پشمینه بافت

"موج‌ها" را خواندم که ویرجینیا ولف نوشته و مهدی غبرایی به فارسی برگردانده است؛ در آرامش کامل، بی‌هیچ عجله‌ای. بیمار بودم و حال ندار و بهانه برای در تخت ماندن و کتاب خواندن و رد آفتاب را تماشا کردن، فراوان داشتم. آفتاب پاهای یخ‌زده‌ام را گرم می‌کرد و من به دنبال قهرمانان زن راه می‌رفتم.

به یاد ندارم که پیش از این با چنین آرامش و صبری کتابی را خوانده باشم. همیشه عده‌ای هستند، پنهان که دنبالم کرده‌اند و اگر کتابی را زود تمام نکنم به من می‌رسند و خدا می‌داند چه خواهند کرد! اینبار آن‌ها نبودند احتمالاً آن‌ها هم در اینستا مشغول قهرمانی کردن بودند. هم حوصله داشتم و هم زمان و هم آن متن را نمی‌شد جور دیگری خواند. زن گفت ولف و جویس و کِه و کِه را نمی‌شود فارسی خواند؛ غیرقابل ترجمه‌اند. آن کس که در ذهن من نشسته است، لج کرد که این‌ها را دیگر می‌خواهم به فارسی بخوانم. بس است کلنجار دائمی با نظریات فلسفه و تاریخ و دین و کوفت به آلمانی و انگلیسی و لاتین و چه و چه!

یار نیم نگاهی به کتاب انداخت و گفت ندیده بودم یک هفته با یک کتاب دور خانه بچرخی. چرخیدم و لذتی بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۴۰۱/۰۹/۲۱ساعت 10:22  توسط آرزو مودی   |