پشمینه بافت

آیا گلشیری بود؟

کی بود که گفته بود قبل از اینکه شروع به نوشتن بکنید اول یک نوشته خوب بخوانید.

در این ظهر پنج شنبه گرم تابستانی، نور به قبرش ببارد!

امروز این توصیه من را که گرفتار نوشتن روایتهای نمایشگاه بودم، نجات داد. یک نوشته خوب خواندم و راه افتادم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۸/۰۴/۲۷ساعت 12:12  توسط آرزو مودی   | 

نمایشگاه دوم

 

صد البته ملاقات شما موجب خوشحالی خواهد بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۸/۰۴/۲۶ساعت 8:20  توسط آرزو مودی   | 

امروز که پوستر نمایشگاهم را بردم کتابخانه شهرداری که جایی جلوی دید نصب کنم، خانم کتابدار بی‌نهایت بداخلاقی گفت که باید از خانم موهبت اجازه بگیرم، طبقه اول، اتاق دست راست!

خانم موهبت خانم بسیار مهربانی بود که گفت برای نصب پوسترها باید مهر و امضای بخش فرهنگی شهرداری روی پوستر باشد و در غیر این صورت اجازه نصب ندارند اما برایم هزار آرزوی خوب برای موفقیت و نمایشگاه‌های خوب بعدی کرد... درست مثل فامیلش بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۸/۰۴/۲۵ساعت 19:28  توسط آرزو مودی   | 

کارمند ارشاد اصفهان، دیروز، می‌گفت من مأمور تحقیق و تفحصم بابت شکایت شما اما در اصل مأمور برداشتن انگشت اتهام من بود از مقام بالاترش از معاون هنری ارشاد اصفهان

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۸/۰۴/۱۹ساعت 7:29  توسط آرزو مودی   | 

یادم نیست که آیا پیشتر، خیلی پیشتر در مورد رانندگان اتوبوس‌های خیابان شیخ بهائی اصفهان نوشتم یا نه... شما که اینجا را می‌خوانید اگر چیزی یادتان هست به من بگویید که تکرارش نکنم وگرنه مجبور می‌شوید یک قصه تکراری را دوباره بخوانید.

می‌خواهم قبل از نوشتن در مورد تخلف معاون هنری ارشاد اصفهان در مورد آن تجربه بنویسم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۸/۰۴/۱۸ساعت 6:51  توسط آرزو مودی   | 

آیا در مورد تخلف اداره ارشاد اسلامی استان اصفهان و معاون هنری و سینمائی این اداره، محمدعلی جعفری، در سوء استفاده از اموال عمومی و بیت المال به عنوان اموال شخصی، بنویسم؟

بنویسم که وزارتخانه از کارمندان اصفهانش میترسد و به هیچ اعتراضی پاسخ نمیدهد؟

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۸/۰۴/۱۷ساعت 9:54  توسط آرزو مودی   | 

جمعه خود را سرخورده گذراندیم.

یک ایده‌ای پنج شنبه یا خیلی قبل‌تر از پنج شنبه توی ذهنم برای پوستر نمایشگاه جولان می‌داد که خیلی مطمئن و اطمینان بخش بود و خیلی امن بود و مطمئن بودم که همین درست است و همین درست اجرا می‌شود و تمام. کاغذ هم خریدم، حتی طرح اولیه را هم اجرا کردم اما به اجزا که رسیدم مغزم نهیب زد که تو که گرافیست نیستی و این هم فوتوشاپ نیست، بیا حداقل یک پیش طرح کوچکش را جای دیگری اجرا کن و آن سمت خودمحورم پذیرفت و دیروز که سعی کردم، (واقعاً سعی کردم یعنی برای چیزی که مطمئن بودم مجبور شدم سعی کنم) پیاده‌اش کنم، پیاده نشد. به همین سادگی... و من آخر شب سرخورده بودم و متعجب و کج خلق، حتی.

