کمی تمسخر که کسی را نمیکشد
آن یکی صفحه را بستم که دست از مسخره کردن فامیل بردارم ولی مشاهدات امروزم آن حس قدیمی را در من بیدار کرد. کاش توبه کنم.
آن یکی صفحه را بستم که دست از مسخره کردن فامیل بردارم ولی مشاهدات امروزم آن حس قدیمی را در من بیدار کرد. کاش توبه کنم.
مرگ میآید و آدمها را میبرد.
آدمها را، خاطرهها، نوازش دستها، اشک چشمها، تندی و خشم صدا را، غم و اندوه و شادی را
همه چیز را همه چیز را
کار مرگ همین است...
که بردارد و ببرد.
کیفیت گرما دیگر به فصل، به تن یار وقت هم آغوشی یا نک ظریف پرنده وقت بوسیدن یا پاهای نازکش که وقتی روی پوست راه میرود و ردی از گرما به جا میگذارد، محدود نمیشود. همه چیز، همه چیز در یک همدستی پر از توطئه گرما تولید میکند. همه چیز تبدیل به مجموعهای از انرژیهایی شده است که دیگر مانند سابق، به راحتی جابهجا نمیشوند. جریانهای همرفتی از بین رفته است. ترمودینامیک بیاعتبار شده است و قوانینش دچار گرمازدگی شدهاند و دیگر مصداقی ندارند. گرما میآید اما نمیرود، میماند و خیرهسرانه مرا که عاشق تابستان بودم به تمسخر میگیرد. موزائیکهای کف حیاط حتی نصف شب به همان گرمی هستند که زیر آفتاب داغ ظهر و نمیشود مانند تابستانهای دور برای فرار از گرما به خنکی حیاط در شب آرام تابستان پناه برد، آسمان شب را تماشا کرد و قبل از بالا آمدن روز به دنبال نقطه گرمتری گشت. شبی سه چهار بار در طول و عرض خانه جابهجا میشوم مگر جای خنکی برای خوابیدن پیدا کنم اما خنکترین نقاط هم بعد از یک ساعت خیانت میکنند و راه به گرما میدهند. مرداد از نیمه گذشته است اما گرمای هوا همان است که در آخرین روزهای خرداد بود، چه بسا بسیار بدتر.
ظهر سعی میکردم کار کنم. نه... ظهر نبود. صبح بود؛ هنوز صبح بود. گرم بود اما ظهر نبود. خیلی مانده بود تا ظهر اما گرم بود. گرمایی که کلافه میکرد نه آن گرمایی که در اصفهان یا در کویر میشناسیم. گرمای دیگری بود، خفه و مرطوب. برق بود. کولر هم روشن بود اما هیچ فایدهای نداشت. کار را پهن کرده بودم روی میز. کار بزرگ است، 100×70cm است و گاهی لازم است در وضعیت بیثباتی کار کنم. ایستادن در یک وضعیت بیثبات به معنی صرف انرژی است و صرف انرژی برابر است با تولید گرما و... دانههای عرق را حس میکردم که از پشت گردنم، از پوست سرم، از روی گونهها و شقیقهها حتی سرازیر میشوند از بالا به پایین و میدیدم که میآیند و مینشینند نک دماغم (اگر خوش شانس بودم) و باید موقعیت را ترک میکردم چون میچکیدند روی کار بزرگی که هفتاد درصدش را انجام دادهام و آن قسمتهای بیریخت دور از دسترسش باقیمانده است.
پارسال در همین روزها ساعتهای بیشتری را پای لپتاپ کار میکردم و وقت گرما که برق هم نبود راهحل سادهای داشتم. سرم را میگرفتم زیر آب سرد و بعد با موی خیس که کمکم تبدیل به گردن خیس و شانههای خیس میشد مینشستم پشت میز و کار میکردم. نسیم معتقد بود ترموکوبل بدنم را در سرم کار گذاشتهاند. تا وقتی موی سرم خیس بود خنک بودم و خشک که میشد دوباره خیسش میکردم و دوباره و دوباره و دوباره و گاهی واقعا به کولر نیازی نبود. آن راهحل امسال جواب نمیدهد. حمام رفتن و آب کشیدن تن و بدن علاج کار نیست. با موی خیس نمیتوانم روی کار خم بشوم. گواش و مرکب و جوهر و آبرنگ محلول در آب است و تازه اگر چروک شدن مقوا را از چکیدن نابهجای قطرهای ندیده بگیرم.
