یار گفت بعد از اینهمه سال چرخیدن در میان قبرستانها و همنشینی با مردهها و تجربه مرگ و رفتن دیگری، همچنان منتظرم مرگ پیش از آمدن در بزند و اجازه بگیرد.
به یار گفتم عکسی داریم از سیزده بدری در سالی خیلی دور، خیلی خیلی دور، عکس باید جایی در آلبومهای قدیمی خانوادگی باشد. سالهاست که عکس را ندیدهام. مادرم خبر مرگ مرد مرده را که داد، از بین هزار هزار چیز به آدمهای حاضر در آن عکس فکر میکردم. عکسی قشنگی است. روز قشنگی بود. همه در عکس خوش تیپ و جوانند. همه در عکس زندهاند ولی حالا روز به روز تعداد زندههای آن عکس کمتر و کمتر میشود.
***
به مرد مرده که فکر میکنم، خودمان را میبینم که برای خداحافظی طولانی بعد از مهمانی دم در خانه آنها ایستادهایم. اوکالیپتوسها در خیابانها در باد ملایم تابستانی میچرخند و بوی خوشی در هواست و من هنوز بسیار کوچکم و دنیا کوچک و خاکستری اما شاد است.
+ نوشته شده در شنبه ۱۴۰۲/۰۱/۲۶ساعت 21:56  توسط آرزو مودی
|
مادرم که زنگ زد، یار را دید میزدم که کنار گاز ایستاده و غذا را سوزانده بود. گفتم روز ماه روزه بوی گوشت و پیاز سوخته محله را برداشت. پیرزنهای مسجدنشین دشنام نثارمان میکنند. گفت تهمت نزنم؛ نسوخته و فقط خوشرنگتر شده و قیافه بسیار لذیذی دارد و رفت سراغ نان. قابلمه استیل از دور گفت مرد دروغ میگوید. بعد عکس مادرم آمد روی صفحه گوشی. یار گفت شرط ببندیم که اینها هنوز به مقصد نرسیدهاند؟ نرسیده بودند. مادرم گفت بهای بلیت مشهد ناگهان ده برابر شده و صبر میکنند تا شبهای احیا بگذرد و بعد گفت... جمله دقیقش خاطرم نیست. چیزی بود که یار نان به دست وسط آشپزخانه ایستاد. بعد هم به صدای بلند گفت مامان! باز قصه را از وسط تعریف کردید. بعد مادرم قصه را از اول تعریف کرد. کسی مرده بود و آنها مانده بودند برای تشییع جنازه و خاکسپاری و پُرسه. مردی تصادف کرده بود. بنزین و آتش و سوختگی زیاد هم در روایت مادرم بود. مادرم گفت چراغِ چهل شهر زنگ زده و خبر را داده، سیاوش را میگفت اما روایت سیاوش مغشوش بود... اسم مرد مرده که آمد ذهنم سر باز زد. سعی کرد به دنبال کسی دیگری بگردد که همنام باشد، نبود. هزار خاطره ناگهان در ذهنم زنده شدند که مرد مرده در همه آنها زنده بود و با صدای بلند با لهجه متفاوتی حرف میزد. آخرین باری که مرد را دیده بودم هم ماه روزه بود. آن سال که افطار مهمانشان بودیم در هَریوند، پنج سال پیش. در کوچه سلام و احوال پرسی کردیم. سالها گذشته بود ولی مرد همان بود که در حافظه کودکیام جا خوش کرده بود، خوشرو و خوش کلام و آهنگ صدایش... که کلمات را متفاوت از همه فامیل ادا میکرد.
صدای مادرم بغض داشت و مرد را دیدم که نان را نخورد و سفره را بست.
مادرم گفت کسی دقیقاً نمیداند، چه اتفاقی افتاده. مرد دو روزی در بیمارستان بستری بوده و بعد در گذشته. به فامیل گفته بودند کسی بیمارستان نرود و فرصت هم نشده بود. چراغِ چهل شهر خبر سوختگی را مغشوش داده بود و در فامیل روایتهای متعددی دهان به دهان میگشت. اگر فامیل از هیچ چیزی خبر نداشت از سوختگی خبر داشت. چراغ چهل شهر گفته بود سوختگی صددرصد. مادرم قصه را از اول تعریف کرد و بعد گریه کرد. از پشت پرده اشک مرد را دیدم که قابلمه را گذاشت توی سینک و شیر آب را باز کرد.
***
به یار گفتم اولین صاحبخانهمان در مشهد، مادرزن مرد مرده بود... مادربزرگم و بقیه فامیل هاجرطلا صدایش میکردند، نه در حضور خودش؛ زن دایی مادرم بود! مرد مرده داماد کوچکش بود. حالا هر دو رفته اند.
+ نوشته شده در شنبه ۱۴۰۲/۰۱/۲۶ساعت 21:45  توسط آرزو مودی
|
امروز یک بچه خیلی بدحال توی اتاق انتظار به مادرش گفت "یک نفر پشت چشمام گریه میکند". بچه گریه نمیکرد، خیلی تسلیم مریض بود. بعد یک دفعه اتاق انتظار ساکت شد. بعد همه یواشکی گریه کردند حتی آن آقای خیلی بداخلاق کنار پنجره. مادر بچه گریه نکرد. به گمانم مرد!
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۴۰۲/۰۱/۲۰ساعت 15:46  توسط آرزو مودی
|
دخترک یک عکس از من گذاشته روی صفحه اینستا و دوست آشنا برای (همیشه) کتابخوان بودن من قلب و دل سرخ و گل و چشم قلنبه فرستادهاند. من در اصل کتاب فاخر علمی نمیخواندم، پس خوش خوشانم نشد (liar, liar). "کافکا در کرانه" موراکامی را برای بار دوم، بعد از پانزده سال (؟) میخواندم و از خودم میپرسیدم: "جدا چه احمقی بودی که آنطووووووووور برای این کتاب غش و ضعف کردی؟" زیادهگویی کسل کننده نویسنده نفهم. نفهم از این جهت که آقای نویسنده ژاپنی کلاً اسطورههای یونانی را بد فهمیده و بد تعبیر کرده و سایر موارد...
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۴۰۲/۰۱/۱۰ساعت 21:24  توسط آرزو مودی
|
از آغازها خوشم میآید؛ بیشتر از هر چیز دیگری شاید. پر از هزار امید درخشانند، هزار ستاره در قلب ...
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۴۰۲/۰۱/۰۱ساعت 10:12  توسط آرزو مودی
|