کار از پنج شنبه روی میز پهن بود. جمعه را تنبلانه شروع کردم و به جای چهار صبح، شش بلند شدم و دوباره برگشتم توی تخت و گفتم به خاطر هفته پرمشغله شلوغی که داشتم اجازه دارم تا هفت توی تخت بمانم که نماندم. استرس اجازه نداد. بعد سرکشیدن قهوه صبح دوباره به خودم یادآوری کردم که به این جمعه تنبلانه برای هفته کاری شلوغ پیش رو نیاز دارم و دوباره برگشتم توی تخت ولی فایده‌ای نداشت. مغزم بیدار شده بود و پرنده هم بازیش گرفته بود و اجازه نمی‌داد توی تخت بمانم و با پاهای کوچک ظریفش راه می‌رفت، انگار که من سکوی شیطنت کردنش باشم.

بعد نشستم پشت میز که تنبلی جمعه را وصل کنم به اتمام یک کار خوب و هر قدم که جلوتر رفتم ناامیدتر شدم و ساعت یک بعدازظهر به این نتیجه رسیدم که آن همه اطمینان دود شد و به هوا رفت.

دیدم آن همه اطمینان سایه‌ای بود فقط در ذهن من و نه در دنیای واقعیت...

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۸/۰۴/۱۵ساعت 9:50  توسط آرزو مودی   | 

من هر وقت که فکر کردم الان در موقعیت خاص و ویژه‌ای نسبت به فرش قرار گرفتم (!) و جرات پیدا کردم که در مورد یک ویژگی یا نقشی و بخشی که به فرش مربوط می‌شود با اعتماد و اطمینان بیشتری حرف بزنم، شاهد از غیب رسید که "نه عزیزم، شما هنوز کار داری، خیلی دور برندار!"

شاهد این دفعه؟

وحیده خانم صائبی که چند روز پیش عکس از بافته‌ای فرستاد که هیچ وقت، هیچ وقت مشابهش را ندیده بودم.

فکر می‌کردم که من هنوز نمی‌توانم ادعای خبرگی فرش داشته باشم اما در صرفاً دیدن فرش؟ شاید.

اما همچنان به نظر می‌رسد که فرش همیشه چیز جدیدی برای شگفت زده کردن ما دارد.

 

بعدتر-نوشت: وحید خانم صائبی در کامنتها در مورد این بافته توضیح داده است.

 

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۸/۰۴/۱۵ساعت 9:18  توسط آرزو مودی   | 

دوباره روزهای پر از استرس نمایشگاه...

من همیشه آدم روند بودم و هستم. آدم آهسته و پیوسته کار کردنم. آدم دقیقه نود نبودم و نیستم. به دقیقه نود رسیدن کارهای نیمه کاره باعث قفل کردن مغزم می‌شود...

... اما در سال‌های گذشته به این نتیجه رسیده‌ام که دقیقه نود کار کردن چندان هم بد نیست و همیشه و در همه حال آدم آهسته و پیوسته بودن هم گاهی باعث کش آمدن بیخودی کارها می‌شود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۸/۰۴/۱۳ساعت 11:57  توسط آرزو مودی   | 

من نزدیک به یکسال پیش هم به شکل دیگری به این ضعف اشاره کرده بودم اما دفعه پیش حرف و تمرکز خریدار و مصرف‌کننده داخلی بود اما مصرف‌کننده خارجی موضوع بحث نبود و اصلاً هیچ تصوری در این مورد نداشتم و دوباره و دوباره و دوباره رسیدم به همین پرسش...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۸/۰۴/۱۲ساعت 10:11  توسط آرزو مودی   | 

ضعف بازار فرش ایران در پاسخگویی به نیاز مشتری و گردشگر خارجی

دو هفته پیش که با نسیم جان از جلسه نظامی خوانی برمی‌گشتیم و حرف کار جدید را می‌زدیم، میان حرف‌ها نسیم به موضوع و مطلب بسیار مهمی اشاره کرد که قطعاً خودش هم نمی‌دانست چقدر مهم است و چقدر ذهن من را در دو هفته بعدش گرفتار خواهد کرد.

نسیم از سردرگمی توریست‌های خارجی گفت برای خرید فرش و اینکه مدام می‌پرسند که از کجا فرش بخریم.

