مادرم که زنگ زد، یار را دید میزدم که کنار گاز ایستاده و غذا را سوزانده بود. گفتم روز ماه روزه بوی گوشت و پیاز سوخته محله را برداشت. پیرزنهای مسجدنشین دشنام نثارمان میکنند. گفت تهمت نزنم؛ نسوخته و فقط خوشرنگتر شده و قیافه بسیار لذیذی دارد و رفت سراغ نان. قابلمه استیل از دور گفت مرد دروغ میگوید. بعد عکس مادرم آمد روی صفحه گوشی. یار گفت شرط ببندیم که اینها هنوز به مقصد نرسیدهاند؟ نرسیده بودند. مادرم گفت بهای بلیت مشهد ناگهان ده برابر شده و صبر میکنند تا شبهای احیا بگذرد و بعد گفت... جمله دقیقش خاطرم نیست. چیزی بود که یار نان به دست وسط آشپزخانه ایستاد. بعد هم به صدای بلند گفت مامان! باز قصه را از وسط تعریف کردید. بعد مادرم قصه را از اول تعریف کرد. کسی مرده بود و آنها مانده بودند برای تشییع جنازه و خاکسپاری و پُرسه. مردی تصادف کرده بود. بنزین و آتش و سوختگی زیاد هم در روایت مادرم بود. مادرم گفت چراغِ چهل شهر زنگ زده و خبر را داده، سیاوش را میگفت اما روایت سیاوش مغشوش بود... اسم مرد مرده که آمد ذهنم سر باز زد. سعی کرد به دنبال کسی دیگری بگردد که همنام باشد، نبود. هزار خاطره ناگهان در ذهنم زنده شدند که مرد مرده در همه آنها زنده بود و با صدای بلند با لهجه متفاوتی حرف میزد. آخرین باری که مرد را دیده بودم هم ماه روزه بود. آن سال که افطار مهمانشان بودیم در هَریوند، پنج سال پیش. در کوچه سلام و احوال پرسی کردیم. سالها گذشته بود ولی مرد همان بود که در حافظه کودکیام جا خوش کرده بود، خوشرو و خوش کلام و آهنگ صدایش... که کلمات را متفاوت از همه فامیل ادا میکرد.
صدای مادرم بغض داشت و مرد را دیدم که نان را نخورد و سفره را بست.
مادرم گفت کسی دقیقاً نمیداند، چه اتفاقی افتاده. مرد دو روزی در بیمارستان بستری بوده و بعد در گذشته. به فامیل گفته بودند کسی بیمارستان نرود و فرصت هم نشده بود. چراغِ چهل شهر خبر سوختگی را مغشوش داده بود و در فامیل روایتهای متعددی دهان به دهان میگشت. اگر فامیل از هیچ چیزی خبر نداشت از سوختگی خبر داشت. چراغ چهل شهر گفته بود سوختگی صددرصد. مادرم قصه را از اول تعریف کرد و بعد گریه کرد. از پشت پرده اشک مرد را دیدم که قابلمه را گذاشت توی سینک و شیر آب را باز کرد.
***
به یار گفتم اولین صاحبخانهمان در مشهد، مادرزن مرد مرده بود... مادربزرگم و بقیه فامیل هاجرطلا صدایش میکردند، نه در حضور خودش؛ زن دایی مادرم بود! مرد مرده داماد کوچکش بود. حالا هر دو رفته اند.