پشمینه بافت

گنجشک‌ها هر روز، سر ساعت مشخصی می‌آیند، می‌پرند و می‌نشینند و گاهی سر چیزهای نامعلومی دعوا می‌کنند، نان‌شان، رزق‌شان را می‌خورند و می‌روند و دیگر پیدایشان نمی‌شود، تا روز بعد، همان ساعت. تابستان باشد یا بهار فرقی نمی‌کند. درخت انجیر که بی‌برگ است، می‌بینمشان و بار و برگ درخت که سبز می‌شود فقط صدایشان را می‌شنوم و رد و اثرشان را بعداً کف حیاط می‌بینم و همین. صبحی مثل امروز که دلم نمی‌خواهد کار کنم و فقط پشت میز نشسته‌ام و لیوان زرد سرزنش‌وار، تمام صبح، نگاهم کرده است، آن فسقلی‌ها لذت تماشای بهار را که آهسته می‌خزد زیر پوست زندگی چند برابر می‌کنند.

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۴۰۱/۱۲/۰۸ساعت 10:19  توسط آرزو مودی   |