در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود
کین شاهد بازاری وان پرده نشین باشد...
ممدرضا خان شجریان از صبح زود، حتی پیش از بیدار شدن... یک نفس این آهنگ را در ذهنم میخواند. دست بردار هم نیست. این بیت را هم چندبار چند بار چندین بار، بیشتر از اصل کار میخواند...
***
گشتم و آهنگ را پیدا کردم حتی یادم نیست آخرین بار کی بوده که آن را شنیده ام.
اگر خواستید بشنوید: اسم آهنگ خاطر حزین است و در آلبوم سروچمان دنبالش بگردید؛ طبعاً خواننده محمدرضا شجریان است.
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۴۰۱/۱۰/۰۸ساعت 10:25  توسط آرزو مودی
|
"صیام"، 3 ماه صیام...
مادربزرگم میگفت "ماه روزه" با مکث و سکون بر روی ه ماه؛ گاهی حتی ناملفوظ. شوهر خالهام میگوید "ماه مبارک"... باز هم سکون بر روی ه و باز هم حتی ناملفوظ!
*
*
*
آن روز که در قبرستان بوشهر میچرخیدیم و بابت نوشته روی قبرها و خاطرات مرجان از مردهها هروکر میکردیم، مامان مرجان میگفت نوشته روی قبرها را نخوانید، عمرتان کوتاه میشود! به گمانم بدانم چرا کوتاه میشود!
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۴۰۱/۱۰/۰۶ساعت 18:38  توسط آرزو مودی
|
اسم زن فاطمه بود، فرزند مرحوم حاجی غلامرضا. به تاریخ 3 صیام 1369 (هجری قمری) مرده بود. روی قبرش نقش قیچی را نقر کرده بودند و چیز دیگری که نمیتوانستم تشخیص بدهم؛ سوزن و نخ شاید. عکس از تخت فولاد بود ولی من نگرفته بودم.
تاریخ را تبدیل کردم شد دوشنبه 29 خرداد 1329 (19 ژوئن 1950). سال کبیسه بود.
*
*
*
آخرین باری که تخت فولاد بودم روزی بود که نوبت دوم واکنس کرونا را در آن مصلای بدترکیب زدم. بعد رفتم و در تخت فولاد چرخیدم که زشتی هولناک کاشیکاری سقف مصلی از چشمانم پاک بشود. نشد. بسیار بسیار بسیار زشتتر و هولناکتر بود.
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۴۰۱/۱۰/۰۶ساعت 18:26  توسط آرزو مودی
|
انّ الله یبشرک بکلمه منه اسمه المسیح عیسی بن مریم
ای بابا... عیسی کلمه خداست.
عیسی کلمه خداست.
عیسی کلمه خداست.
عیسی کلمه خداست.
کلمه خدا...
ای بابا ... بسیار عجب! بسیار عجیب! و بسیار منطقی... که عیسی کلمه خدا باشد.
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۴۰۱/۱۰/۰۴ساعت 11:6  توسط آرزو مودی
|
با آن کارت هدیه دویست هزارتومانی که سه ماه همه جا دنبالم بود و موجودیاش تقریباً به خرید هیچ چیزی نمیرسید، دو جلد کتاب خریدم. خیلی تلاش کردم که قیمت دو کتاب دقیقاً با موجودی کارت برابر بشود و نمیشد و همیشه کارت چیزکی کم داشت. در نتیجه دست آخر چهار جلد کتاب خریدم به قیمتی دوبرابر موجودی کارت! به رقم پرداختیهای واجب هم فکر نکردم!
از زن پرسیدم میشود با دو کارت پرداخت کنم و زن که خوش اخلاق نبود گفت "بله میشود!"
*
اگر اشتباه نکنم سال 86 بهمن ماه بود که جایی مشغول به کار شدم. وقت عیدی دادن شرکت به کارمندها که رسید به من هم عیدی دادند ولی چون دیر مشغول به کار شده بودم رقم عیدیام 21000 تومان بود. عیدی را که گرفتم نرفتم خانه اول رفتم کتابفروشی. آن موقع کتابفروشی کنار جهاددانشگاهی مشهد که پیشتر دانشگاه ادبیات بود، پاتوق کتاب خریدنم بود. با آن 21000 تومان دست کم ده جلد کتاب چاق و لاغر خریدم!
یک عمر پدرها و مادرهایمان را بابت مقایسه ارقام و اعداد این طرف تاریخ با آن طرف تاریخ مسخره کردیم و ... سرمان آمد.
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۴۰۱/۱۰/۰۴ساعت 8:59  توسط آرزو مودی
|