اگر جامعهشناس بودم بسیار پیشتر در مورد آسیب دو سویه و متقابل سرازیر شدن زنان ساکن شهرهای کوچک اطراف اصفهان به شهر اصفهان -به عنوان یک کلانشهر- مینوشتم یا کاری جدی انجام میدادم اما من جامعه شناس نیستم و حرف زدن در این مورد بی آنکه سوءتفاهم ایجاد کنم، کار سختی بود.
این زنها معمولاً در اصفهان کارمند هستند و شبها به شهرهای کوچک خودشان برمیگردند و همیشه زندگی دوگانهای بین اینجا و آنجا دارند.
اصفهان در محاصره شهرهای کوچک بسیار زیادیست که با بزرگ و بزرگتر شدن اصفهان کمکم به اصفهان الحاق خواهند شد اما در حال حاضر وارد شدن زنان آن شهرهای کوچک -معمولاً برای کار- آسیبهای جدی هم به جمعیتشناسی خود اصفهان و هم به خود آن زنها وارد کرده است.
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۴۰۱/۱۲/۲۲ساعت 9:53  توسط آرزو مودی
|
بچه اینجاست و ما بخش زیادی از اسفند لطیف و دلپذیر اصفهان را در خیابان بودیم، چه باران بارید و چه نبارید. و با پدیده عجیبی مواجه شدیم: زنان متجاوز! زنانی که کاملاً تجاوز به حریم کسانی که حجاب ندارند و ایجاد مزاحمت برای آنها را حق خودشان میدانند. این زنها محجوب نیستند و به نظر نمیرسد اعتقاد مذهبی خاصی داشته باشند. حتی پوشش چندان موجه به لحاظ مذهبی ندارند بلکه در اصل مشتی اوباشند، مشتی هرزه (حتی شاید زنان خیابانی)، از طبقه پایین جامعه و حتی چه بسا از شهرهای کوچک اطراف اصفهان. و مزاحمتها معمولاً کلامیست. البته مطمئن نیستم که اگر من همراه بچه نبودم هم مزاحمتها در حد کلام باقی میماند یا خیر. به عبارت دیگر احتمال تعدی و تجاوز جسمی از جانب آن زنان وجود داشت. در نتیجه مجبور شدیم به دو شکل متفاوت واکنش نشان بدهیم. آن سوی رودخانه -اگر من همراهش نباشم- چیزی به سر بکشد و این سوی رودخانه در امنیت به سر میبریم!
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۴۰۱/۱۲/۲۲ساعت 9:46  توسط آرزو مودی
|
مرد صاحبخانه گفت با هر کسی که برای -خراب کردن خانه قدیمی- و ساختن یک آپارتمان -سنگی بدترکیب- جدید حرف زده، گفته "برِ" خانه کم است و برایش نمیصرفد.
ما هم نفسی به راحتی کشیدیم که فعلاً خانه قدیمی در امان خواهد بود!
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۴۰۱/۱۲/۲۱ساعت 8:20  توسط آرزو مودی
|
زنِ علی، زنِ علی گدا، زنِ علی غُلُمسِی (علی پسر غلامحسین) و خیلی بعد که پدربزرگم خواست به جای مادربزرگم زمام امور را به دست بگیرد و نتوانست، علی گدا شد علی آقا. مادربزرگم حرص فراوان میخورد و ما به "علی آقا" گفتن پدربزرگ بسیار جنتلمن بیخبر از امور و قاعده و اصول دهقانی و زمینداری در جنوب خراسان میخندیدیم. کسی نمیداند پسوند گدا از کجا آمده است. علیگدا هرگز گدایی نکرده است. غلامحسین و پدر و پدر و پدرانش، نسل به نسل برزگر خانواده مادریام بودند و همین نسبت به علی گدا هم میرسید و به پسرش و پسرش و پسرش؛ چون زمینها را با برزگرش به ارث میبرند. مادرم بعداً این قاعده را در مورد ملک و املاک خودش برید و دور انداخت. عذر علی گدا و زنش را خواست.
علی گدایی که صدای بلندی دارد و زیاد حرف میزند و معروف است به زیرکار دررو بودن و هر جا که برای کار بخوانندش آنقدر حرف میزند که هم خودش کار نمیکند و هم دیگران را از کار کردن میاندازد. وقت کار کردن زبانش، دستانش کار نمیکنند. بودنش همیشه باعث ضرر است اما هر کار غیر کشاورزی هم که باشد او را هم میخوانند. چرا؟ "چون برزگر ماست!" پیشتر هر وقت علی را گم میکردند کافی بود گوش بسپارند. از هر جا که صدای مردی میآمد که بلندبلند و یک نفس حرف میزد (و قطعاً کار نمیکرد)، علی همانجا بود. وقت راه رفتن شلنگ تخته میاندازد. گالش لاستیکی میپوشد مثل پدرش و شلوار خشن خاکی رنگ از پارچه دستباف نامرغوب که مثل شلوار پدرش کوتاهتر از قاعده است و مچ پاهای استخوانی اما قویاش دیده میشود.
