پشمینه بافت

3

"مائیم و نوای بی نوائی

بسم الله اگر رفیق مائی"***

لیلی و مجنون تمام شد و از هفته دیگر هفت پیکر می‌خوانیم.

به برنامه روتین شنبه‌های من یک روال ساده به عبارتی خنده دار دیگری هم اضافه شده... از صبح به خودم یادآوری می‌کنم که "امروز شنبه است و روز نظامی خوانی" و از ظهر به بعد ابلیس تنبل درونم سعی می‌کند من را از رفتن منصرف کند و یادآوری می‌کند که "خودت توی خونه بخون! چه کاریه پا میشی میری خونه مردم؟ مگر تا حالا اینهمه کتاب رو خوندی کسی بالای سرت بوده؟ نرو... نرو..." ساعت پنج انگار نه انگار که تمام بعدازظهر ابلیس درونم سعی در منصرف کردنم داشته، لباس می‌پوشم و اگر بیرون باشم راه کج می‌کنم سمت نظامی خوانی و ساعت نه که برمی‌گردم خوش و چه به عبارتی سرخوشم که واااااای چه خوب بود که رفتم!

 

***لیلی و مجنون، نظامی


برچسب‌ها: گزارش شنبه‌ها
+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۸/۰۲/۲۸ساعت 22:13  توسط آرزو مودی   | 

دوستی مدام پی اسم برای نقش فرش‌ها می‌گردد و بسیاری از نقش‌ها اسم خاصی ندارند و اگر دارند، بیشتر امری است توافقی بین بازاری‌ها بر اساس سروشکل نقش‌ها یا عنصری خاص در طراحی آن فرش و به نظر نمی‌رسد نقش فرش‌ها اسم کهنی داشته باشند که یادگار مثلاً هخامنشی‌ها (!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!) باشد. هر بار که نقش جدیدی را می‌بیند (تازه فرش و بازار فرش را کشف کرده است) اصرار دارد که من برایش اسمی داشته باشم که اغلب ندارم و ارجاعش می‌دهم به بازار و همچنان اصرار دارد که من اسمی برایشان داشته باشم که مثلاً از دل تاریخ یا فرهنگ یا کتاب‌ها یا چیزی شبیه به این‌ها آمده است.

چیزی که در این بین، در این اصرارها، برای من پررنگ شده، البته خود نام و نامگذاری نقوش است، سوای هدف بازار و فروش. چیزی که از اصل آمده باشد، از ابتدا. آیا چندین و چند سال پیش این نقش‌ها اسم داشتند؟ یا مثلاً خیلی خیلی پیش‌تر از چندین و چند صد سال پیش... آیا نام و نامگذاری برای نقوش فرش مهم بوده؟

... و صد البته ما هنوز هم نمی‌توانیم دقیق و روشن بگوییم که این نقش‌ها از کجا آمده‌اند و چطور جان گرفته‌اند و جز پاره‌ای قصه‌بافی و تکرار همان قصه‌های بی‌اساس هیچ چیزی نداریم.

تاریخ البته طبق معمول در این مورد در سکوت کامل به سر می‌برد و چیزی نمی‌گوید.

پشت سر خالی خالی است.


برچسب‌ها: نقش فرش
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۸/۰۲/۲۲ساعت 11:24  توسط آرزو مودی   | 

وقتی در اینستاگرام در مورد تاریخ بیهقی و ادبیات کهن و تاریخ صوفیه و کتاب‌هایی که می‌خواندم، می‌نوشتم. خانمی، از دوستان قدیم، پیشنهاد داد که جایی دور هم جمع بشویم و من این‌ها را فقط از روی کتاب برایشان بخوانم و در مورد این ادبیات حرف بزنیم. پیشنهاد جذاب و در عین حال ترسناکی بود. حتی به ذهنم رسید که ته‌مایه‌ای از تمسخر در آن نهفته است که نهفته نبود. واقعیت بود. آدم‌هایی بودند که واقعاً می‌خواستند دور هم جمع بشویم و مثلاً تاریخ بیهقی بخوانیم یا در مورد ابوسعید حرف بزنیم اما مگر من چقدر سواد ادبیات دارم که بتوانم از پس چنین پیشنهاد هیجان‌انگیزی بربیایم.

