه اسم را خواندم. همیشه همینطور است. استثنا هم ندارد.

هیچ وقت خبر مرگ هیچ هنرمندی را باور نکردم. هیچ وقت در ذهنم نگنجیده که یک هنرمند می‌میرد، چون نمی‌تواند بمیرد، پس نمی‌میرد.

این بار هم یک خبر را به بی‌اهمیت‌ترین شکلی از تلویزیون ایران شنیدم. مجری جوری خبر را خواند که مثلا خوانده باشد: دیگ مسی مادر حس نامی از دستش افتاد. اتفاقا دیگ مسی خالی هم بود. پس چیز خاصی نبود. گفتم شما هم بدانید! مجری تلویزیون خبر رفتن یک هنرمند را اینطوری خواند. به همین بی‌اهمیتی...

تلویزیون نگاه نمی‌کنم. هیچ وقت نگاه نکردم. تازگی‌ها سعی می‌کنم که علاوه بر ندیدن نشنوم. اما این خبر بی‌اهمیت را شنیدم. گوش‌هایم گیرنده‌هایی دارند که درمقابل هنر و هنرمند –هرجا که باشد، هر کس که باشد، از هر ملیتی که باشد- واکنش نشان می‌دهند. شما بخوانید سنسور. گوش‌هایم سنسور هنرمند دارند. اسم مشکاتیان را و خبر بی‌اهمیت افتادن دیگ مادرحسن که به خیر گذشته بود را اینطوری شنیدم با این گوش‌ها که سنسور دارند.

توی مملکتی که همه، همه، همه آنهایی که در راسند تلاش می‌کنند که هنر را از روی ضمیر ایرانی به هر نحوی پاک کنند، باید گوش‌هایت سنسور حساس به هنر داشته باشد. چشم‌ها هم و همه گیرنده‌های دیگر هم...

وقتی شنیدم باز مثل همیشه به خودم گفتم حتما اشتباه شده...مشکاتیان؟ بی خیال بابا ... حتما اشتباه شنیدم. مشکاتیان که توی آن کنسرت که با شهرام ناظری اجرا کردند؟ که نشسته بود وسط مجلس با سازش و یال و کوپالش و ساز می‌زد؟ به محمد گفتم شک ندارم که مشکاتیان خراسانی است، از یال و کوپالش معلوم است!

چه جالب اگر همین الان، همین الان الان، یک آدم کش، از هر نوعی‌اش، یک جای این دنیای خراب سرش را بگذارد زمین یا اینکه سرش را به جرم جنایت‌هایش بگذارند زمین. اینجا توی این مملکت زمین و زمان را به هم می‌دوزند. از اول و آخر بودنش را تبدیل به حماسه می‌کنند و به خورد من و شما می‌دهند. یک هفته انواع عزا و تکریم و اجرای انواع مراسم مرده‌پرستی را باید تحمل کنیم و بعد یک روز خودی خودمان، که اتفاقا هنرمند هم هست، حالا کوچک و بزرگش فرقی نمی‌کند، خبر نبودنش می‌شود برابر با افتادن دیگ مسی مادر حسن از دستش که اتفاقا خالی هم بود، اتفاق خاصی نیفتاد!

بعضی وقت‌ها هم باید از خودمان بپرسیم بین مشکاتیان‌ها و قیصر امینی‌پور‌ها چه فرقی هست؟

ما ملت هنرمندی هستیم ما ملت هنردوستی هستیم هر کس هنرمند نیست و هنردوست نیست و در میان ماست از ما نیست. ما مشکاتیان‌ها و بهاری‌ها و شنهنازها و یاحقی‌ها را می‌شناسیم. همانطور که شجریان‌ها و ناظری‌ها و چاکناواریان‌ها و همه همه همه بقیه را می‌شناسیم... و نقاش‌ها و خطاط‌ها و نوازنده‌ها و پیکره‌سازها و نگارگرها و همه کسانی که بار سنگین هنر را روی دوششان گذاشته‌اند. ما با همه آن‌ها آشناییم، دوستشان داریم. هنرمندانمان ما تا ابد زنده‌اند. در قلب ما در روح ما در گوش‌های ما در چشم‌ها، در رنگ‌ها و در نقش‌ها... همیشه زنده همیشه جاوید. با آن‌ها زندگی می‌کنیم. ما خوب می‌شناسیمشان. با آن‌ها نفس می‌کشیم. زنده‌ایم و برای دورتر شدنشان غصه‌دار.

*

طبق خبری که از طریق اس ام اس به من دادند، (این یعنی رسانه جمعی!) روز شنبه چهار مهرماه تشییع جنازه پرویز مشکاتیان هنرمند، نوازنده و آهنگساز ایرانی: مزار هنرمندان نیشابور. مراسم یادبود عصر همان روز در فرهنگسرای سیمرغ نیشابور برگزار خواهد شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/07/02ساعت 12:30  توسط آرزو مودی   | 

بايد و بايد و بايد و حتما در مورد موزه آستان قدس بنويسم.

