پشمینه بافت

بلوچ

دیشب بالاخره رسیدیم به جایی که فردوسی به بلوچ/بلوج اشاره می‌کند. جایی که انوشیروان (نوشین روان) عادل بلوچ‌ها را در گیلان قلع و قمع می‌کند و این تارومار شدن آغاز آوارگی بلوچ‌هاست در تاریخ ایران... شاید هم آغاز تاریخ مکتوب آوارگی...

 

 

فقط یک پرسش خیلی خیلی مهم: مکان‌های جغرافیایی فردوسی به شدت مبهمند. مکان‌های جغرافیایی فردوسی درجایی که امروز می‌شناسیم نیستند. آیا آن گیلان که فردوسی در این داستان گفته این گیلان است که امروز ما می‌شناسیم؟

آیا بلوچ‌ها واقعاً در زمان انوشیروان ساسانی ساکن کرانه غربی دریای خزر بوده‌اند. اگر تنها مرجع ما فردوسی است باید در ارجاع به آن و استفاده از آن به شدت محتاط باشیم. جغرافیای فردوسی چیز دیگری است.


برچسب‌ها: شاهنامه, بلوچ, فردوسی
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۴۰۱/۰۳/۳۰ساعت 11:31  توسط آرزو مودی   | 

در و درگاه

چنین گفت پس شاه را رهنمون

که یارند با او همه طیسفون

همه لشکر و زیردستان ما

ز دهقان وز "در پرستان" ما

گر او اندر ایران بماند درست

ز شاهی بباید ترا دست شست

 

این بخش را هفته گذشته در شاهنامه در داستان پادشاهی قباد ساسانی خواندیم. قباد و پسرش و پسرش و حتی پدر قباد از مهم‌ترین شاهان ساسانی بودند و این قباد دوران حکومت پرحاشیه و اگر و مگری داشته و مزدک در زمان قباد آیین جدیدی آورد که برخی از ایران شناس‌ها معتقدند مزدک یک شخصیت واقعی نیست و همه این نواندیشی‌ها زیر سر خود قباد بود و انوشیروان مزدک را ساخت که آبروی خودش و پدرش را بخرد و از این پدر و پسر است که ساسانیان در سرازیری تاریخ می‌افتند و الخ...

اما آنچه که برای من مهم است آن صفت "در پرستان" است. من بر طبق منابع دست دومی مثل سفرنامه‌ها (از جمله سفرنامه دیولافوا- همزمان با ناصرالدین شاه قاجار) می‌دانم و خوانده‌ام که ایرانیان درودرگاه را می‌پرستیده‌اند و بارزترین نمونه‌اش که شما هم حتماً می‌شناسیدش عالی قاپوی اصفهان است که به معنای درگاه عالیست و مورخین گفته‌اند شاه عباس با آن عظمت و قدرت سواره از آن درگاه نمی‌گذشت و همیشه ادای احترام می‌کرد و تفسیری هم که آورده‌اند درگاه و تقدسش را به حضرت علی مربوط کرده‌اند (چون آن درگاه را برای نجف ساخته بودند اما هرگز به مقصد نرسید و برگشت خورد) اما قصه و اصل ماجرا فراتر از این حرف‌هاست.

متأسفانه در هیچ متن کهن دیگری هیچ اشاره‌ای به پرستیدن در یا در پرستی ایرانیان ندیدم و فردوسی هم در این بیت که به بخش‌های آخر کتاب مربوط می‌شود برای اولین بار به چنین صفتی اشاره می‌کند. هر چه دارم و دیده‌ام ادله و شاهد و نشانه و اشارتی است و نه اصل خود ماجرا که چرا ایرانیان در می‌پرستید و اصلاً چه وقت در می‌پرستید یا چرا در می‌پرستیدند (دوبار). شواهد و بازمانده‌هایش البته سر به آسمان می‌گذارد دست کم شصت-هفتاد نمونه با ذکر منبع معتبر می‌توانم از اشاره به تقدس درگاه و در بیاورم.

اما یک لحظه این سویه ماجرا را رها کنید. ماجرای در دو سو دارد.

.

.

