صبح بهاری ملایم درخشانی بود.
مرد گفت نیم ساعت است نشستهای قلم به دست خیره ماندهای به سنگ قبری قدیمی در جایی دور دست و تکان نمیخوری و قلمت را هم تاب نمیدهی. بعد سوالش را نپرسید؛ چشمها و ابروها پرسیدند و منتظر ماند. میتوانستم تا ابد در جواب آن چشمان زمردی لبخند بزنم، حتی وقت بدخلقی، حتی حالا که چیزی ذهنم را میخراشید، جانم را.
مرد خم شد و دقیقتر عکس را نگاه کرد. گردنش و تهریشش بوی خوش صبح نو میدادند، بوی زندگی، بوی تن آدم زنده که ضربان قلبش را حس میکردم و گرمای گردنش را وقت بوسیدن. لباس پوشیده و آماده رفتن بود.
***
تنبک نواز گفت این سنگ که عاشقش شدهای، زمرد نیست، زبرجد است و بعد هم لابد گفت فامیل دور هستند! سنگ درخشان سبز شبیه چشمان مرد بود بدون رگههای طلایی و قهوهای و بازی رنگ و نور و آن خط نوری که در آن لحظه ذهنم را میکاوید. بعد هم توضیح داد که هم زمرد و هم فامیل دورش، زبرجد، سنگهای زینتی آسیبپذیری هستند و نمیشود روی انگشتری گذاشت که مدام به انگشت داری، یا در گردن آویزی که همیشه به گردن داری. سنگ لوکسیست و مراقبت میخواهد. تنبکنواز انگشتان باریک بلندی دارد. هر بار تنبکنواز را با انگشتان کشیده بلندش به یاد میآورم وقتی روی سازش میرقصیدند.
***
آن روز در غسالخانه گفتند "روی مرده را باز کردهاند که فامیل برود و با مردهاش خداحافظی کند"؛ من نرفتم. میدانستم به جای آن خندهها و دلرباییهایی و مهربانیها، صورت خاموش و لبان بیرنگ تا ابد بستهاش در ذهنم میمانند و دیگر هرگز صدایش را نخواهم شنید. تصویری نبود که بخواهم در ذهنم حفظش کنم. در آن لحظه فقط میخواستم که روی آن سنگ سرد بیرحم، پیچیده در آن پارچههای یکدست سفید، نباشد. زنده باشد و همچنان زندگی کند. ترجیح میدادم همان نیمرخش را در حالی به خاطر بیاورم که آهسته قطره اشک را از چشمش پاک میکرد، کسی ندید، من دیدم و همان هم در ذهنم ماند.
***
مادرم از قول خبرچین شهر گفته بود مرد با سوختگی صددرصد مرده است! و بعد گریه کرده بود و یار گوشت سوخته را نخورده بود و قابلمه را گذاشته بود توی سینک و شیر آب را باز کرده بود. خبرچین شهر نگفته بود سوختگی صددرصد یعنی چطور سوختگی و من هم تصوری نداشتم. مادرم هم نمیدانست. اگر تنبک نواز اینجا بود میشد که بپرسم؛ میدانست.
سعی کرده بودم صورت مرد مرده را بسازم و نمیتوانستم. سعی میکردم به مرد سوخته فکر نکنم؛ نمیشد. پوست سفید، صورت استخوانی، چشمان روشن (؟)... بیشتر موها سفید شده بودند. مرد لاغر بود، چنان که به نظر میآمد پوست را روی استخوانهای درشت و قوی صورت کشیدهاند و بعضی نقاط را هم رها کردهاند که چین خورده بود. مرد از جوانی تا آخرین باری که دیدمش تغییر چندانی نکرده بود. موها کمتر و همان کمترها سفید شده بودند و همین... باقی اجزا در زمان ثابت مانده بودند.
در صبح درخشان بهاری به مرد سوخته فکر می کردم و نمیتوانستم صورت زندهاش را بسازم. پسرش عکسش را گذاشته بود در صفحه ای. پدر در عکس میخندید و من به انگشتان مرد فکر میکردم وقت گذاشتن قابلمه در سینک و باز کردن شیر آب. قلم به دست نشسته بودم و خیره شده بودم به سنگ قبر پرنقش و نگار قدیمی که بعد از ششصد سال تنها بازمانده از آدمی بود. شاید نقش و نگار فکر و خیال را از سرم دور کنند که مدام به یک چیز فکر نکنم؛
که وقت آن خداحافظی آخر چه تصویری برای ابد در ذهن زن و سه پسرش مانده بود؟