کمی تلاش کردم کار کنم و نشد. گرما امان نمیداد. خانه؟ انگار مطبخ در آن روزهایی که نذری میپختند و دیگهای بزرگ روی اجاقهای بزرگ میجوشید. نشستم و سعی کردم راهحلی پیدا کنم. متوجه شدم عصبانیام و برافروخته و کلافهام و همه اینها عامل تولید و تشدید گرماست.
کمی به راهحلهای احتمالی فکر کردم. وجود نداشت. کمی کار را تماشا کردم شاید راهحلی داشته باشد. نداشت. ساکت و آرام مرا نگاه کرد و یادآوری کرد تا نمایشگاه بعدی تنها چند هفته فرصت داری و آن کارهای بزرگی که زیر تخت قائم کردهای هیچ کدام تمام نشدهاند. از من هم توقع نداشته باش که خودم خود به خود تمام و تکمیل بشوم.
...
ژان شاردن، جواهرفروش و جهانگرد فرانسوی، بارها و بارها در سفرنامهاش آب و هوای خوب و پاکیزه اصفهان را ستوده است و بارها و بارها از حسرتش برای زندگی در اصفهان نوشته است. از اینکه در این هوای خشک کیفیت شراب و میوه و خوردنیها و مزاج آدمها هیچ تغییری نمیکند و سالم میماند.
مرد قهوهفروش تپل است، خوش مشرب است و پوستی به خوشرنگی قهوه دارد. اصفهانی نیست یا خیال میکنم اجدادش نبودهاند. این رنگ گرم خوش را نه ارامنه کمرنگ در پوستشان دارند و نه الوار رنگ پریده همسایه و نه اجداد یهودی مردم اصفهان؛ باید از جای دورتری آماده باشد. عرض شانههایش از در ورودی بیشتر است اما چالاک و چابک است. مثل قهوه صبحگاه روشنیبخش است و پرانرژی و میتواند به قد یک فنجان قهوه خوب به زندگی در صبح زود روشنی و انرژی ببخشد. درگیر اعداد است و شیفته اعداد رُند. ظرف قهوه را که میبرم پر کند میبینم بارها مقدار قهوه را کم و زیاد میکند که رقم وزن و رقم قیمت هر دو رند باشند. یکبار که با تعجب نگاهش میکردم که بفهمم دقیقاً چه میکند مجبور شد توضیح بدهد که وسواس اعداد رند دارد یا چیزی شبیه به این. از آن به بعد وقتی در حال جدال با اعداد است، سعی میکنم به ردیف لیوانهای رنگی پشت شیشه ویترین توجه کنم یا به بستههای رنگ به رنگ شکلات چشم بدوزم و در عین حال حواسم هست که ظرف قهوه را چند بار به میز میکوبد تا بتواند به رقم رند برسد و من هر بار نگرانم که در یکی از آن کوبیدنها ظرف ناتوان قهوه طاقت نیاورد و بشکند و مثلاً کف شیشه جدا بشود و روی میز بماند، قهوه پخش بشود و باقی ظرف در دست مرد شیفته اعداد رند باقی بماند. آن وقت مرد و محیط اطرافش همرنگ میشوند.
