پشمینه بافت

با مرد، شرقیم و غربیم. دو مبتلا، یکی در شرق، دیگری در غرب... همیشه همین بوده. از آن سال‌های خیلی دور تا امروز... مرد را وقتی انتخاب کردم که قرار بود مهندس بشوم، مهندس بودم. بعد مدارم چرخید، مدار زمین و زمان و دیگر مهندس نشدم اما به قول مرجان هنوز همه چیز را از دریچه باینری یک مهندس نرم‌افزار می‌بینم!!! مدارمان با مرجان هم به همین ترتیب رله می‌شد!

در کلیه مراودات اجتماعی و اخلاقی و زندگی روزمره این خوب است. من زبان مرد را می‌فهمم و مرد زبان مرا... اما در جایی از ذهنم، در درونی‌ترین مراودات انسانی دو آدم پروانه‌ای هست که مرد نمی‌بیند. تلاش کردم نشانش بدهم. ندید. لابد قهر کردم چون دیگر تلاش نکردم. آن محاسبه‌گر مدار منطقی مغزم تصمیم گرفت روی این وجه انرژی صرف نکنیم و پرونده برای همیشه بسته شد. پروانه در حبس ماند که برای خودش بچرخد؛ دور خودش بچرخد.

گاهی، در لحظاتی، ناگهان مکث می‌کنم و برمی‌گردم دوباره تماشایش می‌کنم و یادم نمی‌آید این آدم در زندگی‌ام چه می‌کند. گاهی طول می‌کشد تا بفهمم و لحظاتی هست که نمی‌فهمم. حتی دیگر تلاش نمی‌کنم درها را ببندم و بگذارمش پشت در. در ذهنم "نمکی" دارم که همه درها را نمی‌بندد. همیشه یک در را باز میگذارد و با مرد تبانی می‌کند.

مرد وجه آرتیست مغزم را درک نمی‌کند. نمی‌داند (یادش نمی‌ماند؟) که سال‌هاست که دیگر مهندس نیستم و مورخ هنرم و متقابلاً اوقاتی هست که او با تعجب نگاهم می‌کند. گویی دفعه اولیست که مرا می‌بیند. کِی؟ مثل حالا که ته چاه تاریک سیاهی گیر کرده‌ام و مرد درک نمی‌کند که چرا خودم را بیرون نمی‌کشم. ناباورانه برایش توضیح می‌دهم. نگاهم می‌کند. نفس عمیق می‌کشد و اولین چیزی که به ذهنش می‌رسد را می‌گوید؛ بهانه می‌گیرم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۴۰۱/۱۱/۰۵ساعت 17:33  توسط آرزو مودی   |