بازنمود زحل و باورهای مربوط به آن در نگارهها
دکتر بهار مختاریان
عارفه صرامی
چیدمان، سال پنجم، شماره 14، تابستان 1395
خب، خب، خب از خانم صارمی، نویسنده مقاله پست پایینتر، مقاله بالا را خواندم که بسیار خوب بود و حرص نخوانده ماندن آن مقاله را کمی از بین برد. خواندن این مقاله توصیه میشود. مقاله را میتوانید از اینترنت بگیرید.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۴۰۱/۰۴/۲۹ساعت 13:25  توسط آرزو مودی
|
یادم رفته بود که چرا مقاله فارسی نمیخوانم. نمیخواندم زیرا قدرت و توان درک و فهم مقالهها و محتوای بسیار فاخرشان را نداشتم. زیرا برای درک محتوای فاخرشان اول باید گونهای دستورزبان رمزی را یاد میگرفتم که معمولاً فارغالتحصیلان دانشگاه تربیت مدرس میدانند و ما بیسوادها از درکش عاجزیم و هنوز نوشته نشده است. فارغ التحصیلان تربیت مدرس ترجیح میدهند آن زبان رمزی را بین خودشان نگه دارند که چیزی به ما نرسد.
با حال نیست؟! همه آدمهایی که حتی شایسته پِهِن بار کردن هم نبودند از تربیت مدرسه دکتری گرفتهاند یا قرار است بگیرند. یک لیست طویل از این آدمها در ذهن دارم.
مقالههای فارسی بسیار خوبی هم نوشته میشوند البته نه در تربیت مدرس یا سوره یا هر کجایی که اساتیدی استخراج میکنند (!) که وارد بدنه نظام آموزشی میشوند تا آن را "مزین" کنند.
یکی از بهترین مقالههای فارسی که خواندهام را خانمی در دانشگاه آزاد نوشته بود در مورد رنگ لباس شاهان ایرانی؛ در اصل چیزی شبیه dress code. آن چیزی که امروزه به خوبی میشناسیم اما در واقع در قرن سه و چهار هجری در ایران یا در امپراتوری عباسی، مثلاً، رعایت میشده است.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۴۰۱/۰۴/۲۹ساعت 11:53  توسط آرزو مودی
|
سالهاست که به چند زبان دیگر غیر از فارسی میخوانم و گاهی که مجبور باشم مینویسم. سالهاست که به فارسی کتاب میخوانم از اولین سالهای مدرسه رفتن، سالها وقت گذاشتم و ادبیات کلاسیک و کهن ایران را ورق به ورق خواندم و... امروز نتوانستم یک مقاله ساده هشت صفحهای را به زبان فارسی بخوانم. عجیب نیست؟
عنوان مقاله بود: تصویر، ایماژ (پیانگاره) و ادراک بصری (عارفه صرامی، اصغر فهیمی فر) (نشریه هنرهای زیبا – هنرهای تجسمی – دوره 23، شماره 2، تابستان 1397)
سالها به عنوان مترجم کار کردهام و صدها مقاله انگلیسی را به فارسی برگرداندهام و همیشه معتقد بودم که هیچکس در دنیا نمیتواند به اندازه هندیها و چینیها انگلیسی را بد بنویسد و به یک زبان خیانت کند، حتی. حالا میبینم که فارسی زبانهای مقالهبنویس دکتر بشو در ایران که به فارسی مقاله مینویسند، حتی از چینیها و هندیها هم در مقاله نوشتن و نامفهوم نوشتن بدتر هستند.
من چکیده این مقاله را بارها خواندم. باور بفرمایید بارها و یک کلمه نفهمیدم، حتی یک کلمه و من اصلاً با این بحث بیگانه نیستم.
به گمانم شرط پذیرش مقاله در مجلات علمی پژوهشی ایران نامفهوم و ناخوانا و دریوری نوشتن است. هر کس توانست دریوریهایش را به ناخواناترین شکل ممکن بنویسد، برنده است و مقالهاش را میپذیرند.
آفرین خانم نویسنده و آقای نویسنده شما شایسته دریافت دکترای دری وری نوشتن شناخته شدید.
در مرحله بعد میخواهم بروم و مقالهای که این خانم با استاد سابقم نوشته است را بخوانم.
الغوث الغوث
...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۴۰۱/۰۴/۲۹ساعت 11:11  توسط آرزو مودی
|
شعر من نان مصر را ماند شب بر او بگذرد نتانی خورد
به گمانم که هیچ کس به اندازه مولانا از "نان" و "نانوا" و تنور و ... در شعرش استفاده نکرده است.
+ نوشته شده در جمعه ۱۴۰۱/۰۴/۲۴ساعت 9:43  توسط آرزو مودی
|
عید خود را چگونه خواهید گذراند؟
با تمیز کردن شیشه، پنجره، در ...
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۴۰۱/۰۴/۱۹ساعت 6:47  توسط آرزو مودی
|
از فرشته پرسیدم به نظرت اسپانیایی بخوانم یا فرانسه؟ گفت اسپانیایی زبانی است که به درد قرتی بازی میخورد و چرخیدن در دنیای اسپانیایی زبان که علاقه و دغدغه چندانی برای علم ندارند. بچرخی و برقصی و بخوری و بنوشی و... خُفت و خیز* کنی ... برو فرانسه بخوان که به کارت میآید.
چند وقتی دور خودم چرخیدم و دیدم اصلاً حوصله پیچ و واپیچ خوردن بین کلمات و اداها و قواعد زبان فرانسه را ندارم. عربی و آلمانی هزار اطوار بلدند. به جایش لاتین خواندم.
به دام افتادم.