ظرف قهوه در اصل یکی از آن شیشههای بزرگ مرباست که مادرم استفاده میکند و قبل از آن لابد شیشه زیتون بوده است چرا که شیشه زیتون معمولاً از باقی شیشهها بزرگتر است. هر بار بعد از خریدن قهوه به خودم یادآوری میکنم پیش از آنکه نیم کیلو قهوه حرام بشود یک ظرف بهتر بخر اما ظرف بهتری در کار نیست. آیا من آدم سختگیری در خرید کردن هستم؟ به گمانم که هستم اما حالا که قرار است چیزی بخرم که بهتر از شیشه مربا یا شیشه زیتون باشد باید واقعاً بهتر باشد. در آخرین تلاش برای پیدا کردن ظرف فلزی یا چوبی مناسب یادم آمد که پیشترها برای عروس/کنار سماور عروس/آشپزخانه عروس، کنار/بغل/پهلو/گوشه/زیرمیز سماوری میخریدند که در اصل سه تا پنج ظرف در اندازههای مختلف بود و برای قند و چای و شکر و چه و چه استفاده میشد. صد البته که برای غیر عروس هم میخریدند اما مدل عروسانهاش بیشتر و پررنگتر در ذهنم مانده بود. بعد که دنبالش را گرفتم دیدم هنوز هم هست و مشکل اینجا بود که مدل تکی نداشت و اکثراً سرامیکی بودند و سرامیکهای وطنی و غیروطنی نازکتر از پوست پیازند و طاقت آن ضربه ها را ندارند. من فقط به یک ظرف غیرپلاستیکی مرغوب با اندازهای مناسب نیاز داشتم که نشکند نه مجموعهای از ظرفهای کوچک و بزرگ سرامیکی و استیل و پلاستیک که هیچ تناسبی با آشپزخانه بسیار کوچک من نداشتند.
دوست هنرمند نقاشم در مجموعه کارهای چوبیاش چیزی به اسم ظرف قهوه دارد اما آنچه در آن عکسها میبینم چیز لوکس نقاشی شدهای است، برای من، غیر کاربردی. چوبی بودنش خوب است اما اندازه مناسبی ندارد یا به نظر میرسد توانایی نگه داشتن چند قاشق پودر قهوه را دارد و این موضوع که دوست هنرمندم ساعتها صرف رنگ کردن و نقش کردن گل و برگ بر روی بدنه ظرف کرده است آزارم میدهد. من آدم استفاده از این چیزها نیستم. ابزار باید ابزار باشد نمیشود با لباس شب گرفتگی روشویی مستراح را درست کرد! یا با دکلته حریر ایتالیایی پیشبند بست و پای گاز ایستاد و کتلت سرخ کرد. من آدم ظرف قهوه طلاکاری با تزئینات گل و مرغ نیستم. چیزی میخواهم که اگر بنا به عادت ماهی سه بار گرفتمش زیر شیر آب و سابیدمش آخ نگوید.
به چند راهحل مسخره هم فکر کردم مثلاً وقت خریدن قهوه ظرف خالی را به دست کس دیگری بدهم و بگویم خودش پرش کند و به آن مرد با شانههایی عریضتر از در ورودی ندهد. اگر میپرسیدند چرا چه جوابی داشته که بدهم؟ بگویم مرد وسواس اعداد دارد و من وسواس شکستن شیشه و حرام شدن قهوه؟ اگر فروشنده دیگری نبود چه میکردم؟ میرفتم و وقت دیگری برمیگشتم؟ آیا چنین انسان پیگیر و بیکاری هستم؟ طبعاً نیستم. قهوهفروشی دیگری را انتخاب میکردم؟ چرا باید قهوهفروشی سر راه دم دست را رها کنم و مثلاً تا خیابان خاقانی یا سه راه نظر بروم؟ راهحل بدی نبود اما من خودم را خوب میشناسم چنین نمیکردم. من برای ثانیهها چانه میزنم به این راحتی بر سر زمان با کسی، با هیچ شیشه مربایی، شوخی نمیکنم.
بعد فکر کردم در فروشگاهها به دنبال اجناسی بگردم که ظرفهای بزرگ و مناسب فلزی دارند اما نیافتم. صد البته که تحریمها هیچ اثری نداشته است اما اجناس خارجی که معمولاً چنین ظروف مفید مناسبی داشتند از بازار ایران حذف شدهاند و حتی از آن آدامسهایی که جعبه فلزی داشتند هم دیگر خبری نیست.
...
