نزدیک به یک ماه پیش فیلمی دیدیم از فرخ غفاری به اسم جنوب شهر (فیلم بعد از سانسور در همان دوره پهلوی اسم عوض کرده است اما در خاطرم نمانده). رسم خوب فیلم دیدن با هم را زهرای عزیز پر انرژی گذاشت و بعد خودش توی سفر و مهاجرت ناپدید شد اما رسم خوبش کمابیش باقی مانده و ما هم در این روزهای پراندوه تلاش میکنیم که حفظش کنیم.
فیلم سال 1337 ساخته شده بود. یعنی هم سن پدرم بود! فیلم در آن سالها دیده نشد. سانسور شد ولی بعداً، در سالهای اخیر، دیده شد و تحسین شد و باعث تعجب و حتی حیرت ما هم شد. انتظار نداشتم در سال 1337 در سینمای ایران چنین فیلمی ساخته شده باشد. فیلم بیش از تصور من خوب و قوی بود.
سینمای ایران پیش از انقلاب را نمیشناختم. مادرم فیلترهای کاملاً ساده و صریحی در مورد فیلم فارسی داشت. دیدن فیلمفارسی مطلقاً ممنوع بود و تصور این بود که هر چه پیش از انقلاب ساخته شده فیلمفارسی است. بعدتر که بزرگ شدیم و کنترلها و فیلترهای مادرم برداشته شد هم تصور این بود که فیلمفارسی مبتذل است و حیف وقت آدمیزاد که حرام چنین چیزهایی بشود و صد البته سینمای جهان و سینمای پس از انقلاب ایران رنگ و لعاب خوشی داشت و خوب بود. چند فیلم محدود را البته دیده بودم، گنج قارون و سلطان قلبها و گوزن و گاو مهرجویی و حسن کچل علی حاتمی و فکر کنم همین...
دراین شش ماه گذشته چیزهای بیشتری دیدهایم که باز هم فیلمفارسی نبودند؛ به عبارتی سینمای خوب فاخر پیش از انقلاب بودند.
بگذریم.
در این فیلم آخری که دیدیم بخش زیادی از فیلم در کافهای میگذشت و زنی (فخر خوروش) نقش اول فیلم را باز میکرد که داستان زندگیاش را بعد از مرگ همسرش و پیش از ازدواج دومش برای دوستی بازگو میکرد. زنی که پدر و شوهر نداشت، برادر شروری داشت و فرزندی داشت که بایست بزرگش میکرد. مرد دیگری به کمکش آمده بود و برایش در کافهای کار پیدا کرده بود و الخ...
آنچه در فیلم برایم جذاب بود فضای کافه بود. میزهای بسیار کوچک تنگ هم؛ واقعاً تنگ هم و ملتی که بیهیچ مشکلی بیخ گوش هم نشسته بودند و میخوردند و مینوشیدند و حتی توطئه میچیدند. همان کارهایی که امروز من و شما پشت میز کافهها و رستورانها انجام میدهیم. همدیگر را تماشا میکنیم و میخوریم و غیبت دیگری را میگوییم و حرف میزنیم و حرف میزنیم و حرف میزنیم. معمولاً هم حواسمان هست که دیگری صدایمان را نشنود یا حواسمان هست که فاصله مناسب را با دیگری رعایت کنیم یا معمولاً کافهها و رستورانهایی را انتخاب میکنیم که فضای کافی برای معاشرت کردن و فاصله گرفتن از دیگران داشته باشد؛ تلاش در حفظ حریم خصوصی، در شهری مانند اصفهان حتی تلاشی بیش از حد. ... و فاصله گذاریها و دور باش کور باش! فاصله بگیر و یک متر و نیم فاصله از دیگری را رعایت کنیم در این دو-سه سال بعد از پاندمی بیش از پیش شده است و مدام تأکید بر رعایت فاصله بوده است؛ فاصلهگذاری اجتماعی و چه و چه و چه... و هر کس که برایش مهم بود رعایت کرد و آن کس که نبود هم مجبور شد که وادارش کردند که رعایت کنند.
اما به گمان من همه اینها یک رویه و سویه دیگری هم در عصر و دوران ما دارد. آن رویهای که شاید پنهان است یا من بیتوجه از کنارش گذشته بودم و در عین حال آسیب حاصل از بودنش مرا وادار کرده است از فیسبوک و بعد اینستاگرام بگریزم... که اصلاً نبود فضای مناسب این خفقان را به دنبال داشته است که بیزارم کرده است از چنان شبکههایی (در ذهن من چیزی شبیه تار چسبناک عنکبوت به بزرگی مقیاس انسانی)... ما دیگر در کافهها تنگ هم نمینشینیم، ادعا میکنیم رعایت حال همسایه و دیگری را میکنیم و در زندگی کسی سرک نمیکشیم یا سخت تلاش میکنیم که دیگری را از زندگیمان دور نگه داریم و هویت مستقلی داشته باشیم و هم رنگ دیگران نباشیم و خودمان باشیم و چه و چه و چه... و در عین حال در آن سوی مجازی تنگ هم زندگی میکنیم. چسبیدهایم به هم، مقلد یکدیگریم و هر کس که متفاوت فکر میکند را انگشت نمای خلق میکنیم؛ ترورش میکنیم حتی سنگسارش میکنیم اما به شیوهای کاملاً جدید.... ما میزهای واقعی را دور از هم چیدهایم اما در جای دیگری سخت تنگ هم نشستهایم آنقدر سخت که هویت فردی از حال از دست رفتن است یا شاید هم دیگر از دست رفته است.