دو هفته است که همین چند کلمه ساده بند کرده‌اند به ذهن من و شده‌اند پرسش بدون پاسخ و برایش هزار اگر و مگر و چرا و چگونه دارم.

اول از همه و مهم‌تر از همه مغازه‌های دور میدان چرا برای مشتری رضایت‌بخش نیستند؟ چرا نتوانسته‌اند نظر و اعتماد مشتری خارجی را برای خرید جلب کنند؟ اگر کرده‌اند پس این پرسش مکرر چیست و از کجاست؟ نقش جهان با هر جای دیگری در ایران و اصفهان فرق می‌کند. اگر مسافرها و گردشگرها هیچ جای دیگری از اصفهان را نبینند، نقش جهان را می‌بینند و نقش جهان است و بازار دور به دورش که فرش فروش‌ها نه سهمی ایده‌آل اما سهمی قابل قبول دارند.

من می‌آیم و باز هم در این مورد می‌نویسم. این پرسش بسیار مهمی است. هزار برنامه و ایده و اما و اگر پشت سرش دارد و حتی هزار لعن و نفرین برای آن‌هایی که باید کاری بکنند اما نمی‌کنند.

اگر نظر و عقیده‌ای دارید، برایم بنویسید. من می‌خوانم و بیشتر حرف می‌زنیم و همفکری می‌کنیم و من بیشتر توضیح می‌دهم.

 


برچسب‌ها: فرش ایران, نقش جهان, اصفهان, بازار فرش ایران
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۸/۰۴/۱۲ساعت 9:57  توسط آرزو مودی   | 

Burlington Magazine

یک پیوند جدید به آخر پیوندهای وبلاگم اضافه کردم. چند روز پیش در این کتاب جدید پانفسکی که می‌خوانم اسمش را دیدم. هنوز خوب همه جای سایت را نگشته‌ام اما الان دیدم که گویا همه چیز پولی است و خریدنی اما چیزهایی هم هست که بشود دید و البته فراموش نکنید که هر چه روی اینترنت قرار گرفت با همه تدابیر امنیتی و فلان و بهمان آخر دم خروس از یک جایی بیرون می‌آید. هیچ چیزی در اینترنت مطلقاً نیافتنی نیست.

اگر خوب بود میگذارم لینکش همانجا بماند اگر نبود، برمیدارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۸/۰۴/۱۲ساعت 9:46  توسط آرزو مودی   | 

پیامدها...

اینجا را خیلی آدم‌ها می‌خوانند. کسانی که در طی این سال‌های دراز خودشان را در چند خط نشان داده‌اند و آدم‌های بسیار بسیار بسیار زیاد دیگری که خودشان را نشان نداده‌اند و سیستم و برنامه‌هایی در قالب عدد و فلان و بهمان آن‌ها را نشان داده‌اند یا حادثه‌ای و اتفاقی یا بدجنسی و خوش جنسی شخص دیگری باعث شده است که بدانم "هی فلانی هم اینجا را می‌خواند"...

...

چیزی که ذهنم را مشغول کرده است یا امری که باعث می‌شود تک مکثی در ذهنم پیش از نوشتن چند خط شکل بگیرد، این است که اگر از آدم‌های واقعی با اسم و رسم واقعی‌شان اینجا و در این صفحه چیزی بنویسم، چه پیامدهایی برایم خواهد داشت.

من در مورد آدم‌های زیادی با اشاره و کنایه نوشته‌ام. در مورد بعضی از آدم‌ها هم با اسم و رسم خودشان نوشته‌ام که البته آن نوشته‌ها بیشتر تعریف و تمجید بوده‌اند و در ذهنم قاعده‌ای جولان داده است که "اشکال ندارد وقت خوب گفتن از آدم‌ها اسم ببری یا اسم‌شان را هم بنویسی"... اما این که در ذهنم دارم نه خوب نوشتن که اتفاقاً بد نوشتن یا خوب ننوشتن است؛ مثلاً بیایم و نظرم را در مورد فلان شخص که شاید نود درصد خوانندگان اینجا می‌شناسندش، بنویسم... که نظر خوبی هم نیست یا هر چه هست، تعریف و تمجید نیست.