مادر علی گدا از کوهنشینهاست و با پدرش دخترخاله-پسرخاله بودند. پسرها یکی در میان شیرین عقلند و همه سفید پوست و روشن چشم و روشن مو، قد بلند و استخوانبندی درشت و آنها که شیرین عقلند معمولاً چوپانی میکنند، آواز بسیار خوشی دارند، جادوئی و در خلوت و جشن خوب و محکم و جاندار دایره میزنند و آنها که عقلشان سر جاست بسیار کاری و زرنگ و حتی زبل و البته هیچ کدام از کار زیاد و سنگین نمیترسند. علی گدا پسر اول است و طبق رسم برایش زود زن گرفتند از دو روستا آن طرفتر. زن غریبه است و با هم نسبتی ندارند.
اسم عروس نو را حتی حالا هم نمیدانم. فاطمه؟ مطمئن نیستم. کسی او را به اسم خودش صدا نکرد. مادربزرگم میگفت "زنعلی" با سکون بر روی نون؛ چه خودش حضور داشت و مخاطب بود و چه نبود، در همه حال زنعلی بود و هست. گاهی که از او یا علی عصبانی باشند، میشود زنعلیگدا. لبخند پهن عروس نو قبل از خودش به هر جایی وارد میشد. لهجه متفاوتی دارد و بریده-بریده حرف میزند و خجالتی بود و صدایش جیغ تیزی دارد اما معمولاً کم حرف است و تا چیزی نپرسند معمولاً حرفی نمیزند مگر وقتی که پای منافع خودش و خانوادهاش در میان باشد که چنان جیغ-جیغی و یک نفس حرف میزند که فقط باید درنگ کنی تا نفس کم بیاورد. به عکس علی گدا سواد دارد، چند کلاس را نمیدانم و به عکس علی گدا خوب کار میکند و از کارش نمیزند. به عکس علی و خانوادهاش هم کوتاه قامت است و هم تیره پوست و هم تپل. شاید هم تپل نیست و پستانهای بسیار درشتش چنین تصوری میساختند. به عکس باقی زنهای روستا همیشه چادر میپوشد، شاید برای پنهان کردن پستانها (و نمیشود) و بال چادر را زیر بغل جمع میکند و کار خرابتر میشود. زنهایی که وقت نان پختن در مطبخ جمع میشدند معتقدند بودند گاو شیرده خوبیست و بچههای بسیاری خواهد زایید.
عروس نو کارنابلد بود اما بیدست و پا نبود. با عرضه بود و خوب نگاه میکرد و زود یاد میگرفت و همیشه دم دست مادربزرگم بود. یاد گرفت به خوبی مادربزرگم آشپزی کند. اهل خانواده به دستپختش اعتماد میکردند و اگر مهمان زیاد بود چه بسا زن علی اجازه داشت چیزهایی بپزد. با سلیقه بود و زود امور زندگی را در دست گرفت و مردم ده معتقدند "کار یاد شوهرش داد" و افسار شوهر را خوب در دست گرفت، محکم. و زندگی علی گدا را ساخت و صاحب درآمد شخصی شد. نان و گوشت و شیر و ماست و کشک و دوغی که میفروشد از شهر گرانتر است. همه معترضند اما میخرند. همیشه محصول خوبی در خانه دارد که آدم گرسنه تازه از شهر آمده را سیر کند. دار قالیبافیاش را هرگز جمع نکرد و سالی یکبار دوازده متری مرغوبی با نقش خشتی میبافد که هیچ وقت بیشتر از یکی دو ماه در فرشفروشی نمیماند. زود فروخته میشود... و چیزهای دیگری هم البته بود مثلاً چیزهایی گم میشد و پِیاش را که میگرفتند همیشه در خانه علی بود. برده بودند که بیاورند و نیاورده بودند و معمولاً این چیزها فراموش میشدند و نو میخریدند و کسی سراغ نمیگرفت. مگر چیز تحفهای بود یا گران بود یا مثلش دیگر پیدا نمیشد.
