میخواستم خودم را جایی گموگور کنم. بستن تمام صفحههای اجتماعی یا فراموش کردن رمز عبورشان هم تقریباً مصداق همین کار است. فیسبوک که مدتهاست خارج از دسترس است، دست کم برای خودم. اینستاگرام را هم بعد از دوبار تلاش ناموفق واقعاً بستم (و حتی بابتش احساس قهرمان بودن میکنم). بعد دیدم گموگور شدن واقعی نداریم. یعنی دیگر نمیشود برویم جایی که مطلقاً کسی نتواند ما را پیدا کند. همیشه ردی از ما باقی میماند با اولین نانی که بخریم، با اولین بطری آب. (مگر چقدر میشود پول نقد ببری؟) بعد دیگر قابل ردیابی هستیم. از دنیای گمشدهها/بهگمرفتهها خارج میشویم.
مدتها با خیالش خوش بودم. روستای آب و ملک مادری/پدریام هم دیگر گزینه خیلی خوبی نیست. حتی اینترنت هم دارد. گیریم که اینترنت جذابی نیست اما هست. بعد به "کلاته"های فراوان دوروبرش فکر کردم. گزینههای بدی نبودند ولی تمایل به گموگور شدن به معنای زندگی کردن در جایی که فاقد هر نشانهای از تمدن باشد، نیست. همین که نشانهها و راههای ارتباطی سخت و دور باشد، کافیست. کلاتهها دور از تمدن و امکانات بودند. من هم حالا آنقدر پول و سرمایه ندارم که بروم و در کلاته دورافتادهای امکانات سرهم کنم که آدمها را نبینم یا راههای ارتباطیام با دنیا بسته بسته باشد.
صادق باشم؟ مشکل اصلی آدمها نبودند. خودم بودم. این را وقتی فهمیدم که دنبال دلیل این اطوار جدیدم گشتم.
طبیعی است که در مرحله بعد از تلاش برای پیدا کردن جای مناسب، دنبال دلیل گشتم که چرا دلم میخواهد گموگور باشم. چرا صفحه اینستاگرامم را بستم. صفحهای که مرا به جهانی که دوست دارم و تماشایش را دوست دارم، وصل میکند. امروز میشود یکماه که صفحه را کاملاً بستهام و جای خالیاش حس نمیشود و بسیار خرسندم و زندگی قشنگ است و الخ.
دلیلش را هم پیدا کردم. مایه افتخار نبود.