در آن بافت روستایی که من از آن آمده‌ام (جنوب خراسان)، "دم در نشستن" بد است، خیلی بد است و دم در جای کلفت و نوکر و برزگر است و طلبکار... دوستانم معتقدند اشاره اصلی به بالا و پایین اتاق است اما من همچنان پافشاری می‌کنم که خیر... غرض در است و دم در نشستن بد است.

 

 

اگر شما چیز بیشتری در مورد در می‌دانید یا در شهر و محله و فرهنگ شما چیز بیشتری در مورد در وجود دارد، بی‌زحمت به من هم بگویید.

+ نوشته شده در  شنبه ۱۴۰۱/۰۳/۲۸ساعت 13:13  توسط آرزو مودی   | 

نزدیک به یک ماه پیش فیلمی دیدیم از فرخ غفاری به اسم جنوب شهر (فیلم بعد از سانسور در همان دوره پهلوی اسم عوض کرده است اما در خاطرم نمانده). رسم خوب فیلم دیدن با هم را زهرای عزیز پر انرژی گذاشت و بعد خودش توی سفر و مهاجرت ناپدید شد اما رسم خوبش کمابیش باقی مانده و ما هم در این روزهای پراندوه تلاش می‌کنیم که حفظش کنیم.

فیلم سال 1337 ساخته شده بود. یعنی هم سن پدرم بود! فیلم در آن سال‌ها دیده نشد. سانسور شد ولی بعداً، در سال‌های اخیر، دیده شد و تحسین شد و باعث تعجب و حتی حیرت ما هم شد. انتظار نداشتم در سال 1337 در سینمای ایران چنین فیلمی ساخته شده باشد. فیلم بیش از تصور من خوب و قوی بود.

سینمای ایران پیش از انقلاب را نمی‌شناختم. مادرم فیلترهای کاملاً ساده و صریحی در مورد فیلم فارسی داشت. دیدن فیلم‌فارسی مطلقاً ممنوع بود و تصور این بود که هر چه پیش از انقلاب ساخته شده فیلم‌فارسی است. بعدتر که بزرگ شدیم و کنترل‌ها و فیلترهای مادرم برداشته شد هم تصور این بود که فیلم‌فارسی مبتذل است و حیف وقت آدمیزاد که حرام چنین چیزهایی بشود و صد البته سینمای جهان و سینمای پس از انقلاب ایران رنگ و لعاب خوشی داشت و خوب بود. چند فیلم محدود را البته دیده بودم، گنج قارون و سلطان قلب‌ها و گوزن و گاو مهرجویی و حسن کچل علی حاتمی و فکر کنم همین...

دراین شش ماه گذشته چیزهای بیشتری دیده‌ایم که باز هم فیلم‌فارسی نبودند؛ به عبارتی سینمای خوب فاخر پیش از انقلاب بودند.

بگذریم.

در این فیلم آخری که دیدیم بخش زیادی از فیلم در کافه‌ای می‌گذشت و زنی (فخر خوروش) نقش اول فیلم را باز می‌کرد که داستان زندگی‌اش را بعد از مرگ همسرش و پیش از ازدواج دومش برای دوستی بازگو می‌کرد. زنی که پدر و شوهر نداشت، برادر شروری داشت و فرزندی داشت که بایست بزرگش می‌کرد. مرد دیگری به کمکش آمده بود و برایش در کافه‌ای کار پیدا کرده بود و الخ...

آنچه در فیلم برایم جذاب بود فضای کافه بود. میزهای بسیار کوچک تنگ هم؛ واقعاً تنگ هم و ملتی که بی‌هیچ مشکلی بیخ گوش هم نشسته بودند و می‌خوردند و می‌نوشیدند و حتی توطئه می‌چیدند. همان کارهایی که امروز من و شما پشت میز کافه‌ها و رستوران‌ها انجام می‌دهیم. همدیگر را تماشا می‌کنیم و می‌خوریم و غیبت دیگری را می‌گوییم و حرف می‌زنیم و حرف می‌زنیم و حرف می‌زنیم. معمولاً هم حواسمان هست که دیگری صدایمان را نشنود یا حواسمان هست که فاصله مناسب را با دیگری رعایت کنیم یا معمولاً کافه‌ها و رستوران‌هایی را انتخاب می‌کنیم که فضای کافی برای معاشرت کردن و فاصله گرفتن از دیگران داشته باشد؛ تلاش در حفظ حریم خصوصی، در شهری مانند اصفهان حتی تلاشی بیش از حد. ... و فاصله گذاری‌ها و دور باش کور باش! فاصله بگیر و یک متر و نیم فاصله از دیگری را رعایت کنیم در این دو-سه سال بعد از پاندمی بیش از پیش شده است و مدام تأکید بر رعایت فاصله بوده است؛ فاصله‌گذاری اجتماعی و چه و چه و چه... و هر کس که برایش مهم بود رعایت کرد و آن کس که نبود هم مجبور شد که وادارش کردند که رعایت کنند.

