دو هفته پیش، ششم تیر، هوای صبحگاهی در اصفهان لطیف و خنک و خوب بود. پشت میز که نشستم برای شروع کارهای روزانه دیدم "کفران نعمت" است در آن صبح فرخنده دلپذیر پشت میز نشستن و به کلمات اجق وجق چشم دوختن. حالا که میشود دست کم در هوای آزاد و محیط باز بدون ماسک راه رفت تلاش میکنم به عادت روزانه پیادهرویهای طولانی برگردم که گرمای هوا مانع جدی است اما آن روز هوا خوب بود. کتابها را بستم، لپتاپ را خاموش کردم. همه چیز را همانجا که بود رها کرد و پیاده رفتم تا سه راه نظر، بعد مستقیم رفتم تا چهارباغ... بعد از مجتمع پارک که یک مرکز خرید با ظاهری موجه اما در اصل بنجل است، به یک کتابفروشی رسیدم. کتابفروشی که پیش از کرونا گاهی سر میزدم و هیچ وقت آنچه میخواستم را نداشت.
از همان اول میدانستم مقصد همانجاست. سعی کردم به رقم اجاره خانه که چهار روز بعد باید میپرداختم و ناگهان سه برابر شده بود، فکر نکنم و به خرجهای عجیب و غریب دیگری که از زمین و آسمان میآیند، مثلاً آبگرمکن که دیگر آب گرم نمیکرد بلکه آب پس میداد. کتابفروشی (که پیشتر با کتابفروشی خواندنش راحت نبودم) اسم عوض کرده بود و ناگهان بسیار بزرگتر شده بود. گرچه ناگهان برای دو سال مصداقی ندارد. محیط تمیز و خنک و پذیرا بود و آرامش خوبی داشت، بسیار خوب؛ مخصوصاً وقتی این فکر به ذهنم رسید که این کتابها، همه این کتابها، همگی به فارسی نوشته شدهاند. خندهدار است ولی فقط وقتی با یک متن کهن لاتین سروکله زده باشید یا نقد عقل محض کانت را به آلمانی خوانده باشید یا نسخه ترجمه انگلیسی کتاب ریگل زیر دستتان باشد، میدانید فارسی چه شکر و قند و نبات و عسلی است. این را از من بپذیرید اگر کسی گفته فارسی شکر است راست گفته. نور به قبرش ببارد.