پشمینه بافت

نقش را از روی یک قالیچه قفقازی پیاده کردم. عکسش را برای یار فرستادم. گفتم به نظرت چیست؟ نوشت گودزیلا و بعد هم عکس دیگری فرستاد بسیار شبیهش، از یک گودزیلا یا یک اژدها... فرق می‌کند؟ عکس را فرستادم در گروه خانوادگی. مسخره‌های منتظر برایش هزار قصه درست کردند و آن‌ها هم در نهایت با یار هم‌رأی بودند که اژدهاست. در قفقاز اژدها نداشتیم. از آن نقوش منحصربه‌فردی بود که همیشه و همه جا دیده نمی‌شوند. اژدها نبود. نمی‌توانست باشد. سعی کردم دنبال نمونه‌های مشابهش بگردم. گفتم لابد بوده است و ندیده‌ام (از محالات). نبود. سعی کردم تخیلم را وادار کنم از جایش تکان بخورد. نمی‌خورد. من هم در نهایت به همان اژدها بند می‌کردم که قطعاً نبود.

تنبک‌نواز دیرتر آمد. نقش را که دید گفت "اسب است. اسبی که سر دو پا بلند شده، یال و دمش در باد می‌رقصند."

قفقاز سرزمین اسب‌هاست.

بعداً گوشه یک محرابی قفقازی دیگر هم مثالش را پیدا کردم. اسب بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۴۰۱/۰۹/۲۱ساعت 10:55  توسط آرزو مودی   | 

"موج‌ها" را خواندم که ویرجینیا ولف نوشته و مهدی غبرایی به فارسی برگردانده است؛ در آرامش کامل، بی‌هیچ عجله‌ای. بیمار بودم و حال ندار و بهانه برای در تخت ماندن و کتاب خواندن و رد آفتاب را تماشا کردن، فراوان داشتم. آفتاب پاهای یخ‌زده‌ام را گرم می‌کرد و من به دنبال قهرمانان زن راه می‌رفتم.

به یاد ندارم که پیش از این با چنین آرامش و صبری کتابی را خوانده باشم. همیشه عده‌ای هستند، پنهان که دنبالم کرده‌اند و اگر کتابی را زود تمام نکنم به من می‌رسند و خدا می‌داند چه خواهند کرد! اینبار آن‌ها نبودند احتمالاً آن‌ها هم در اینستا مشغول قهرمانی کردن بودند. هم حوصله داشتم و هم زمان و هم آن متن را نمی‌شد جور دیگری خواند. زن گفت ولف و جویس و کِه و کِه را نمی‌شود فارسی خواند؛ غیرقابل ترجمه‌اند. آن کس که در ذهن من نشسته است، لج کرد که این‌ها را دیگر می‌خواهم به فارسی بخوانم. بس است کلنجار دائمی با نظریات فلسفه و تاریخ و دین و کوفت به آلمانی و انگلیسی و لاتین و چه و چه!

یار نیم نگاهی به کتاب انداخت و گفت ندیده بودم یک هفته با یک کتاب دور خانه بچرخی. چرخیدم و لذتی بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۴۰۱/۰۹/۲۱ساعت 10:22  توسط آرزو مودی   | 

مرد جوان گفت: "پدرم سرمایه‌دار بود!". آن کس که در ذهن من نشسته است و صداقت بیشتری دارد، تصحیح کرد که "پدرت نزول‌خوار بود."

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۴۰۱/۰۹/۲۱ساعت 10:11  توسط آرزو مودی   | 

از کار با این پیش‌فرض عکاسی کرده بودم که "در نهایت خراب می‌شود!". ابر بود. آسمان تیره و تار و ابری بود و انتظار نداشتم نتیجه خوبی بگیرم. باید کار را جمع می‌کردم. می‌پیچیدم لای روزنامه و می‌گذاشتم جای دیگری. عکس را گرفتم. در همان ابر و در همان تاریکی. بعداً دیدم چه سایه‌های خوبی! چه عکس خوبی! چین و چروک‌ها عمق مطلوبی داشتند؛ آنقدر مطلوب که گفتم "کاش همیشه ابری باشد!" اما عکس ایراد داشت؛ ایراد بزرگ، آنقدر بزرگ که شاید مجبور بشوم همه عکس‌ها را پاک کنم. ایراد از ابر و تاریکی نبود از پیشفرض ذهنی من بود. از سرسری عکس گرفتنم که "آخرش که خراب می‌شود."

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۴۰۱/۰۹/۲۱ساعت 9:42  توسط آرزو مودی   | 

من هر روز از خود می‌پرسم "چه فایده؟" بعد به خودم پاسخ می‌دهم که "زندگی ادامه دارد و باید کاری کرد، کاری انجام داد، پس بیا بهترین نسخه‌ای که بلدیم را انجام بدهیم!" و روز شروع می‌شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۴۰۱/۰۹/۲۱ساعت 9:40  توسط آرزو مودی   |