اما به گمان من همه این‌ها یک رویه و سویه دیگری هم در عصر و دوران ما دارد. آن رویه‌ای که شاید پنهان است یا من بی‌توجه از کنارش گذشته بودم و در عین حال آسیب حاصل از بودنش مرا وادار کرده است از فیس‌بوک و بعد اینستاگرام بگریزم... که اصلاً نبود فضای مناسب این خفقان را به دنبال داشته است که بیزارم کرده است از چنان شبکه‌هایی (در ذهن من چیزی شبیه تار چسبناک عنکبوت به بزرگی مقیاس انسانی)... ما دیگر در کافه‌ها تنگ هم نمی‌نشینیم، ادعا می‌کنیم رعایت حال همسایه و دیگری را می‌کنیم و در زندگی کسی سرک نمی‌کشیم یا سخت تلاش می‌کنیم که دیگری را از زندگی‌مان دور نگه داریم و هویت مستقلی داشته باشیم و هم رنگ دیگران نباشیم و خودمان باشیم و چه و چه و چه... و در عین حال در آن سوی مجازی تنگ هم زندگی می‌کنیم. چسبیده‌ایم به هم، مقلد یکدیگریم و هر کس که متفاوت فکر می‌کند را انگشت نمای خلق می‌کنیم؛ ترورش می‌کنیم حتی سنگسارش می‌کنیم اما به شیوه‌ای کاملاً جدید.... ما میزهای واقعی را دور از هم چیده‌ایم اما در جای دیگری سخت تنگ هم نشسته‌ایم آنقدر سخت که هویت فردی از حال از دست رفتن است یا شاید هم دیگر از دست رفته است.

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۴۰۱/۰۳/۲۳ساعت 9:45  توسط آرزو مودی   | 

روز پر کار پر باری بود.

+ نوشته شده در  شنبه ۱۴۰۱/۰۳/۱۴ساعت 17:14  توسط آرزو مودی   | 

دست از سر "بلوچ" بردارید!

پیاز (پیازها؟) سوخت. مشغول یاوه‌بافی شدم و با اینکه پیاز را هم فراموش نکرده بودم اما سوخت. وقتی خردش می‌کردم به خودم نهیب زدم که "این" زیاد است. بعد به خودم پاسخ دادم که یک پیاز که بیشتر نیست، می‌خوریمش. و حالا کل پیاز با اینکه مراقبش بودم و فقط یک لحظه غافل شدم، سوخته است. پیاز بعدی را وقتی می‌گذارم روی گاز که همانجا باشم. فعلاً اینجا هستم.

 

نوشتن در مورد پیاز یا سماق یا خرده نان‌های کف اتاق که به زودی مورچه‌های طلایی به دوش می‌گیرند و می‌برند کار ساده‌ای است. مسئولیت خاص چندانی ندارد. صد البته ممکن است فردا همه بیفتند به یاوه نویسی و در مورد پیازهای سوخته بنویسند. در خانواده ما که رسم این است... ولی نوشتن این چیزها یا تقلید کردن از این چیزها، حتی به اضافه ابتذالش بعداً دلهره به جان آدم نمی‌اندازد اما نوشتن در مورد بسیار چیزهای دیگر اینطور نیست. مثلاً من نمی‌توانم برگردم و آنچه در مورد بلوچ نوشته‌ام را پاک کنم. دیگر فایده ندارد. نوشته‌ام و دیگران خوانده‌اند و "مد شده است"... در دو-سه هفته گذشته از دانشجویی در تبریز پیام داشتم که دنبال کتابم می‌گشت (از این دست پیام‌ها بسیار می‌گیرم. چیز عجیبی نیست). چرا؟ چون در مورد بلوچ پایان‌نامه می‌نویسد. طبیعی است که وقت خواندن آن ایمیل‌ها ذوق زده بشوم اما نشدم. در عوض کسی در سرم گفت "بی‌ذوق‌های مقلد دوزاری..."