آیا بهترین کار این نبود که همان اول کار به آن مرد که خندهای درخشانتر از خورشید درخشان صبحگاه تابستان دارد بگویم خودش را به روانکاو نشان بدهد تا وسواس اعدادش درمان بشود؟
سه روز است که همه چیز بوی رب گوجه میدهد از تن یار تا شیشه عطر گوچی در عطرفروشی سر خیابان، حتی شیرینیفروشیهای خیابان نظر، حتی نان گاتا و حتی حتی قهوه صبحگاه و چای عصرانه!
هنوز هم زنهایی در این وقت سال رب گوجه میپزند!
لاله خانم منصفانه* امروز به جای کرونا نوشته بود "طاعون". درک بهتری، شرح بهتری یا بهترین توصیف بود برای آنچه از سر گذراندهایم. حافظه تاریخی ما طاعون را میشناسد اگر تاریخ اروپا را خوانده باشیم دقیقاً طاعون همان چیزی است که باید به جای کرونا باشد. عمق فاجعه را با عاریه گرفتن از آنچه حافظه تاریخی میشناسد بهتر درک میکنیم؛ حتی اگر آن فاجعه را زندگی کرده باشیم.
*منصفانه اسم وبلاگ است و لاله اسم نویسنده وبلاگ!
سریال محبوبم تمام شد!
دوباره دنیا جای غمانگیزی شد.
برگشتم سر وقت ژاپنی خواندن.
بعد از نمیدانم چند وقت امروز دوباره سرکی کشیدم و اوضاع بسیار خراب بود. بسیار را تا هر کجا که دلتان میخواهد کشدار بخوانید. ژاپنی و لاتین و عبری را پارسال تقریباً با هم شروع کردم؛ یعنی اینطور بود که اول شروع کردم به خواندن لاتین که کلی در موردش فکر کرده بودم و مشورت کرده بودم و تصمیمگیری و چه و چه و خیلی عاقلانه به این نتیجه رسیده بودم که "حالا وقت لاتین خواندن است". لاتین خواندن خوش و خرم پیش رفت و بسیار جذاب بود و هست و وسوسه نشست زیر پوستم که حالا که تابستان است و درگیر کار خاصی نیستی میتوانی بروی سر وقت یک هوس بزرگتر که هیچ ربطی به کار آکادمیکت ندارد و چنین شد که رفتم سر وقت ژاپنی. من هم از آن جمله آدمهای خلوضعی هستم که شیفته و شیدای ژاپن و فرهنگ دیوانهپرورش هستم. فرهنگ مرد سالار مالیخولیاییاش که به فرهنگ مردسالار ما میگوید زکی و باقی چیزها. قصد داشتم خیلی ملایم و آهسته ژاپنی بخوانم اما مدل خودم آهسته نیست. من آدم آهستهای نیستم. آدم شلوغی هستم و شلوغکن البته. اولی که شروع به خواندن کردم هزار توصیه و هشدار شنیدم که ژاپنی خواندن برای کسانی که زبانشان از دسته زبانهای هندواروپایی است چالش بسیار بزرگی است و دشوار است و مایوس نشوید و رها نکنید. من؟ سالهاست نزدیک کاری که قرار باشد رهایش کنم نمیروم ولی مسأله بسیار پیچیدهتر و دشوارتر از آن چیزی بود که حدس میزدم. بعد از خواندن و یادگرفتن چهارزبان غیر از زبان مادریام این توصیهها را جدی نگرفتم. فکر میکردم ژاپنی هم یک زبان است دیگر و یاد میگیرم ولی فقط "یک زبان" نبود. اصلاً "فقط یک زبان" نداریم. زبان چیزی یا امری یا حقیقتی زنده در خلا نیست. زبان هم تابع است هم متبوع است هم عامل است هم کوفت است هم درد است. همه همه همه آن چیزهایی که در این سالها در حوزه زبانشناسی خوانده بودم بعد از ژاپنی خواندن رنگ گرفتند و حقیقی شدند و تازه فهمیدم که اوه اوه چه خبر...
