پشمینه بافت

mahal یا محال؟

 

من اصلا نمی‌دانم این mahal کجاست و این از آن مایه تاسف‌های بدی است که دارم. اگر دقیقا از کلمه فارسی گرفته شده است باز هم نمی‌دانم کجاست؟ (اینطور بگویم که چنین جایی توی ایران به این نام نداریم؟) اصلا ربطی به چهارمحال دارد یا مثلا محالِ جای دیگری است. شاید اصلا "مهال" است؟ اینطور دیگر خیلی ناآشنا می‌شود. از روی خصوصیات نقش هم نمی‌شود به همه هست و نیست یک بافته پی برد یا اینکه من هنوز نمی‌توانم این کار را بکنم. بعد هم این نقشه با این حاشیه و این ترنج و زمینه و این رنگ و نقش‌ها که نشسته‌اند روی زمینه حرف که نمی‌زند هیچ خارجی هم حرف می‌زند. یعنی به نظر می‌رسد از آن قسم طرح‌هاست که یعنی فقط می‌شود به آن‌ها گفت...

حاشیه یک کم حاشیه ماهی در هم هست؛ یک کم حاشیه ماهی در هم نیست. بعد نسبتی که رنگ حاشیه و زمینه نسبت به هم دارند. بعد آن نقش‌های گوشواره‌ای (سرهم سوار؟) که توی زمینه نقش شده‌اند. بعد نقش ترنج با آن سر ترنج‌هایی که به جای راستای طولی در راستای عرضی نشسته‌اند و راستای طولی را باز آن نقش‌های گوشواره‌ای گرفته‌اند. همه و همه می‌گویند که این نقش باید در همان زمان فعالیت شرکت‌های فرش‌بافی آمریکایی در ایران بافته شده باشد.

 تماما ناآشناست.

 

بعدا-نوشت: این را هم باید می‌گفتم که یادم رفت: اصلا این شسته-رفتگی که در این نقش دیده می‌شود خودش به زبان خودش می‌گوید که من یک طوریم می‌شود. یعنی نقشه اگر بافت زنجان هم باشد (حالا شاید بعدا گفتم چرا زنجان را مثال می‌زنم) اینطور شسته رفته نیست. این شسته-رفتگی کار اجنبی‌هاست در مثلا شرکت زیگلر... نقشه در دست ایرانی جماعت، یعنی بافنده جماعت ایرانی، پخته است. اینطور خام نیست. بافنده ایرانی چشم بسته هم می‌داند چه نقشی را چطور کجا جا بدهد که خوب جا بگیرد و بعد توی ذوق نزند. وقتی واگیره و نقش و گل و برگ توی یک زمینه غریبه شد و توی ذوق زد باید گشت اصل این بافته‌های محال را پیدا کرد که از کجاست.

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۰/۱۱/۳۰ساعت 18:9  توسط آرزو مودی   | 

سیب‌زمینی را خلال می‌کنند، قاچ نمی‌کنند.

اصلا می‌دانید مشکل کجاست؟ مشکل یکی یا دو تا که نیست. بلکه تا دلتان بخواهد مشکل هست. آن آقای پست پایین خاطرتان هست؟ (این پست پایین نه آن یکی پست یک پله پایین‌تر) حالا سه آقای محترم دیگر را هم در گروه ایشان ثبت نام کرده‌ام. یعنی اینطور فرض بفرمایید که در پی جستجوهای فراوان در مقاله‌های اینجا و آنجا و در کتاب‌ها و مجله‌های مختلف چندین فقره! متخصص دیگر پیدا شده‌اند که روی فرش‌های عشایری شرق ایران و افغانستان کار کرده‌اند و همه این آقایان نه برای ما شناخته شده هستند و نه در اینترنت نشانی از ایشان پیدا می‌شود. یک آقای ژنرالی هم هست به اسم بوگولیوبوف (اسم است دیگر) که اولین بار اسمش در کتاب بوچر رویت شد ایشان که دیگر اصلا انگار در مریخ زندگی می‌کرده است...

تازه یک خانمی هم هستند Mrs Benn ایشان که دیگر اصلا نوبر است. خودش که هیچ از همسرش هم هیچ نشانی نداریم. آدم معروفی نبوده است اما بوده است! همسر این خانم یک کاره‌ای بوده در زابل از طرف یک بانکی (اگر اشتباه نکنم) و ایشان هم در مدت اقامت کاری همسرشان یک کارهایی در مورد فرش‌های این منطقه انجام داده است و بعد یک کتابی هم چاپ کرده است یا نکرده است این را نمی‌دانم اما هر چه هست در مقاله‌های مجله هالی (HALI) و در مصاحبه‌ها از ایشان اسم و سخن هست و نظر و نوشته و از خودشان یا کتابشان یا هر چیزی که بشود در پایان نامه به نشانه هویت و وجود و ادله از آن استفاده کرد

هیچ

هیچ

هیچ

من فقط به این فکر می‌کنم که تازه یک ماه است که کار را شروع کرده‌ام اینهمه آدم بی نشان و هویت پیدا شده‌اند، کار به روز دفاع که برسد لابد خودم هم ناپدید شده‌ام.

