پنجرهها را بستیم. درهای بزرگ با شیشههای سرتاسری بزرگ را بستیم. کولر را تمیز کردیم. دستمال کشیدیم، شستیم. دستم برید. باز شد. خون آمد. خاک کولر را پاک کردیم. کولر را کشید تا راهرو خانه و در را بست. گفت در راهرو را هم بچسبانیم؟ گفتم نه! صبر کنیم. شاید زمستان با ما ملایمتر بود. شاید لازم نبود در راهرو را ببندیم؛ بچسبانیم.
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۳/۰۸/۰۳ساعت 10:30  توسط آرزو مودی
|