برای کم کردن سرعتم و اینکه خودم را در اقیانوس آرام غرق نکنم زد به سرم که از شدت فشار کم کنم. چطور؟ با عبری خواندن... (قهقهه حضار) چرا فکر کردم راهحل خوبیست؟ خود خداوند هم نمیداند و البته راهحل درستی نبود. بعداً متوجه شدم روزهای تعطیل تقریباً هفت-هشت ساعت منظم و باکیفیت و مفید زبان خواندهام! عبری خواندن را بعد از چند جلسه رها کردم. حتی حروفش را کامل یاد نگرفتم. چند حرف را خواندم و یاد گرفتم و ایده عبری خواندن را فعلاً در کشویی در قفسههای ذهنم گذاشتم و درش را هم قفل کردم که در موقعیتی که جنون کمتری داشته باشم برگردم سر وقتش.
اگر من شیفته و شیدای فرهنگ ژاپنی هستم پس با زبان و کلماتش بیگانه نبودم اما حروفش را نمیشناختم و ناگهان آرزوی هفت سالهای شدم که قرار بود از اول زندگی کند! با این تفاوت که آن آرزوی هفت ساله سالیان پیش زبانی را یاد میگرفت که حرف میزد و این آرزوی هفت ساله جدید در تاریکی مطلق گام برمیداشت... یا چیزی یا حالتی یا وضعیتی شبیه به این... نمیتوانم دقیقاً وضعیتم را هنگام ژاپنی خواندن توصیف کنم. خودم را آدم فرهیخته باسوادی میدانستم که خیلی چیزها را میداند پس یعنی خیلی کار درست است! (به جان عمههایش) ولی زبان ژاپنی کل کرک و پرم را قیچی میکرد. ناگهان به آدم نادان بیسوادی تبدیل میشدم که در پشت سر نسبت به این زبان خلا و تاریکی و سکوت داشت. سکوت، نه البته سکوت نبود ولی ریسمانی هم نبود که بشود برای یاری گرفتن دست دراز کرد و گرفتش!
سه ماه یا چهار ماه یا بیشتر با جدیت پیش رفتم. هیچ راه میانبری وجود نداشت. هیچ کلکی نمیشد سوار کرد. هوش و استعداد و نبوغ به کار نمیآمد و... دیدم چارهای جز تمرین تمرین تمرین ندارم. بعد کمکم از جدیتم کاسته شد. بعد کمکم رسیدم به مرحله افتان و خیزان... بعد مرحله خزندگی که یعنی میخزیدم و پیش میرفتم... بعد مرحله قایم کردن کتابها در هر گوشه و کنار... بعد هم مرحله "ولش کن"، "خب که چی"، "چه دردی بود ژاپنی خواندن"... "به چه کارت میآید" و البته همزمان لاتین را مرتب و منظم میخواندم و زبان دیگری اما ژاپنی را... بستم.
چند باری بعداً تلاش کردم که دوباره شروع کنم و نکردم و رها کردم. کجدار و مریز رفتار کردن شیوه من نیست. به معنی توهین است به خودم. بعداً فهمیدم در واقعیت بسیار خوب پیش رفتهام و بسیار خوب عمل کردهام. شاید مشکل این بود که هیچ قیاسی نداشتم. کسی یا کسانی نبودند که خودم را با ایشان مقایسه کنم. خودم تنها نشسته بودم در تنهایی خودم با اشک و آه ژاپنی میخواندم و به بیعرضگی خودم لعنت میفرستادم و روزی سی بار به خودم یادآوری میکردم که "خب که چی؟". ژاپنی خواندن کار سختی بود. کار سختی است. هیچ کلمه و آوای مشترکی با ما ندارد. هیچ هیچ هیچ چیز مشترکی نیست که بتوانی خودت را بیاویزی و به پیشت ببرد. باید همه چیز را از اول از اساس از ابتدا، مرحله به مرحله تجربه کنی و پیش بروی و یاد بگیری و صد البته قسمت بسیار جذاب ماجرا همینجاست. آن صفر صفر مطلق چیزهای بسیاری را در خود دارد که وقتی درکشان کردم که فاصله گرفتم.