* "خفت و خیز" را فردوسی استفاده کرده و امروز در خراسان منسوخ شده است یا دست کم من اینطور فکر میکنم اما گویا در شهرضای استان اصفهان هنوز استفاده میشود.
+ نوشته شده در شنبه ۱۴۰۱/۰۴/۱۸ساعت 22:33  توسط آرزو مودی
|
دو هفته پیش، ششم تیر، هوای صبحگاهی در اصفهان لطیف و خنک و خوب بود. پشت میز که نشستم برای شروع کارهای روزانه دیدم "کفران نعمت" است در آن صبح فرخنده دلپذیر پشت میز نشستن و به کلمات اجق وجق چشم دوختن. حالا که میشود دست کم در هوای آزاد و محیط باز بدون ماسک راه رفت تلاش میکنم به عادت روزانه پیادهرویهای طولانی برگردم که گرمای هوا مانع جدی است اما آن روز هوا خوب بود. کتابها را بستم، لپتاپ را خاموش کردم. همه چیز را همانجا که بود رها کرد و پیاده رفتم تا سه راه نظر، بعد مستقیم رفتم تا چهارباغ... بعد از مجتمع پارک که یک مرکز خرید با ظاهری موجه اما در اصل بنجل است، به یک کتابفروشی رسیدم. کتابفروشی که پیش از کرونا گاهی سر میزدم و هیچ وقت آنچه میخواستم را نداشت.
از همان اول میدانستم مقصد همانجاست. سعی کردم به رقم اجاره خانه که چهار روز بعد باید میپرداختم و ناگهان سه برابر شده بود، فکر نکنم و به خرجهای عجیب و غریب دیگری که از زمین و آسمان میآیند، مثلاً آبگرمکن که دیگر آب گرم نمیکرد بلکه آب پس میداد. کتابفروشی (که پیشتر با کتابفروشی خواندنش راحت نبودم) اسم عوض کرده بود و ناگهان بسیار بزرگتر شده بود. گرچه ناگهان برای دو سال مصداقی ندارد. محیط تمیز و خنک و پذیرا بود و آرامش خوبی داشت، بسیار خوب؛ مخصوصاً وقتی این فکر به ذهنم رسید که این کتابها، همه این کتابها، همگی به فارسی نوشته شدهاند. خندهدار است ولی فقط وقتی با یک متن کهن لاتین سروکله زده باشید یا نقد عقل محض کانت را به آلمانی خوانده باشید یا نسخه ترجمه انگلیسی کتاب ریگل زیر دستتان باشد، میدانید فارسی چه شکر و قند و نبات و عسلی است. این را از من بپذیرید اگر کسی گفته فارسی شکر است راست گفته. نور به قبرش ببارد.
+ نوشته شده در شنبه ۱۴۰۱/۰۴/۱۸ساعت 22:31  توسط آرزو مودی
|
آنچه استاد ازل گفت بگو "آن گفتم"
+ نوشته شده در شنبه ۱۴۰۱/۰۴/۱۸ساعت 11:11  توسط آرزو مودی
|
یکبار که از تهران برمیگشتم مشهد و روز سختی را گذرانده بودم و مجبور شده بودم بیوقت شب برگردم مشهد، کنار دختری نشستم که همسفر دلخواهی از آب درآمد و بدی آن روز را همصحبتیمان جبران کرد. شاید با شاگرد راننده بگومگو کرده بودم یا هر چیزی شبیه این... که بهانه داد دستمان که تا مشهد خراسانیها را بگذاریم وسط. دختری بود هم سن و سال خودم. همسفری ایدهآل و او بود که اولین بار به "دعوایی" بودن خراسانیها اشاره کرد و گفت مردم در خراسان همیشه دعوا دارند و اصلاً مدل حرف زدنشان طوری است که غریبهها را میترساند. گفتارشان ملایم و نغز نیست و امروز من میگویم که شاید بیدلیل نیست که فردوسی چنین وزنی را برای شعر گفتنش انتخاب کرده است و اخوان بعداً نه صرفاً به تقلید از فردوسی که به تقلید از روحیه مردم خراسان "چنان" شعر گفته است!
+ نوشته شده در جمعه ۱۴۰۱/۰۴/۱۷ساعت 9:30  توسط آرزو مودی
|
در این کتاب که این چند روز میخوانم، "جدال نقش با نقاش"، در بخش دوم کتاب که گفتگوی هوشنگ گلشیری است با سیمین (دانشور)، همان اول کار جایی سیمین میگوید "من بایستی شاعر میشدم ولی چون وراجم نمیتوانم. شاعر باید خلاصه کند و عصاره بیرون بدهد." اینها را که خواندم یادم افتاد که همه شیرازیهایی که میشناسم که تعدادشان هم کم نیست، زیرا شیراز در دوقدمی ماست، وراجند. بسیار وراجند و شاید همین وراجی یکی از چند دلیلی است که باعث شده است آبم با شیرازیها به یک جو نرود. بعد فکر کردم که شاید اصلاً همین ویژگی وراج بودن است که باعث شده جواهرتراشی مانند حافظ شیراز در ادبیات ما ببالد و رشد کند و شعر بگوید و جواهرتراشی کند که این وراجی باعث شده کلمه را خوب بشناسند و خوب به کار ببرند زیرا که مدام باید از کلمات بسیار زیادی استفاده کنند و مثلاً به همین دلیل است که ما در خراسان فردوسی داریم اما حافظ نداریم. خراسانیهای گزیدهگوی کم حرف که چندان دل به حرف زدن نمیدهند مگر به اجبار نمیتوانستند حافظ داشته باشند ولی شیرازیهای پرگو داشتند.
+ نوشته شده در جمعه ۱۴۰۱/۰۴/۱۷ساعت 9:21  توسط آرزو مودی
|