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۸/۰۴/۱۰ساعت 8:23  توسط آرزو مودی   | 

دوستی می‌گفت تو که دست از وبلاگ نوشتن برداشتی، فلانی‌ها مجبور شدند مجله‌شان را تعطیل کنند. چون دیگر سوژه برای دزدیدن و نوشتن یا بازنویسی نداشتند و نبود کاغذ بهانه بود و می‌خندید و من همیشه فکر می‌کردم این را از سر عناد با فلانی و فلانی می‌گوید اما تازگی قصد کرده است که به من ثابت کند حرفش نه صرفاً از سر عناد که صادقانه است و البته تأکید می‌کند که از آن‌ها بدش می‌آید چون دزد و دله و حرام زاده‌اند!

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۸/۰۴/۰۹ساعت 9:22  توسط آرزو مودی   | 

5

هفته آینده، نوبت روز جمعه است و بهرام به گنبد سفید می‌رود و هفت گنبد تمام می‌شود اما هفت پیکر تمام نمی‌شود. دو هفته دیگر تمام می‌شود.


برچسب‌ها: نظامی‌خوانی
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۸/۰۴/۰۹ساعت 8:51  توسط آرزو مودی   | 

علم بهتر است یا ثروت؟

شنبه هفته پیش وقتی از نظامی‌خوانی شنبه‌ها برمی‌گشتیم، یک ساعتی، سر کوچه توی ماشین با نسیم در مورد کار حرف زدیم. در مورد کار و پژوهش و پول و انجام یک کار مشترک در مورد فرش که آخر کار پول داشته باشد.

از آن زمان‌ها و حرف زدن‌های خوب بود. بیرون هوا گرم بود و وقتی از خانه وحید بیرون آمدیم احساس کردم در دیگ پلو فرو رفتم، بس که هوای اصفهان گرم و دم کرده و خفه بود. ما داخل ماشین خنک، کنار یک خیابان خیلی شلوغ نشسته بودیم و در مورد کار حرف می‌زدیم.

هفته‌ای که گذشت هفته بدی بود، گرفتار کارهای نمایشگاه و مسخره‌بازی‌های اداری بودم اما از هر زمان خالی برای فکر کردن به ایده کار جدید استفاده کردم و برایش شوق داشتم و دارم.

وسط فکر کردن و طرح زدن و برنامه ریختن و تکمیل کارهای نمایشگاه و نوشتن چیزهایی که در ذهنم بود، یک شبی، در اصل آخر شبی که خسته بودم و سعی می‌کردم هر فکر ناخوش آیندی را از ذهنم دور کنم، یک ستاره کم‌سوی ضعیفی ته ذهنم خودنمائی کرد و خاموش شد.

هر بار که دوستان و خوانندگان اینجا می‌پرسیدند که چرا دیگر نمی‌نویسم هزار جواب در ذهن داشتم که یکی را تحویل می‌دادم و می‌گذشت اما چیزی در ته ذهنم بود که می‌گفت هیچ کدام این‌ها آن جواب آخر آن دلیل اصلی نیست. استدلالم این بود که زمانش که برسد دوباره برمی‌گردم و دوباره چراغ اینجا را روشن می‌کنم و کجدا و مریز چنین می‌کردم.

آن شب که با نسیم حرف می‌زدیم، جواب چرا نمی‌نویسم در بین آن کلمه‌ها و حرف‌ها بود، بی‌آنکه حتی اشاره‌ای به وبلاگ کرده باشیم. آن شب که آن ستاره کم‌سو ته ذهنم درخشید هم بیشتر به اجاره خانه این ماه فکر می‌کردم و نه هیچ چیز دیگری اما همه چیزهایی که در آن هفته تجربه کرده بودم و حرف‌هایی که زده بودم، دست آخر، آخر کار حتی برای وبلاگ ننوشتن هم پاسخ روشنی داشت.

...

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۸/۰۴/۰۹ساعت 8:42  توسط آرزو مودی   |