میتوانید در این آدرس کاتالوگ آنلاینی را ببینید که دو عکس زیر را از آن برداشتم.
میتوانید در این آدرس کاتالوگ آنلاینی را ببینید که دو عکس زیر را از آن برداشتم.

همدان؟ واقعاً؟
به حاشیه نگاه کنید و به زمینه و به رنگ زمینه... کدامشان همدانی ست؟!!!
از آن قسم فرشهاست که اگر برای تشخیص اصل و نسبش میفرستادید، قطعاً در میماندم.
من این عکس را از کاتالوگ یک حراجی برداشتم و نمیدانم که آیا اینجا خواهد ماند یا خیر.
فعلاً که هست از تماشایش لذت ببریم.
گاهی فکر میکنم حرف این کسادی و خاموشی بر سر نسل است. نسلی که سخت چسبیده است به بازار فرش اما نفسهای آخر بودن را میکشد و نسلی که از ماندن پشت در خسته شده است و آنقدر توان نداشته است که با استخوانبندی قدر و محکم بازار فرش روبهرو بشود و چه بسا حریف آنقدر قدر بوده است که چه بسا سعی و تلاشی نکرده است و اگر کرده در دور اول یا دوم شکست از میدان به در شده است.
یعنی دعا کنیم پدربزرگهای فرشفروشمان زودتر رضایت به بازنشستگی بدهند؟
میتوانید به پست قبل من به عنوان یک ایده نگاه کنید.
چرا بازار فرش اصفهان نتوانسته یا نخواسته مشتری و بیننده جذب کند. واقعیت اینجاست که بازار به رونق و رفت و آمد نیاز دارد و هر رهگذری که از یک بازار رد میشود یک مشتری بالقوه است. بازار فرش اصفهان این مشتریهای بالقوه را از دست داده و بیدلیل نیست که روز به روز شاهد بسته شدن مغازههای بیشتری هستیم. ش
با دوست شیرازی-تهرانی رفتیم و بازار فرش اصفهان را دیدیم. از سمت ورودی خیابان حکیم وارد بازار یخ زدهای وارد شدیم که بیشتر مغازهها حتی رغبت نداشتند درها را تماماً باز کنند. سرد هم بود البته. دور بازار چرخیدیم و فرش دیدیم و ناهار خوردیم و بعد هم برگشتیم.
دوستم شب پیام داد که بازار فرش اصفهان هیجان انگیز نبود. میدانستم مقیاس و قیاسش بازار شیراز است و درست میگفت.
من و یاسمن، دوستم، برای مجله فرهنگستان هنر مقاله فرستادیم، فکر کنم برای شماره تابستانشان و بعد خبری نشد و من هم دنبالش را نگرفتم. یک هفته پیش به صرافت افتادم که ببینم مقاله چاپ شده و هرچه اینترنت رو زیرورو کردم نتوانستم مجله را پیدا کنم. ما مقالهها را برای شخص فرستاده بودیم و تبعاً اسم مجله فرهنگستان هنر را نمیدانستم. به یاسمن پیام دادم که آیا از سرانجام مقالهها خبر دارد که نداشت. برای شخص مذکور ایمیل فرستادم و از سرانجام مقالهها پرسیدم که نوشت: "به دلیل نداشتن رویکرد نظری مشخص با تاکید بر انسان شناسی" رد شده و چاپ نشده... من شدم علامت سوال ولی گفتم خب... من که انسانشناس نیستم لابد درستش همین بوده... به یاسمن پیام دادم و چیزی که زن در مورد مقاله من گفته بود را تکرار کردم. بعد یاسمن پرسوجو کرده بود و دقیقاً همان جوابی را گرفته بود که من گرفتم؛ نداشتن رویکرد نظری با تکیه بر انسانشناسی و ال و بل...
من انسانشناس نیستم ولی استاد یاسمن هست و یاسمن و استاد مذکور مقاله یاسمن را خوانده بود و تأیید کرده بود و... و... و...
.
.
.
واقعیت اینجاست که یک چیزی، یک جایی توی ذهنم گره خورده و گره باز نمیشود...