 

 

 

یک دوست مورخی هم داریم که به درد سیب زمینی قاچ کردن هم نمی‌خورد.

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۰/۱۱/۲۹ساعت 15:28  توسط آرزو مودی   | 

به یک طریق دیگری

فرزندان سه شاخه پرجابتی –خدایان، آدمیان و اهریمنان (asura)- به عنوان جویندگان دانش قدسی (brahmacarya) با پدر خود هم‌کلام می‌شوند.

خدایان که تجربه جویندگی دانش قدسی را از سرگذرانده‌اند می‌گویند: "ای سرور! با ما سخن بگو!" پرجابتی در جواب می گویند: "دا. دریافتید؟" و خدایان می‌گویند: "دریافتیم. به ما گفتی که "خود را مهار کنید (damayata)" پرجابتی می‌گوید: "آری (om)! دریافتید."

سپس آدمیان به او می‌گویند: "ای سرور! با ما سخن بگو!" پرجابتی می گویند: "دا. دریافتید؟" و آدمیان می‌گویند "دریافتیم. به ما گفتی که "بخشش کنید (datta)" پرجابتی می‌گوید "آری (om)! دریافتید."

پس از آن اهریمنان به او می‌گویند: "ای سرور! با ما سخن بگو!" پرجابتی در جواب می گویند: "دا. دریافتید؟" و اهریمنان می‌گویند "دریافتیم. به ما گفتی که "مشفق باشید (dayadhvam)" پرجابتی می‌گوید "آری (om)! دریافتید."

این همان چیزی است که صدای آسمانی، تندر، تکرار می‌کند: دا! دا! دا! یعنی که خود را مهار کنید، بخشش کنید و مشفق باشید و باید به همین سه گانی عمل کرد: مهار نفس، بخشش، شفقت.

 

                                      لکان، دریدا، کریستوا- مایکل پین- ترجمه پیام یزدانجو- صص 96-95

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۰/۱۱/۲۸ساعت 17:44  توسط آرزو مودی   | 

Alfred Janata  

یک عالیجناب والامقامی هستند که محقق و نویسنده و پژوهشگر هم هستند و روی فرش‌های افغانستان و بلوچ کارکرده‌اند و اگر من از نزدیک می‌شناختمشان دوستان چندان خوبی برای هم نمی‌شدیم چون تفاوت نظر داریم در حد زمین تا آسمان و هنوز که دوست نشده‌ایم و غصه‌ای نیست.  

حالا این عالیجناب والامقام که اسمشان Alfred Janata  است را ما در یک سری مقاله در مورد فرش‌های منطقه‌ای که روی آن کار می‌کنیم پیدا کرده‌ایم. ایشان کتاب هم دارند فراوان و همانطور که گفتیم صاحب نظر هم هستند و نظرشان اصلا با نظر ما نمی‌خواند که اصلا این یک فقره اهمیتی ندارد. آنچه اهمیت دارد این است که دسترسی به کتاب‌های ایشان ناممکن است. در هیچ کدام از کتابخانه‌ها و کتابفروشی‌های ایران* حتی ردپا و نشانی از ایشان یافت همی نشد که نشد. کل اینترنت را شخم زدیم دریغ از یک عکس یا بییوگرافی یا هرچیزی که ما رخسار ماه خودشان و کارهایشان را ببینیم. نبود که نبود که نبود. بود از کتابهایشان هزاز نشانه بود ولی خریدنی بود و دست ما کوتاه و خرما بر نخیل!

از دوستان آشنایان بزرگواران تقاضا داریم هر کس مقاله‌ای، کتابی، نشانی، عکسی چیزی از ایشان به هر زبانی که باشد عیب ندارد، فقط جان مادرتان چینی نباشد که چینی دیگر بلد نیستم، دارد این نیازمند بی‌پناه دور از همه چیز را یاری کند. قول می‌دهم در روز دفاع از پایان نامه‌ام از ایشان کمال تشکر را داشته باشم.

 

 

 

 

* قربان خودم بروم که چه اعتماد به نفسی و چه باوری خرج کتاب‌فروشی‌های ایران کردم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۰/۱۱/۲۷ساعت 14:45  توسط آرزو مودی   | 

تو سعی کن نیایی!

