پشمینه بافت

مرد صراحت علم را تهدیدآمیز می‌داند. من هم معتقدم علم تعهدی برای همدردی و همدلی ندارد. چیز مسخره‌ای از آب درخواهد آمد. به مرد می‌گویم مگر تو از ذرات نفت توقع داشته باشی به جای واکنش‌های شیمیایی با سطح آب خلیج فارس همدردی نشان بدهند و یک جا جمع بشوند یا به صورت خودجوش بروند دنبال کارشان که خلیج فارس دیگر آلودگی نفتی نداشته باشد! مرد معتقد است من از صراحت علم سوءاستفاده می‌کنم.

چرا؟ چون گفته‌ام زن نه برای درگذشته که برای گذشته و آینده خودش سوگواری می‌کند؛ گذشته‌ای که مُرده نابوده کرده است و آینده‌ای که همان مُرده از وی گرفته است. به مرد می‌گویم زن در مرحله خشم به دام افتاده است و تا آنجا که من روان گسسته و آسیب‌دیده زن را می‌شناسم تا ابد در همین مرحله خواهد ماند؛ مگر معجزه‌ای رخ بدهد یا خدا کمکش کند که امیدوارم نکند!

ماندن در این مرحله برایش سودمند است؛ مثلاً نقش قربانی که برای جلب توجه کردنش سودمند است را می‌تواند دودستی بچسبد و پر و بال بدهد. برای بُر زدن مردان دم دست و آماده هم مناسب است؛ البته مردانی که در این الگوی رفتار جا بشوند، احتمالاً مردانی هستند پریشان‌حال‌تر از خودش. حتی برای بُر زدن مردان بقیه زنان هم مناسب است. کاری است که این زن خوب بلد است؛ ترحم بخرد و مردها خود خواسته به دام بیفتند. البته چیزی دست‌شان را نخواهد گرفت. مرد پوزخنده می‌زند. زن بیشتر از طلب ترحم پیش نمی‌رود!

زنان هم معمولاً برایش دل می‌سوزانند. دلسوزی و ترحم دیگران چیزی است که خودش و مادرش به آن معتادند و از هر دو دریغ شده است یا آنطور که انتظار داشته‌اند دریافت نکرده‌اند.

مرد گیج می‌شود اما تن به بازی نمی‌دهد، سردرگم نگاهم می‌کند و می‌گوید من از زن بیزارم. نیستم. من برای این آدم‌ها تحقیری عمیق در پس ذهنم دارم و نه چیزی بیشتر. از بالا نگاه‌شان می‌کنم و از سر رضایت و خرسندی تحقیرشان می‌کنم. مرد سعی می‌کند بفهمد آیا شوخی می‌کنم یا این حرف‌ها را جدی گفته‌ام. موفق نمی‌شود.

مرد از روبه‌رو شدن با واقعیت می‌هراسد. سعی می‌کند بحث را عوض کند. به نشانه تنبیه و انتقام می‌پرسد این چیزها را از خواندن سنگ‌قبرها آموخته‌ام؟ پاسخ منفی است. آدم‌هایی که آن سنگ قبرها را می‌ساختند دغدغه دیگری داشتند و دنیا را طور دیگری می‌دیدند. البته برای آن‌ها هم کسی که به خواب مرگ رفته است موجود مقدسی بود اما طور دیگری رفتار می‌کردند.

به مرد می‌گویم هیچ‌کس با مرگ کنار نمی‌آید و مرگ همیشه خودش را به ما تحمیل می‌کند. مرد می‌گوید هیچ کدام از این‌ها باعث نمی‌شود من نامهربان باشم. تصحیح می‌کند: بی‌رحم باشم. در ذهنم می‌گذرد به مرد بگویم من هیچ ترحمی برای این جماعت ندارم. و نشسته‌ام به تماشای خفت و خواری تک‌به‌تک‌شان، باشد که صد بدتر از آنچه با مادرم کردند بر سر خودشان بیاید که می‌آید. مرد یکی از ابروهای کمرنگش را بالا می‌برد و نگاهم می‌کند. چیزی در چشمان زمردی ندارد.

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۴۰۴/۰۹/۳۰ساعت 11:49  توسط آرزو مودی   |