یار گفت بعد از اینهمه سال چرخیدن در میان قبرستانها و همنشینی با مردهها و تجربه مرگ و رفتن دیگری، همچنان منتظرم مرگ پیش از آمدن در بزند و اجازه بگیرد.
به یار گفتم عکسی داریم از سیزده بدری در سالی خیلی دور، خیلی خیلی دور، عکس باید جایی در آلبومهای قدیمی خانوادگی باشد. سالهاست که عکس را ندیدهام. مادرم خبر مرگ مرد مرده را که داد، از بین هزار هزار چیز به آدمهای حاضر در آن عکس فکر میکردم. عکسی قشنگی است. روز قشنگی بود. همه در عکس خوش تیپ و جوانند. همه در عکس زندهاند ولی حالا روز به روز تعداد زندههای آن عکس کمتر و کمتر میشود.
***
به مرد مرده که فکر میکنم، خودمان را میبینم که برای خداحافظی طولانی بعد از مهمانی دم در خانه آنها ایستادهایم. اوکالیپتوسها در خیابانها در باد ملایم تابستانی میچرخند و بوی خوشی در هواست و من هنوز بسیار کوچکم و دنیا کوچک و خاکستری اما شاد است.