مطلب براي نوشتن زياد دارم، به شرط اينكه غول تنبلي دست از سرم بردارد.

بايد بايد بايد در مورد فرش‌هاي موزه آستان قدس بنويسم. در مورد گنجينه‌اي كه بر آب مي‌رود. در مورد ثروت بي‌حساب و كتاب و در مورد همه چيز ...

بايد بنويسم. در مورد گنجينه‌اي بر آب بنويسم.

*

اگر شما يك آدم خيلي پولدار باشيد، اما حساب مال و زندگي و اموالتان را نداشته باشيد و يك مباشر گيج و گول (به رعايت ادب چيز بهتري نگفتم!) هم داشته باشيد . مي‌دانيد چه اتفاقي مي‌افتد؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/05/25ساعت 11:4  توسط آرزو مودی   | 

چند روز پیش با پدر و مادرش آمده بود. 

پدرش آخوند والامقامی بود که خارج از کشور منصب و قدرتی داشت و مثل همه آخوندهای دیگر طوری وانمود می‌کرد که انگار چه خبر است. مادرش خانم آراسته زیبایی بود که چشم‌های زیبایی داشت. زن آخوند بود اما ته آرایش بسیار محوی روی صورتش داشت که دلنشین بود. شاید چون زن یک آخوند بود، آرایش نادیدنی‌اش دلنشین دیده می‌شد. خودش و مادرش چادر پوشیده بودند. تنگ و سفت و سخت هم گرفته بودند. باد که نمی‌آمد.

پدرش یکی از این آخوندهای سرخ و سفید و تپل-مپلی بود که چشمان پرکاری دارند. از همان دسته آخوندها که روزگار شدیدا به کامشان است و همیشه خنده به لب دارند. از همان‌هایی که آنقدر سنگین و رنگین سلام می‌کنند که می‌ترسی الان سقف حجره روی سرت هوار بشود.

خانم‌ها اتاق من، آقایان اتاق حاج آقا... مثل همیشه. فکر کنم حاج آقا از خانم‌ها می‌ترسد.

بنده خدا آقای جعفری وقتی مجلس زنانه-مردانه می‌شود، حتی توی اتاق هم نمی‌آید. از همان دم در چای و میوه و ... می‌دهد و می‌رود. جواد آقا که باشد، تحویل نمی‌گیرد.

دخترک ظریف و دلنشین و زیبا بود. زیبایی را از پدر سرخ و سفیدش به ارث برده بود. دلنشین بودن را از مادرش. سال دوم دانشگاه بود. همین رشته محترم خودمان. طراحی فرش می‌خواند، اردکان یزد. پرانرژی و بااراده، مصمم هم فکر کنم بود.

از این قسم مراجعه کننده‌ها زیاد داریم. کسانی که توی بازار دنبال راهنمایی می‌گردند و اهل بازار حواله‌شان می‌دهند سمت ما یا کسانی که دورادور حاج آقا را می‌شناسند و راه که گم می‌کنند، می‌آیند سمت حجره‌ای که حالا فقط یک آتلیه نقاشی غم گرفته است و نه حجره است و نه تجارتخانه.

حاج آقا هم همان اول کلام توی دلشان را خالی می‌کند و می‌فرستندشان اتاق من. شده‌ام آیینه عبرت که بقیه ببینند. شاید عبرت بگیرند.

خودشان با حرف‌ها و گفته‌ها ته دلشان را خالی می‌کنند. "فرش مرده، بازار خوابیده، ماه‌هاست یک قطعه فرش از این مملکت بیرون نرفته، هیچ کی دلسوز نیست، وقتتان را هدر می‌دهید. این رشته تمام شده و الخ" بعد هم اتاق من...

برادرش هم طراحی فرش خوانده بود. بعد تمام شدن درسش گفته بود حوصله نقش و نقطه ندارم. لابد چشمهایش را لازم داشته است. حالا هم به ضرب و زور نفوذ پدر جایی توی آستان قدس برایش کار پیدا کرده بودند. توی حرم کار می‌کرد.

دخترک هنوز درس می‌خواند. ترم 4 را تمام کرده بود. با اراده‌تر از برادرش به نظر می‌رسید. سراغ نرم افزارهای طراحی قالی را گرفت که اطلاعات دندان گیری نداشتم. اطلاعات خودش بیشتر بود. آدرس دادم از اهلش بپرسد. آدرس چند طراح را هم توی مشهد خواست، دادم. از بازار فرش نپرسید. همان اول کار حاج آقاهای خیلی مهربان آب پاکی را روی دستش ریخته بودند. اما مادرش پرسید:

-"بعد این چهار سال چه کاره می‌شوند؟"

- طراح فرش

- به چه درد می‌خورد؟

-...