خلاصه اگر ادبیات خوانده‌اید و ادبیات را خوب خوانده‌اید از این کارها بکنید. شاید از دور ساده به نظر برسد اما کار بزرگی است. خیلی بزرگ است. اگر چنین کردید، در هر شهری که بودید، به من هم خبر بدهید و اگر اصفهان بودید، هر چه که بخوانید خوشحال می‌شوم که در جمع‌تان باشم.

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۸/۰۲/۲۲ساعت 11:4  توسط آرزو مودی   | 

2

نظامی‌خوانی‌های روز شنبه عیش مدام شده، حتی اگر روزه باشم و نظامی‌خوانی در آخرین ساعات روز باشد و وقت خواندن بعضی از بیت‌ها به ذهنم برسد که دیگر قطره‌ای آب نه در دهانم که حتی در بدنم نیست و به زودی زبانم به کامم می‌چسبد و دیگر نخواهم توانست لب از لب باز کنم و همچنان ادامه می‌دهم.

خب... به عنوان آدمی که همیشه درگیر ادبیات فارسی و حتی غیرفارسی بوده کلی ادعا در مورد زبان و ادبیات فارسی داشتم اما نظامی همه را با یک خاک انداز جمع کرد و گذاشت دم در و گفت "برو بچه"...

همچنان لیلی و مجنون می‌خوانیم و یک عده انسان بدون تخصص هستیم که فقط می‌خوانیم، چه بسا از درست و نادرست بودن خواندنمان هم بیخبریم و دیشب به این نتیجه رسیدیم چقدر جای یک آدم ادبیات خوانده باسواد در بین‌مان خالی است و هیچ کدام‌مان کسی را نمی‌شناختیم که بتوانیم دعوتش کنیم که بیاید و به پرسش‌ها پاسخ بدهد و دغدغه‌ها را نظم ببخشد... یا دست کم با ما نظامی بخواند.

و چقدر حیف...


برچسب‌ها: نظامی‌خوانی
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۸/۰۲/۲۲ساعت 10:52  توسط آرزو مودی   | 

پاره-پوره‌های ترک یا عثمانی

این سایت یا به عبارت دقیق‌تری این حراجی، عکس یک سری فرش پاره-پوره با تاریخ‌های نجومی عجیب و غریب هم برای فروش و حراج گذاشته است روی صفحه اصلی کاتالوگ آنلاینش. بعضی از اعداد عجیب بودند، قرن شانزدهم، هفدهم، حتی قرن هجدهم به نظرم زیادی دور بود اما نکته دیگری که خیلی خیلی خیلی مهم‌تر بود، ترک بودن همه آن بافته‌ها کهنه پاره-پوره بود و تا جایی که من دیدم مثلاً یک نمونه افغان یا ایرانی در بینشان نبود. هزار پرسش ناگهان در ذهنم سربلند کردند که تبعاً حوصله ندارم بپرسم اما خلاصه کلام این است که چطور می‌شود که آن‌ها از این فرش پاره-پوره‌های خیلی قدیمی دارند و ما نداریم؟!!

چرا و به چه دلیل؟

و اینکه قدمت این پاره-پوره‌هایی که مثلاً چهار قرن سن و سال دارند را چطور تعیین می‌کنند.

البته برای شمایی که ممکن است زیاد در کار فرش نباشید می‌نویسم که ما هم فرش‌های خیلی قدیمی مثلاً چهارصد ساله هم داریم که اتفاقاً خیلی هم حالشان خوب است و غیر از پرزها که رفته و سابیده‌اند، باقی فرش کاملاً سالم است و مثلاً فرش‌های حرم امام رضا بودند که در زمان صفوی بافته شده‌اند و حالا در موزه همان مکان نگهداری می‌شوند اما پرسش این است که اگر اندکی در همین اینترنت یا بین کتاب‌ها بگردید فقط ترک‌ها و ... در موارد خیلی اندکی مصری‌ها که آن‌ها هم بر اساس جغرافیا و تاریخ، در آن زمان‌ها، بخشی از همین ترک‌ها به حساب می‌آمده‌اند، از این چیزها دارند و نمایش می‌دهند و صد البته در حراجی‌ها می‌فروشند و خدا عقل به اروپایی‌ها بدهد یا ندهد که این‌ها را می‌خرند. منظورم از این چیزها، فرش‌های پاره-پوره‌ای است که مثلاً کلاً بخشی از ترنج فرش باقی مانده است.