زن علی چهاربار زایید، بچه اول دختر است و دوتای بعد پسر و آخری هم به گمانم دختر. بعد از زاییدن بچه چهارم رفت و عمل توبکتومی انجام داد و لولههایش را بست. زنان دیگر روستا و حتی شهر هم از او تقلید کردند. باعث شد ترس خیلیها بریزد و زنان زیادی را از زاییدنهای زیاد و بیبرنامه خلاص کرد و زندگی برای همگی شیرینتر شد. بچهها را فرستادند مدرسه و هیچکدام درسخوان نبودند. دختر اول را زود شوهر دادند به پسرخالهاش که درجهداری است در اصفهان. دختر چند باری به قهر به خانه پدری برگشت. پسر خاله درجهدار با زنهای دیگر سروسر داشت. زنهای روستا میگفتند پای مرد مبلفروشی از خمینیشهر که به زندگی دختر باز شد، طاقت شوهر درجهدار سر آمد و دختر را طلاق داد.
ما بچهها را فقط وقتی دماغو بودند و میخزیدند یا شیرخواره بودند میدیدیم. بزرگتر که میشدند فقط به وقت ضرورتی یا اگر کاری بود، دیده میشدند و بعداً که بزرگ میشدند و جای پدر را میگرفتند، حضورشان رسمی میشد.
مردم روستا معتقدند اگر علی از کار کشاورزی میزند گناهش به گردن زن است و از زن برای مادرم خبر آورده بودند که گفته ما کار زمین دیگران را میکنیم برای آبش که یعنی کار را نکنند و آب را هم ببرند برای زمین و درخت تشنه خودشان. علی القاعده رسم برزگری اینطور نیست. مادرم به مدارا سعی کرد زن غریبه را به رسم برزگری برگرداند. نتوانست. پس عذرشان را خواست و گفت روزه شک دار نمیگیرد و نان بی برکت سر سفره اش نمیگذارد.
آخرین باری که زن علی را دیدم آن روزی بود که از مود از سر خاک برمیگشتیم. پاییز بود، آبان ماه سال دوم کرونا بود. خودش و پسرش سوار بر موتور برمیگشتند به ده. پدرم ایستاد و زن را سوار کرد. هوای پاییزی، دم غروب، بسیار سرد بود. بعد همگی کرونا گرفتیم. همه گفتند تقصیر زنعلی بود که پدر سوارش کرد. همگی از او گرفتیم.
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۴۰۱/۱۲/۱۱ساعت 19:8  توسط آرزو مودی
|
سمیه همکلاسی دبیرستانم بود، یکسال، در یک دبیرستان دخترانه دولتی در مشهد. دو سال بعد به اصرار همکار پدر که دوست خانوادگی هم بود از آن مدرسه رفتم. همکار پدرم معتقد بود مدیر آن مدرسه دیوانگی از حد گذرانده و به زودی آنجا را به پادگان تبدیل میکند. همان هم شد.
تصویری از سمیه در ذهنم دارم، پوست بسیار روشن حتی رنگ پریدهای داشت، چشم روشن و گاهی که پوشش سفت و سخت سرش اندکی عقب میرفت دیده بودم که موی روشن دارد، عینک هم میزد. نمره چشمش بالا بود. عینکش شیشههای ضخیم و سنگین داشت. یک خواهر کوچکتر از خودش داشت و بسیار خواهر بسیار بزرگتر از خودش. عاشق دلخسته فوتبال بود. تیم محبوبش؟ خاطرم نیست. بسیار محجبه بود. چادر میپوشید و مانتو شلواری بسیار بد دوخت رنگ و رو رفته و حتی کهنه. رنگ مانتو روشن بود، سبز-زرد بسیار روشن. دایی و برادرش و یک لشکر پسر جوان در خانوادهاش شهید یا مفقود الاثر شده بودند و زنان و خواهران و مادرانی چشم انتظار و داغدار را پشت سر در اندوه و انتظاری که هرگز تمام نشده بود، رها کرده بودند. پدرش راننده بود در ادارهای و مرا به یاد آقای اکبری راننده دانشگاه علوم پزشکی میانداخت. راننده مینیبوس آبی رنگی که سالهای دبستان ما را از خانه به مدرسه میبرد و بعد برمیگرداند. آقای اکبری را با وضوح بیشتری در حافظه دارم، مهربان بود و مراقب بچههای مردم. دو برادرم را به یک نام میخواند "محمدِ امین". پدر سمیه را فقط یکی دوبار وقت گپ زدن با پدر دیده بودم و سایه محوی در ذهنم مانده اما یادم هست که حتی هم سن و سال بودند با آقای اکبری و احتمالاً در بسیار چیز دیگر بسیار شبیه به هم.
