پشمینه بافت

رنگ و نقش و ناحیه

رنگ دوست دارم؛ همیشه داشته‌ام. تازگی‌ها هر چه به اصطلاح جیغ‌تر و روشن‌تر و درخشان‌تر بهتر هر چه می‌گذرد تمایلم به نور بیشتر هم می‌شود. لازم نیست بگویم همه‌ی آدم‌هایی که زیر ظُل آفتاب کویر زندگی کرده باشند یک جایشان که مثلا می‌شود پرده‌ای یا حایلی یا مانعی فرضش کرد خوب می‌سوزد و از بین می‌رود و بعد باعث می‌شود که آدم‌های کویری همه چیز را روشن‌تر و براق‌تر ببینند و مثلا آدم‌هایی که زیر برف و باران و رطوبت و نم و سرما بزرگ شده‌اند و سالی فقط چند ماه آفتاب می‌بینند آن لایه و حایل و مانع را که نسوخته دارند و نمی‌توانند خود رنگ را تشخیص بدهند و همین می‌شود که همه چیز را مات می‌بینند و می‌خواهند و اگر چیزی اگر رنگی براق باشد درکش نمی‌کنند و همه چیز را ربط می‌دهند به سنت و مینیاتور و چیزهایی که در این بین جایشان نیست. همین است که این قسم آدم‌های یخ زده‌ی خیس آب با آن پرده نسوخته در جلوی چشمانشان و درک بصری‌شان همه چیز را نقره‌ای و سفید و مات و خاکستری می‌خواهند و می‌پسندند. من آفتاب زده‌ی آفتاب سوخته این‌ها را نمی‌پسندم و مثلا اگر هزار سال بگذرد از آن فرش‌های صورتی، ملوس، کرم، به‌به تبریزی بدم می‌آید. حتی از آن طرح‌های لاغر مردنی و کشیده که شبیه باربی‌های غربی لامصب است هم خوشم نمی‌آید. من دلم می‌خواهد طرح جان داشته باشد. بند اگر می‌کشند دیده بشود. بین گلبرگ و برگ و ساقه‌ی فرشی که پا رویش می‌گذارم تفاوتی باشد و من به آن تفاوت قایل باشم؛ نه اینکه همه یک شکل و یک اندازه و یک فرم و یک قر داشته باشند شبیه به هم.

پسرک با آن زبان همیشه بند آمده‌اش که فقط برای چشم گفتن به راه می‌افتد طرح زده به چه بزرگی. طرح از خودش نبوده. اصل طرح را داده‌اند دستش و گفته‌اند تغییرش بده. حتی نوع تغییراتش را هم گفته که چه بکند چه نکند. یعنی پسرک فقط باید فلان تغییرات را در فلان جاهای مشخص اعمال کند. این تغییرات که من می‌گویم چیزی درحد COPY  و PASTE و نه بیشتر.

بعد یک ماه نقش را که آورده‌اند. شبیه زائوی تازه از جا بلند شده‌ای است که یک پایش شکسته باشد. قانونش این است که من آنجا حرف نزنم. این قانون را کسی نگذاشته خودم گذاشته‌ام که بعد دعوایش نکنند. بس که بی‌زبان است دلم به حالش می‌سوزد و اگر من حرف بزنم بعد حتما دعوایش می‌کنند.

چه من حرف بزنم چه من حرف نزنم تاجر و مشتری کار را نمی‌پسندند. کار را پس می‌فرستند که باز تغییرات بدهد و لابد دعوایش هم می‌کنند که چرا کار را درست انجام نداده ... دوباره ده روز بعد کار را می‌آورند و باز نمی‌پسندند و باز کار برمی‌گردد و باز دوباره و دوباره و دوباره و همیشه دو حالت بیشتر ندارد یا تاجر خسته می‌شود و مجبور می‌شود زائوی زمین خورده استخوان شکسته‌اش را ببرد و یک گلی به سر بگیرد و یا آنکه تاجر و تولیدکننده طبعش بالاست و از خیر اصل کار می‌گذرد و می‌رود سراغ کس دیگری که اگر کس مناسبش باشد کارش راه می‌افتد و اگر نباشد باز همان است که همان است.

من عین این پست را یکبار دیگر هم نوشته‌ام اما آن وقت نمی‌دانستم عیب کار کجاست. چرا تاجر، تولیدکننده و مشتری راضی نمی‌شوند و حالا می‌دانم.

عیب کار اینجاست که من آفتاب را دوست دارم، رنگ را دوست دارم، بندی اگر در طرحم باشد دوست دارم قوی بکشندش. دیگری این‌ها را دوست ندارد و دیگری چیز دیگری را دوست دارد و دیگری و دیگری و دیگری...

اگر مشتری و طراح و تولیدکننده و تاجر از یک رنگ و یک آفتاب و یک سایه باشند طرح و رنگ و نقش و قالی همان می‌شود که باید بشود و اگر از یک قماش نباشند همیشه جایی از کار می‌لنگد. اگر مشتری فرش بیجار را می‌پسندد نباید طراح مشهدی نقش بیجار بکشد.* باید همان بیجاری طرح را بکشد و ببافد و تحویل بدهد. اگر مشتری از کشور سایه و نم و باران می‌آید طراح و نقش و فرش هم باید از همان خاک و آب باشند و طبع مشتری را بشناسند اگر نباشند نمی‌شود.

من از این یک دست شدن جغرافیای فرش که بافته‌های ایرانی به تاخت به سمتش می‌روند بوی خیر نمی‌شنوم.

 

 

*در مورد این نقش خاص، یعنی بیجار، این کار نه شدنی است و نه کسی این کار را می‌کند من بعیدترین حالت را در نظر گرفتن که بعدش نباشد.

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۸۹/۰۹/۲۰ساعت 19:23  توسط آرزو مودی   |