برچسب‌ها: حراجی فرش
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۸/۰۲/۱۹ساعت 10:56  توسط آرزو مودی   | 

آدم‌ها چطور چهل سال کار کردن به یک سیستم کارمندی هرروزه را تاب می‌آورند؟ من ده سال به یک روال وبلاگ نوشتن را دیگر تاب نمی‌آورم که تازه این کار وبلاگ نوشتن هم به یک روال نبوده است. شاید هم نمای بیرونی زندگی کارمندی پر از تکرار است، مثل نمای بیرون وبلاگ نوشتن و درونش چیزهای دیگری است که من بی‌خبرم.

ماه رمضان دوز غرزدن و بند کردن به چیزهایی که در حالت عادی بندی ندارند را بالا می‌برد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۸/۰۲/۱۸ساعت 10:58  توسط آرزو مودی   | 

فروشندگان نقش جهان مصداق قاطر بارکش هستند

اعتراف می‌کنم که فقط خواندن رخ فرش را بلدم و در طی این سال‌ها چندان خودم را درگیر اطلاعات مربوط به  بافت و ویژگی‌ها و مشخصاتی از این دست نکردم. اطلاعاتی که در این مورد دارم بسیار مختصر و فقط بر اساس تجربه و نیاز است و چندان محکم و مستدل نیست؛ مثلاً فرش مود را چشم بسته هم می‌توانم تشخیص بدهم یا فرش مشهد یا فرش بلوچ یا حتی فرش اصفهان را و اگر فرشی بافت مشهد یا مود یا اصفهان یا بلوچ باشد پس قطعاً گره فارسی دارد و چنین و چنان اما اگر نتوانم اصل و نسب فرشی را تشخیص بدهم که مناطق بسیار زیادی هستند که تشخیص اصل و نسب‌شان کار ساده‌ای نیست، دیگر نمی‌توانم در مورد نوع گره یا نوع بافت درست و بدون غلط اظهار نظر کنم.

چند هفته پیش فرشی را نشانم دادند و ادعا کردند که بلوچ است و من مطمئن بودم که بلوچ نیست و گره ترکی دارد. از کجا می‌دانستم؟ غریزه و آیا غریزه مستدل و قابل دفاع است؟ خیر. پای پول در میان بود و با ادعای بلوچ بودن قیمت فرش ناگهان بالا رفته بود، بیشتر از آنچه که سزاوار آن فرش بود.

پدر در دسترس نبود و توضیحی که از پشت تلفن داد هم در اثر بی‌تجربگی من جوابگو نبود. راه‌حل پدر هم وابسته به رخ فرش بود که گره‌ها را باز کنم و چنین و چنان اما وقتی گره‌ها را باز می‌کردم آن دو حالتی که پدر می‌گفت را نمی‌دیدم. منطقی‌ترین راهی که به ذهنم رسید این بود که بروم بازار فرش و از کسی بخواهم قلق کار را عملی نشانم بدهد. کاری بود که پیشتر وقتی مشهد بودم انجام می‌دادم و همیشه معتبرترین پاسخ‌ها را می‌گرفتم. چه کسی معتبرتر از پیرمردهای بازار فرش مشهد؟ تقریباً هیچ کس... گمانم این بود که این قاعده کلیتی داشته باشد.

به چهارراه استانداری که رسیدم بنا به عادت به جای پیچیدن مستقیم رفتم و نه به بازار فرش که به نقش جهان رسیدم و به جای برگشتن با خودم گفتم "خب... از فرش فروش‌های نقش جهان می‌پرسم و..."

می‌خواهید باور کنید یا نکنید، بپذیرید یا نپذیرید ولی فرش فروش‌های نقش جهان صرفاً فروشنده هستند و نه چیز بیشتری... من به همه فرش فروشی‌ها سر نزدم... چنان سرخورده شدم که انگیزه‌ای دیگر نمانده بود که به باقی مغازه‌ها هم سر بزنم اما چیزی که من دیدم عده‌ای زبان‌دارِ زبان‌باز بودند که یک سری اطلاعات مشخص را حفظ کرده بودند و اگر یک پرسش را دوبار می‌پرسیدی طلبکار می‌شدند و من آدمی نیستم که به راحتی خام زبان‌بازی و لاسیدن مردها و عشوه آمدن زن‌ها بشوم. آیا من می‌توانستم نمونه‌ای عینی از خریداران بازار فرش باشم؟ نمی‌دانم. شاید خیر...