یادم هست اول بهار بود، بهار مشهد سرد است. روز جمعه سردی بود. جایی، دری باز مانده بود و سرما به درون میخزید و تلویزیون قصههای مجید پخش میکرد و من هم لباس میپوشیدم که بروم مهمانی. جشن زنانهای بود، تولدی مذهبی و سمیه من را هم دعوت کرده بود. قرار بود خودم بروم و بعد پدر بیاید دنبالم. احتمالاً اگر همین حالا در همان حوالی رهایم کنند باز هم بتوانم خانه را پیدا کنم و احتمالاً خانواده هنوز همانجاست. یکبار دیگر هم به گمانم به مناسبت مشابه دیگری به آن خانه دعوت شدم و بعداً هم دعوت شدم اما دیگر نرفتم. خانه بزرگ سه طبقهای بود، هر طبقه دو یا سه واحد. عروس و داماد و پسر و دختر همگی در همان خانه پدری زندگی میکردند. دو دختر در خانه پدر بودند و بقیه به طبقات و واحدهای دیگر رفته بودند!
مردهای خانواده همه بیرون از خانه دم در ایستاده بودند. دو شوهرخواهرش هم بودند، قد بلند، چهارشانه، ریش انبوده سیاه و نگاه ترسناک. مهمانی کاملاً زنانه بود. مردی نبود. زنان کاملاً محجوبی با چادر و پوشش کامل مشکی وارد میشدند، لباس عوض میکردند و به حوروپریهای رنگی شاد و سرخوشی تبدیل میشدند. پوشش سمیه را به خوبی به یاد دارم. سارافون لی آبی نه چندان بلند که مد آن روزها بود، پیراهن حریر سفید زیر سارافون با آستینهایی مچدار، پر چین و شکنج. جوراب ابریشمی بلند و یک خرمن موی طلایی بسیار زیبا و بلند. عینک هم به چشم نداشت. لباس خواهر کوچکش نسخه دیگری از لباس خودش بود اندکی کوتاهتر و رنگ پیراهن حریر صورتی بسیار ملایمی بود شبیه شکوفههای سیب. آن دو دختر بسیار بد لباس بسیار زشت ناگهان به دو پری بسیار زیبا تبدیل شده بودند. از مهمانی چیز زیادی به خاطر ندارم. زنهای شاد و درخشان و زنی که آوازی مذهبی میخواند و هلهله میکردند و میرقصیدند (؟) بسیار گرم بود و ما که در آشپزخانه شلوغ میکردیم. دو خواهر بزرگتریش باردار بودند. هر دو چادرهای نازک حریر به سر داشتند و شکمهای گرد بزرگ و محجوب بودند و هیچ شباهتی به سمیه و خواهر کوچکتر نداشتند. هر دو درشت اندام و قد بلند بودند و به نظر میرسید از بارداری طولانی مدت خستهاند و هرگز نخواهند زایید.
سمیه شاگرد درخشانی نبود اما ریاضیاش خوب بود. حتی میتوانست مهندس خوبی باشد. همیشه تنها بود. آخر کلاس پشت نیمکتی تنها مینشست. یک نیمکت بعد از نیمکت من که در ردیف وسط مینشستم. دوست نزدیکی نداشت. من هم چندان دوست به حساب نمیآمدم. مشغولیتهای خودم را داشتم و سر به هوا بودم. گاهی با هم گپ میزدیم. والیبالش هم خوب بود و یکبار وقت سرویس زدن از دیدن دستان استخوانی اما بسیار قویاش تعجب کرده بودم انگار دستانش به آن بدن ظریف شکننده تعلق نداشتند.
سمیه را سال بعد گم کردم. من رفتم دوم ریاضی. سمیه کجا رفت؟ از آن مدرسه رفت؟ رفت آن یکی شیفت؟ شوهرش دادند؟ یادم نیست. چرا یادم نیست؟ فراموشش کرده بودم.
به یار در مورد سمیه گفتم. فراموش شده بود. یار گفت همه در اینترنت هستند. سمیه نبود یا اگر بود من پیدایش نکردم. حتی پسوند فامیلش را هم به خاطر داشتم
یار پرسید چرا از اول صبح به سمیه فکر میکنی؟ صبح با سردرد بیدار شده بودم. چشم که باز کردم در جواب لبخند درخشان در چشمان یار گفته بودم "همکلاسی در دبیرستان داشتم که اسمش سمیه بود." گفته بودم شاید به خاطر اول مارس، هشتم مارس، مهسا و نمیدانم دیگر چه...
