صفحه موبایل که روشن شد یادم آمد قرار را فراموش کرده بودم. نوشته بود تا 5 و چهل و پنج دقیقه میرسد جلوی بستنی سلطان؛ سر چهارباغ، دروازه دولت. من با کندترین سرعت زودتر میرسیدم. قرار را عوض کردیم؛ 5 و بیست دقیقه، حداکثر سی دقیقه همانجا جلوی بستنی سلطان، سرچهارباغ، دروازه دولت. فیلم زنی که بنسای را درست از جلوی شرکت برداشته بود و برده بود، معطلم کرد. کمی دیرتر رسیدم. دوباره صفحه موبایل روشن شد. پیغام داده بود اول خاقانی به زن دیگری حمله کردهاند. ترافیک و پلیس و آمبولانس و ازدحام مردم، همگی، باعث میشوند کمی دیرتر برسد. دیرتر رسید؛ چند دقیقه مانده بود به شش. رفتیم کاموا بخریم که شال گردن ببافیم. فقط دو مغازه باز بود. بقیه بسته بودند. تاریک و خلوت بود. چیزی نخرید. من خریدم؛ دو نخ آبی و یک نخ خاکستری؛ ضخیم و دو میل برای بافتن و همین... برگشتیم.