از پنج‌شنبه دو هفته پیش مدام به وضعیتی که دیدم فکر می‌کنم و اینکه چنین وضعیتی آیا خوب است یا بد است؟ آیا همه خریدارها به اندازه من بدقلق هستند یا اصلاً بدقلق نیستند اما بی‌سوادی و بی‌اطلاعی شبه‌فروشنده‌های نقش جهان آیا مانعی برای فروش فرش نیست؟

بگذارید اینطور به قضیه نگاه کنیم که کلاً فروشندگی در ایران یک مهارت نیست. چند فروشنده می‌شناسید که بتوانند واقعاً شما را راضی به خریدن چیزی بکنند که حتی نمی‌خواهید... حتی خریدن چیزی که می‌خواهید را در نظر نمی‌گیرم.

من فروشندگان کمی می‌شناسم که چنین مهارتی داشته‌اند. مثلاً؟ فروشنده جوان فروشگاهی در مشهد که کت‌شلوار می‌فروشد/می‌فروخت. آن فروشگاه از قدیمی‌های خیابان سناباد مشهد است و کت‌شلوار و لباس مردانه می‌فروشد. از معدود فروشندگانی بود که روان‌شناسی می‌دانست و ما که رفته بودیم فقط کت‌شلوار بخریم را با یک دست کامل لباس مردانه از سر تا پا راهی کرد و راضی بودیم با اینکه سه برابر بودجه جیب‌مان خرید کرده بودیم اما راضی بودیم. همان چیزی را خریده بودیم که باید می‌خریدیم.

مثال‌های دیگری هم در ذهنم دارم اما اندک هستند اما در مقابل مثال‌های فراوانی از فروشندگانی دارم که مثل بت می‌ایستند و زل می‌زنند به مشتری و فروشندگانی که تنها کاری که می‌دانند لاسیدن و شوخی‌های زشت سبک دست چندم مردانه است که وادارم می‌کنند در اولین برخورد از مغازه فرار کنم حتی اگر در تمام دنیا فقط همان یک مغازه آن چیزی که من می‌خواهم را داشته باشد. به شما اطمینان می‌دهم که این اتفاق بارها افتاده است و برخورد نامناسب فروشنده باعث پاپس کشیدن من شده است. آیا من زیادی جدی و سختگیر و وابسته به کلاس اجتماعی هستم؟ احتمالاً...

آیا همه آدم‌ها مثل هم هستند؟ خیر... زن‌های زیادی را می‌شناسم که خوراک‌شان همین جماعت لاسنده است و چه تخفیف‌ها و چه بده-بستان‌ها که اجازه بدهید حرفش را نزنیم و قطعاً شما بهتر از من می‌دانید.

اما باز هم یک پرسش مهم باقی می‌ماند... آیا کسی هیچ وقت به این فکر کرده است که فروشنده‌ای تربیت کند که راه‌هایی بهتر از لاسیدن با زن‌ها بلد باشد (در مورد مردها نظری ندارم که چطور راضی‌شان می‌کنند) و بتواند با اطلاعات تخصصی و فنی مشتری را نگه دارد و جنس را بفروشد؟ آیا نیاز جامعه ما در حد پسرک‌های بیست و چند ساله (به لحاظ جنسی منحرف) با مشتی اطلاعات تکراری است و با همین فروشندگان دست چندم برآورده می‌شود؟ مطمئن نیستم. تلاش کردم برایش مثال نقض پیدا کنم اما ذهنم خالی است. برای چند درصد از مردم دیسیپلین اجتماعی مهم است؟ آیا دیسیپلین اجتماعی و سواد فنی باعث بالاتر رفتن فروش فرش، دقیقاً در نقش جهان، نمی‌شود؟ لابد نمی‌شود. آیا این فروشندگان در پاسخ به پولدارهای تازه به دوران رسیده به وجود آمده‌اند؟ که بخش اصلی طبقه مال و منال‌دار(!) ایران را تشکیل می‌دهند؟ هیچ نظری ندارم. من دو هفته است که مدام به آنچه دیدم فکر می‌کنم. به شما اطمینان می‌دهم به غیر از یک فروشگاه که فروشنده میان سال لر سبیل قشنگی داشت و گفت تشخیص این چیزها در اثر تجربه حاصل می‌شود و آخر کار هم جواب درستی نداد (و بعداً معلوم گردید که چندان بیراه نگفته است)، صادقانه بگویم، باقی اصلاً هیچ تصوری از فارسی‌باف و ترکی‌باف نداشتند.