به یار گفتم یکبار که با سمیه ریاضی میخواندیم و برای هم مسألهای را حل میکردیم یا توضیح میدادیم. سمیه رازی را برایم گفت که هیچ وقت برای هیچ کس نگفتم. گفت دو شب قبل شوهر خواهرش که مهندس بود وقت توضیح دادن همان مسأله ریاضی دستش را گرفته و به او گفته عاشقش است. مرد درشت ترسناک خواسته بود پستانهایش را از روی لباس لمس کند. سمیه ظریف، تقلا کرده بود و بعد بیصدا فرار کرده بود. به هیچ کس جز من نگفته بود. من هنوز ترسم را به خاطر دارم، وحشتم را. از یار پرسیدم اگر تو، خود تو، همین یار که هستی اگر خود تو پدر سمیه بودی و به فرض محال سمیه میآمد و به تو میگفت شوهرخواهر باردارش چه کرده است، چه میکردی؟ آن پدر چه میکرد؟ آن مرد عامی بسیار مذهبی که پسر شهید داشت و دو داماد پاسدار و دختران بسیار محجوب و پدرم معتقد بود مرد خوبیست و ایرادی برای رفتن به مهمانیهای مذهبیشان نمیدید، چه میکرد؟ یار گفت: "دخترها را زود شوهر میداد."
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۴۰۱/۱۲/۱۰ساعت 12:31  توسط آرزو مودی
|
لئوناردو داوینچی پانصد سال پیش (ششصد سال پیش؟) چیزهایی در مورد پرسپکتیو که آن زمان دیگر سروشکل علم را به خودش گرفته بود، گفته است. چیزهای ارزشمندی هستند و یک آلمانی صد و پنجاه سال پیش بر گفتههای ارزشمندش تحلیل ارزشمندی نوشته است که یک انگلیسی زبان آمریکایی، شصت سال پیش آنها را به انگلیسی برگردانده است و من از صبح در تلاشی ناکام سعی میکنم بفهمم داوینچی عزیز ما در روزگار رنسانس دقیقاً چه نظری داشته است؟
آخر کار هم آنچه میفهمم نه نظر داوینچی که برداشت من و مرد آمریکایی و مرد آلمانیست!
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۴۰۱/۱۲/۰۸ساعت 10:55  توسط آرزو مودی
|
زمستان که سرد بود سهم غذای روزانه پرندههای آسمان را میگذاشتم زیر درخت لیمو. حالا که بهار شده و طبیعت مهربانتر، رزق و روزیشان را از طبیعت میگیرند. یکبار نانی خریدم که خوب نبود. برف بود و بسیار سرد. کل بسته نان را آب زدم و گذاشتم زیر درخت. همه پرندههای محله آمدند مهمانی، از گنجشکها که همیشه میآیند تا آن پرندههای ظریفی که پیشتر ندیده بودم و حتی زاغیهای دم دراز که با پاهای بلندشان با هزار قر و فر لبه حوض راه میروند و با هزار وسواس نقطه ای را برای آب خوردن انتخاب میکنند، همگی آمدند و... خوش گذشت.
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۴۰۱/۱۲/۰۸ساعت 10:29  توسط آرزو مودی
|
گنجشکها هر روز، سر ساعت مشخصی میآیند، میپرند و مینشینند و گاهی سر چیزهای نامعلومی دعوا میکنند، نانشان، رزقشان را میخورند و میروند و دیگر پیدایشان نمیشود، تا روز بعد، همان ساعت. تابستان باشد یا بهار فرقی نمیکند. درخت انجیر که بیبرگ است، میبینمشان و بار و برگ درخت که سبز میشود فقط صدایشان را میشنوم و رد و اثرشان را بعداً کف حیاط میبینم و همین. صبحی مثل امروز که دلم نمیخواهد کار کنم و فقط پشت میز نشستهام و لیوان زرد سرزنشوار، تمام صبح، نگاهم کرده است، آن فسقلیها لذت تماشای بهار را که آهسته میخزد زیر پوست زندگی چند برابر میکنند.
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۴۰۱/۱۲/۰۸ساعت 10:19  توسط آرزو مودی
|
معلوم نبود گنجشکها در آن وقت درخشان روز که آسمان آبی آبی بود و خورشید میدرخشید، روی درخت بزرگ و بلند و بدون برگ و میوه انجیر سر چه چیزی دعوا میکردند که چنان سروصدایی به راه انداخته بودند.
هر چه بود بسیار جدی بود و گوش پرپریها هم تیز شد و گردن کشیدند که ببینند چه خبر است؟
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۴۰۱/۱۲/۰۸ساعت 10:11  توسط آرزو مودی
|
موسیقی روزم را پیدا نمیکنم.
+ نوشته شده در جمعه ۱۴۰۱/۱۲/۰۵ساعت 9:13  توسط آرزو مودی
|