مادرش بدون حرف زدن من هم مایوس شده بود. پرسید اگر انصراف بدهد، چه؟ یا تغییر رشته؟ گفتم دوسال خوانده، ادامه بدهد بهتر است. اردکان آش دهانسوزی نیست. تغییر رشته که بدهد باز دردسر تطبیق واحد دارد و علافی زیاد. گفتم همین رشته که 2 سالش را خوانده ادامه بدهد، در کنارش مطالعه کند، کار کند. گرایشش را نه در دانشگاه که در عمل عوض کند. کار کند. برای یک طراح خوب همیشه کار هست.

مادرش گفت: " قبل دانشگاه نقاشی می‌کرده، بعد دانشگاه رهایش کرده"، بعدا برایم گفت نه خودش راضی بوده نه حاج آقا ... اما جفتشان ترسیده‌اند مخالفت کنند، سال دیگر دخترک هیچ جا قبول نشود زبانش هوار شود سرشان که شما نگذاشتید حالا ماندم خانه.

وقتی ایستاده بود تابلوهای نقاشی حاج آقاهای خیلی مهربان را تماشا می‌کرد، کفش‌هایش را تماشا می‌کردم.

دو ساعتی بودند.

مادرش نگران بود. نگران بعدا، که کار نباشد، بیکار بماند.

حالا نباشد. چه اهمیتی داشت؟ مگر اولی بی‌کار مانده بود؟

کارمان شده مایوس کردن ملت.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/24ساعت 18:25  توسط آرزو مودی   | 

به یادمهدی آذریزدی

هر وقت اسم کتاب "قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب" بیاید، شک ندارم، تمام تنم مور مورش خواهد شد. یک حس شادی عمیق ته دلم پیدا می‌شود، بیدار می‌شود. اگر جایی، گوشه‌ای، کناری یکی از عکس‌های کتاب را ببینم، مثل کسی که معشوقش را تماشا می‌کند، از حال می‌روم! خوب این کتاب معشوق دوران کودکی‌ام بود.

دستی مرا می‌گیرد، می‌‌کشد و می‌برد ... تا چند سالگی؟ تا هیچ سالگی؟! تا وقتی یک دختر کوچولوی خیلی کوچولو بودم، تا آن وقت‌ها که خواندن و نوشتن نمی‌دانستم، اما نگاه کردن بلد بودم و بعدها که یاد گرفتم.

"قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب" مثل خیلی از دیگر کتاب‌هایی که خوانده‌ام، توی کتابخانه بزرگ و پرو پیمان پدرم کشف شد. با آن جلدهای رنگ به رنگشان که کنار هم چیده شده بودند، چشمک می‌زدند و دلم را می‌بردند. من که آن موقع قدم فقط تا ردیف اول کتابخانه می‌رسید و آن‌ها خیلی دور بودند.

بیشتر کتاب‌های کتابخانه پدرم با کاغذ گراف جلد شده بودند. کاغذهایی که نازک بودند و رنگ اُکر تندی داشتند. آن وقت‌ها کتاب خواندن یک طور دیگر جرم بود و خیلی از کتاب‌هایی که خواندنشان جرم بود توی کتابخانه پدرم بود. پدر آن‌ها را جلد کرده بود و همگی شده بودند مثل هم.

"قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب" جلد نشده بودند. با لباس خودشان توی ردیف بالایی قد به قد کنار هم ایستاده بودند. صورتی، آبی، قرمز، زرد، خوشرنگ، همگی بین آن کتاب‌های زمخت با آن لباس‌های خنثی و بدرنگ خوب به چشم می‌آمدند.

مولانای عزیز را در همان هیچ سالگی بین همین کتاب‌های ساده کوچک رنگی پیدا کردم، عطار بزرگ را هم، کلیله و دمنه را هم و سعدی را هم، پدرهمیشه سعدی می‌خواند، حالا هم می‌خواند، بوستانش را پدر خواند، گلستانش را مهدی آذریزدی.

چقدر قصه بلد بودم. بعدها وقتی بزرگ‌تر شدم، 8 یا 9 ساله که بودم، وقت‌هایی که مسئولیت دوبرادر کوچکترم با من بود، من به اندازه همه بزرگ‌ترهای فامیل قصه بلد بودم.

یکسال تولد یکی از بچه‌های فامیل دعوت شده بودم. پول نداشتیم کادو بخریم، یکی از "قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب" را بردم و چقدر بغض کردم و چقدر غصه خوردم و چقدر شنیدم: "تو که هزار بار این کتاب رو خوندی، اجازه بده یک نفر دیگه هم بخونه، بعد وقتی پولدار شدم حتما دوباره برات می‌خرمش."

پدر عشق کتاب معلم من، هیچ وقت پولدار نشد. دست از کتاب خریدن، اما، برنداشت. آن یک جلد را که برده بودیم، دوباره نخرید. به جایش برایم کتاب‌های زیاد دیگری خرید. کتاب‌های زیادی دیگری که نخوانده بودم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/05/05ساعت 12:23  توسط آرزو مودی   |