امروز دوباره از سرنو شروع کردم. تقریباً اسم و آوای هیچ کدام از حروف را به خاطر نداشتم و این یعنی حتی آن راهی که رفته بودم و نتیجهای که گرفته بودم هم بر باد شده است.
و این یعنی نقطه سر خط...
مرد حافظه بدی دارد، بسیار بد. آنقدر بد که میتوانستم سالها پیش ترکش کنم و کسی اعتراضی نمیکرد، جز خود مرد که ما را با بند نامرئی محکمی به هم بسته است. همه اطرافیان مرد میدانند که چه حافظه دردسرسازی دارد و کسی مرا بابت ترک کردن مردی که هیچ تاریخ و مناسبتی در ذهنش باقی نمیماند ملامت نمیکند و نمیکرد. من در مقابل مرد آدم به خاطر سپردن کمترین و بیاهمیتترین جزئیات هستم (یا به قراری بودم)، بیآنکه بخواهم یا تعمدی داشته باشم. کم حافظه بودن مرد یا به عبارتی بد حافظه بودنش همیشه مایه دلخوری بوده است. همین امروز، بعد از بیست سال از او تاریخ تولدم را بپرسید، احتمالاً و مثل همیشه به شما خواهد گفت که ... "یک 4 به گمانم داشت..." اما کدام چهار؟ کدام چهار در کدام ماه سال؟ مرد معمولا نمیداند. مرد آدم مناسبتها نیست. من؟ هستم یا بودم یا... هستم، به شیوه خودم و مرد نیست و همین تفاوت به ظاهر ساده باعث دلخوریها و ناراحتیهایی میشد که گاهی بسیار جدی بودند. مرد فراموش کرد برای فلان نمایشگاهم بیاید و من هم لج کردم و یادآوری نکردم. صبر کردم تا نمایشگاه تمام شد و بعد دعوایی راه انداختم که هنوز هم حاضر نیست به جزئیاتش اشارهای بکند و هر بار دستودلبازانه از این فراموشکاریش سوء استفاده میکنم، تنها دستاویز یا سنگر مرد این است که بگوید تو عمداً یادآوری نکردی که حالا سالی سه بار مرا به صلیب بکشی. مرد درست میگوید. مرد بدجنس نیست. هرگز نبوده است. فقط فراموشکار است. اگر فراموش کرد برای نمایشگاهم بیاید از سر بدجنسی نبود از سر فراموشکاری بود و البته برای من مهم بود و نه آنقدر مهم که هنوز هم بابت آن کار مرد را آزار بدهم اما میدهم. آیا فایدهای دارد؟ خیر. آیا باعث عوض شدن مرد میشود؟ خیر. من اگر چیزی را بخواهم و برایم مهم باشد باید به زبان بیاورم و اگر نگویم ... دعوا میکنیم و دلخوری به راه میافتد و سودی نمیبریم. اگر خواستههایم را به زبان بیاورم مرد دریغی برای انجامشان ندارد اما اوقاتی هستند که دلم میخواهد که مرد چیزهایی را پیشاپیش بداند و لازم نباشد که من یادآوری کنم و چنین اتفاقی در این سالها هرگز رخ نداده است و این رفتارش و اخلاقش مایوسکننده است. مرد، در مقابل، هر آنچه را که میخواهد، در هر کجای رابطه که باشد، رک و پوست کنده و روشن به زبان میآورد. مرد آدم پیچیدهای نیست. مشخصات و مختصات سرراستی دارد، بر عکس من.