من تنبلم. کمرم درد می‌کند. از صبح از 110 قطعه کار در اندازه‌های مختلف با ادا و اطوارهای خاص نوردهی عکاسی کرده‌ام. حوصله ندارم حاصل بیست سال کار واقعی میدانیِ دانشگاهی را بریزم اینجا و توضیح بدهم چرا از نظر من بد است که یک تبریزی در مورد بلوچ کار کند ولی بد است. درست نیست. غلط است. کجراه است. دست از تقلید کردن از دیگران بردارید. یا از جاهای خوبش تقلید کنید. یک تبریزی نباید در مورد بلوچ کار کند مگر اینکه در خراسان یا بلوچستان زندگی کرده باشد که دو کلمه بلوچی، حداقل، بفهمد.

دست از سر بلوچ بردارید. بلوچ را بگذارید برای کسانی که در آن خاک زندگی کرده اند. شما اگر ترکید، اگر لرید، اگر کُردید، در مورد خودتان بنویسید. یکی از آن هزار چیزی که گفته نشده است را شما بگویید.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۴۰۱/۰۳/۱۱ساعت 16:38  توسط آرزو مودی   | 

به پنج زبان می‌خوانم (و تلاش می‌کنم به زبان ششمی هم بتوانم که بخوانم) اما به نوشتن که فکر می‌کنم... دلم آشوب می‌شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۴۰۱/۰۳/۱۱ساعت 16:15  توسط آرزو مودی   | 

در این مدتی که دور هم شاهنامه می‌خوانیم. هر بار، بعد از جلسه، از خودم می‌پرسم اگر فردوسی نمی‌نوشت... اگر نمی‌نوشت... اگر نمی‌نوشت...

این تنها پرسشی که باید بپرسم نیست ولی خوب شد که فردوسی نوشت...

 

اگر شما هم چیزی برای نوشتن دارید، بنویسید. "نوشتن تنها راه نجات است." 1

 

1. نمیدانم این جمله از کیست. از من نیست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۴۰۱/۰۳/۱۱ساعت 16:11  توسط آرزو مودی   | 

 حرارت سماق را می‌سوزاند. روی غذای روی گاز سماق نپاشید، می‌سوزد.  

 

تعدادی هشتگ مسخره داشتم که نیست و نابود شده‌اند. می‌گردم و پیدایشان می‌کنم. اگر پیدا نشدند چند تایی، جدید، می‌سازم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۴۰۱/۰۳/۱۱ساعت 16:10  توسط آرزو مودی   | 

روزی یکبار، حداقل یکبار، اینجا را باز می‌کنم. زل می‌زنم به همه چیز. چیزی نمی‌نویسم و بعد صفحه را می‌بندم. خیلی عادی و خیلی طبیعی... و خیلی صادقانه چیزی نمی‌نویسم ولی دست از اینجا هم برنمی‌دارم. چرا؟ زیرا هنوز هم اینجا مرا به هزار چیز مختلف وصل می‌کند.

اینستاگرامم را محکم بسته‌ام. چند شب پیش کسی می‌گفت "فلانی" چیزی در مورد تو نوشته است. یک آن وسوسه شدم بروم و اینستا را برگردانم. بعد فکر کردم "ولش کن" هر وقت سحر را دیدم میانبر می‌زنم و می‌روم که ببینم "فلانی چی نوشته".

در این سال‌هایی که ننوشته‌ام اینجا هنوز مرا به آدم‌ها وصل کرده است. هنوز آدم‌ها می‌گردند و پیدایم می‌کنند. جذاب است دیگر... دروغ چرا...

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۴۰۱/۰۳/۱۱ساعت 15:13  توسط آرزو مودی   |