پشمینه بافت

چادر زنی که جلوی من روی صندلی نشسته بود، آویزان شده بود. زن محجبه است، بسیار محجبه، متاهل، حلقه‌ای با الماسی تقریباً درشت به دست دارد. دستانش، دستان دختربچه تپلی است، چهارده یا پانزده ساله، صورتش را نمی‌بینم اما وقت حرف زدن صدای تیزی دارد و گاهی صدایش را در مقابل هر مخالفت یا مِن و مِن کردنی بالا می‌برد. من در هیچ بحثی شرکت نمی‌کنم. دلم می‌خواهد بروم خانه و بخوابم. اگر پا دراز می‌کردم می‌توانستم چادرش را خاکی کنم. مثل یک کودک تخس، به جای گوش دادن به کسی که حرف می‌زد، دلم می‌خواست روی پارچه آویخته با لبه کفش نقاشی کنم. کلام مرد گوینده بی‌معنی و کسل‌کننده است و اگر به چیز دیگری فکر نکنم، خوابم می‌برد. کسی آن سوی هیچ خطی، هیچ خط اتصالی نیست، اینترنت قطع است و نمی‌توانم تمایلات شیطانی‌ام را با دیگران در میان بگذرم که وقت بگذرد و هوشیار بمانم. اگر خط اتصال برقرار بود، دیگران تشویقم می‌کردند که چنین بکنم و چنین نمیکردم اما زمان مطلوب میگذشت. کسی برای تشویق کردنم نیست. چادر زن آویزان است، صاف می‌نشینم و پا را دراز می‌کنم، با اندک زاویه‌ای نک کفش به چادر می‌رسد. روی یک چادر مشکی ارزان قیمت چه بکشم که مناسب باشد؟

+ نوشته شده در  جمعه ۱۴۰۱/۰۷/۰۱ساعت 13:45  توسط آرزو مودی   |