آیا سازگاری زنی مورخ با مردی که هیچ تاریخی یا هیچگونه جزئیاتی در ذهنش نمیماند کار سادهای است؟ نیست. آیا میشود همیشه دعوا به راه انداخت؟ بله... شاید... شدن را میشود اما چه سود وقتی مرد هیچ دادهای در ذهنش نمیماند و اهمیتی برایش ندارد و حتی اگر اهمیت داشته باشد هم تفاوتی ایجاد نمیکند. مرد کم حافظه است. تنها تاریخ تولد دقیقی که در خاطر دارد تاریخ تولد عشق اولش است. آیا برای من مهم است؟ خیر. عشق اول مسالهای است کاملاً جدی و هیچ بحثی نداریم. عشق اول چیز مقدس بیمصرفی است. مقدس است و همین. مرحله بعدی ندارد و من اگر حساسیت به خرج بدهم هم چیزی تغییر نمیکند. آن تاریخ در جان مرد حک شده است اما زن دیگر نیست. در زندگی دیگری است و فراموش شده است. تنها جزئیات دردناکی از آن عشق برای مرد باقیمانده است و از خود زن و حتی عشقش دیگر خبری نیست. گاهی مسأله غمانگیزی پیش میآید که باعث میشود خاطرات تلخی برای مرد یادآوری بشوند. اینجور مواقع با هم خاطرات تلخش را مرور میکنیم و مرد غصه میخورد و خورشید روز بعد که طلوع کند همه چیز فراموش شده است.
مرد بیذوق و کودن نیست اما آن ظرافتی که باید داشته باشد را ندارد. آیا آن ظرافتها حاصل آموزشند یا آدمها غریزی، از ازل، از کمر پدرشان این چیزها را میدانند؟ به گمانم که به کمر پدر و شکم مادر ربطی ندارد. اینجور چیزها از آموزش میآید و حتی گاهی از آزار... آزار دیدن بسیار باعث تیز شدن حساسیتها میشود و میبیند؟ بله... آخر قصه این است که گل بیخار خداست!
چرا اسم عادیترین و معمولیترین غذای ایرانی را فراموش کرده بودم؟
چرا "زرشک پلو با مرغ" را به خاطر نمیآوردم؟
امروز ظهر وقت سفارش دادن غذا یادم نمیآمد اسم آن غذایی که مرغ دارد و با برنج میخورند و مرغش را در سس میپزند و گاهی سیبزمینی هم کنارش میگذارند و روی پلو زرشک و زعفران میریزند، چیست؟ مجبور شدم اجزای غذا را برای زن توضیح بدهم و زن بود که گفت "زرشک پلو با مرغ".
آیا با ورود کلمات جدید کلمات قدیمی را از خاطر میبرم؟ یا چون از آخرین باری که زرشک پلو با مرغ خوردهام نمیدانم چند وقت میگذرد، باید مسئول بازیابی اطلاعات در مغزم دنبال اسم یک غذای معمولی بگردد و بعد هم آن را پیدا نکند.
یا چون مغزم را وادار کردهام که تاریخ امضای فرمان مشروطه یا تاریخ به تخت نشستن پهلوی اول یا تاریخ تاجگذاری پهلوی دوم یا تاریخ سقوط عباسیان یا به تخت نشستن اولین خلیفه عباسی را حفظ کند، گرفتار چنین وضعیتی شدهام؟ مغزم احساس میکند کارهای بیش از حد سختی انجام میدهد، پس کارهای ساده و معمولی را انجام نمیدهد؟
اگر اسم همه غذاها را فراموش کنم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟ آن وقت مجبور میشوم وقت سفارش دادن غذا مدام اجزای غذا را اسم ببرم و اگر غذاهایی اجزای مشابه داشته باشند و از یک غذا بسیار بدم بیاید و همان را برایم بیاورند، مجبور خواهم بود همان را بخورم... تاس کباب دوست ندارم اما آبگوشت میخورم و هر دو اجزای تقریباً برابری دارند. یا یخنی، یخنی... شبیه غذای تفی نیمه جویده است و همان اجزای آبگوشت را دارد... وَع...
اگر غذایی را بخواهم اما ندانم چه اجزای مشخصی دارد چه باید بکنم؟ غذاهای بسیاری هستند که میخورم اما هیچ نظری ندارم که چطور درست میشوند (اما دست کم اجزای پیدایشان را میشناسم). غذاهایی هستند که اجزای پنهانی دارند. مثلاً فسنجان رب انار دارد اما آیا همه میدانند آن رنگ سیاه زشت یا قهوهای خوشرنگ (بستگی به آشپزش دارد) حاصل همنوایی و همکاری گردو و رب انار است؟ اگر خودم نپخته بودم، نمیدانستم!