فروشندگان نقش جهان مصداق قاطر بارکش هستند که فرقی نمی‌کند که چه چیزی بر پشت دارد اما پرسش همچنان بر سر جاست که آیا این قاطرهای بارکش منطبق بر نیاز بازار فرش هستند؟ آیا می‌شود به قاطر بارکش الفبا یاد داد؟ آیا نمی‌شود به جای قاطر بارکش از متخصص تحصیل‌کرده کاردان این رشته استفاده کرد؟ آیا متخصصین تحصیل کرده فرش مشتی انسان به دردنخور هستند که این جوانک‌ها یا مردان میانسال منحرف بازار نقش جهان را قبضه کرده‌اند؟

من هیچ نظری ندارم. شما چطور؟

 

پینوشت: جواب آن پرسش را دوست عزیزی از راه دور داد و آن فرش بلوچ نبود و واقعاً ترکی‌باف بود اما دانش غریزی من، در این مورد خاص، تا کجا پاسخگوی نیازها خواهد بود؟

 


برچسب‌ها: فرش ایران, نقش جهان, اصفهان, بازار فرش ایران
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۸/۰۲/۱۶ساعت 21:9  توسط آرزو مودی   | 

لیلی و مجنون

دانشجوی لیسانس که بودم یک درسی بود که سر کلاسش نمی‌رفتم. یادم نیست چرا؟ من آدم توجیه آوردن و گردن کج کردن و التماس کردن برای چیزهای بی‌ارزش نیستم در نتیجه سر کلاس‌های ناخوش‌آیند هم می‌رفتم و کار خودم را می‌کردم و عموماً تاریخ تمدن ویل دورانت می‌خواندم اما یادم نیست چرا آن کلاس را نمی‌رفتم. استادش را خاطرم هست که خانم محترمی بود و به جای غیبت‌های فراوان ترجمه بخشی از یک کتاب را پذیرفت یا محول کرد. کتاب در مورد معماری بود. آن درس هم فکر کنم ربطی به تاریخ یا تاریخ هنر داشت. کتاب در مورد معماری بود و با هفت پیکر نظامی شروع می‌شد یا به عبارتی نویسنده نظم و ساختار کتاب را بر اساس هفت پیکر نظامی چیده بود و چه خوش بود این کار. هفت شاهزاده خانم که هر کدام قصری از جنسی و به رنگی متفاوت از دیگری داشتند. این هفت کاخ و رنگ‌شان را نشانه کرده بود و بعد از روایت خلاصه‌ای از قصه هر شاهزاده خانم و قصرش بخشی از معماری خاورمیانه را معرفی می‌کرد. کل چیزی که از کتاب به خاطرم مانده همین‌هاست. نه اسم کتاب خاطرم هست و نه اسم نویسنده و نمی‌دانم چرا به عقلم نرسید که کتاب را اسکن کنم و دست کم نسخه اسکن کتاب را نگه دارم یا اصلاً وقت بگذارم و کل کتاب را ترجمه کنم که البته سال آخر دستم بند ترجمه کتاب دیگری بود.

آن کتاب را که ترجمه کردم با خودم قرار گذاشتم که نظامی را کامل بخوانم نه فقط هفت پیکر که بقیه را هم بخوانم و هر بار قصد کردم و نشد. حتی شروع به خواندن هم نکردم. بقیه را خواندم و نظامی به دلیل نامعلومی باقی ماند. مولانا و عطار را دوبار خواندم و نظامی نخوانده باقی ماند.

و... دیروز عصر خیلی اتفاقی و خیلی ناگهانی به یک جلسه نظامی‌خوانی دعوت شدم... کاملاً از سر اتفاق و به تبع چیز دیگری که نه به نظامی ربط داشت و نه به نظامی خوانی...

خوش‌آیندترین اتفاق این روزها بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۸/۰۲/۰۸ساعت 21:40  توسط آرزو مودی   |