پشمینه بافت

مشکل من این است که خیلی وقت‌ها این به ذهنم می‌رسد که شاید ذهنمان یک قالب‌بندی مشخص دارد (شاید بر خلاف آنچه که فکر می‌کردم نباید داشته باشد)  و همین قالب‌بندی مشخص است که باعث می‌شود چیزهایی مثل حقیقت یا راست و دروغ را در قالبی خاص درک کنیم. مشخصا بدین معنی که آن‌ها را بدان شکل که واقعا هستند درک نمی‌کنیم و اگر دیده‌ها و شنیده‌ها و برداشت‌هایمان در آن قالب یا فرم نگنجد قادر نخواهیم بود راست یا دروغ را درک کنیم. (و باز مشخصا منظور از راست یا دروغ رابطه مستقیم داشتن یا نداشتن با واقعیت است؛ واقعیتی که در این حالت خاص اجازه دارم آنقدر کشش بدهم که تا مفهوم افلاطونی‌اش هم حتی برسد.)

می‌شود گفت آن قالب‌بندی همان تربیت آداب اجتماعی یا چیزی مثل فرهنگ جامعه‌ای است که در آن بزرگ شده‌ایم؟

اگر این شکل به قضیه نگاه کنیم دیگر راست و دروغ نه تنها در نفس راست یا دروغ بودن خارج می‌شود که علاوه بر آن بر مبنای قضاوت و نگاه و درک شنونده و گیرنده معنا پیدا می‌کنند. (سلام آقای بارت) و این همان چیزی است که باعث می‌شود همه فضای اخلاقی اطرافمان نسبی بشود و پیش از این برای من اینگونه معنا و تعریف شده بود که در حوزه قوانین مشخص اخلاقیات نسبیت راهی ندارد.

همین است که این روزها باعث شده است دیگر نتوانم بین صادق بودن یا نبودن یا خیلی بودن و نبودن‌های دیگر تمایز و تفاوت قائل بشوم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۱/۰۷/۱۷ساعت 9:21  توسط آرزو مودی   |