این صفحه شخصی است. هر آن ممکن است بخواهم در همین صفحه با فرش عشقبازی کنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۰/۱۱/۲۳ساعت 10:8  توسط آرزو مودی   | 

خیال آزادی

ایمیلم آزادیت مبارک

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۰/۱۱/۲۳ساعت 9:9  توسط آرزو مودی   | 

تفاوت

آن اتفاقی که توی قالیچه‌های نماز ترک وقتی با گره بافته می‌شوند می‌افتد توی همتاهای گلیم‌بافشان نمی‌افتد. چرا؟

یعنی سجاده‌های نماز گلیم باف ترک تابع قوانین نقشه‌های گره‌باف‌ها نیستند. چرا؟

منطقه بافت؟ تکنیک بافت؟ محدودیت‌های تکنیک بافت؟

با گزینه آخر موافق نیستم چون اولا گلیم‌بافی چندانی محدودیتی در نقش اندازی به وجود نمی‌آورد (ارجاعتان می‌دهم به گلیم‌باف‌های سنندج) و دیگر اینکه حتی با در نظر گرفتن محدودیت‌ها نقوش می‌بایست در کلیات شبیه به هم باشند که نیستند.  یعنی حداقل چهارچوب طراحی گره‌باف‌ها باید در گلیم‌باف‌ها رعایت می‌شد که نشده است.

پس باید درجای دیگری پی تفاوت گشت؛ شاید تفاوت در منطقه بافت منطقی‌تر به نظر برسد.

 

 

یادم رفته بودم قالیچه نماز گلیم‌باف هم داریم. داشتم کتاب آلستر هال را می‌دیدم که یادم آمد.

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۰/۱۱/۲۲ساعت 17:39  توسط آرزو مودی   | 

واگیره

واگیره

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۰/۱۱/۲۰ساعت 19:32  توسط آرزو مودی   | 

سرو

اگر جهت خواب قالیچه پست قبل را می‌دانستم راحت‌تر می‌توانستم نظر داده شده را نقد یا تایید کنم. (یک جایی خواندم که نقشه را در قالیچه‌های نماز از بالا به پایین (به جای از پایین به بالا) می‌بافند تا نمازگزار روی بافته لیز نخورد.)

اگر تصویر پست قبل را وارونه نگاه کنیم می‌توانیم نقشه را در دسته بافته‌های درختی جای بدهیم (؟!) شما بچه که بودید درخت سرو نمی‌کشیدید؟

SARV

ما اینطور درخت سرو می‌کشیدیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۰/۱۱/۱۶ساعت 19:56  توسط آرزو مودی   | 

آیا این بافته گنجه قالیچه نماز هست یا نیست؟

اولین باری که این نقش و این قالیچه را دیدم، یعنی چیزی در حدود کمتر از یک ماه پیش، به ذهنم رسید که دوباره یک قالیچه را وارونه آویزان کرده و عکس گرفته‌اند.

نقش و رنگ این قالیچه از همان نوعی است که باعث می‌شود یک طور دیگری دوستش داشته باشم. هم رنگش زنده است و گرم و دوست داشتنی و هم نقشش از آن نقش‌هاست که وسوسه این یکی دو سه ماه گذشته من شده‌اند؛ که قبلش هم بوده‌اند اما نه به این شدت.

حالا امروز که داشتم پی مطلب دیگری می‌گشتم دیدم که زیر عکس در توضیح قالیچه نوشته‌اند: "Possibly a latent prayer rug"

همین پنهان بودن نقش قالیچه نمازکه نمی‌دانم صاحب نظر از کجا به آن رسیده است باعث می‌شود دیگر به وارونگی عکس کاری نداشته باشم حالا موضوع مهم‌تری در میان است: قالیچه نماز بودن یا نبودن؟

 

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۰/۱۱/۱۵ساعت 7:54  توسط آرزو مودی   | 

قفقاز

A Zechour rug Caucasus

فرش‌های زیادی دیده‌ام و می‌بینم اما کمتر اتفاق افتاده فرشی برای من کاملا مجذوب کننده باشد. (این بدین معنی نیست که فرش‌هایی که دیده‌ام زیبا نبوده‌اند فقط بدین معناست که مجذوب کننده نبوده‌اند. بین جذابیت و زیبایی فرق زیادی هست.) فرش‌هایی که توانسته‌اند واقعا من را مجذوب خودشان بکنند، حتی با وجود زشتی مورد توافق دیگران، انگشت شمارند. یکی از آن فرش‌ها همین قطعه است. هر چند دیدن یک فرش از نزدیک یک چیز است دیدن آن از روی عکس یک چیز دیگر؛ که اتفاقا اغلب فاصله زیادی با واقعیت پیدا می‌کند ولی با این حال به نظر من این فرش کاملا شایسته صفت "فوق‌العاده" است.

رنگ‌آمیزی و نقشش بی نقص و زیباست. چشم نواز و پخته است و کمتر عیبی می‌شود به ترکیب و همنشینی این دو گرفت. قرمز و آبی به عمل آمده برای این قالیچه واقعا جاندار و زیباست و به طور قطع حاصل رنگرزی گیاهی. نمی‌دانم در قفقاز قرمز را از چه چیزی به عمل می‌آورند اما هر چه که هست زیباست.

چیزی که در این عکس دیده می‌شود و مایه حسرت است، چون نشان از آسیب دیدگی فرش دارد، این است که قسمت پایین فرش کم‌رنگ‌تر از قسمت بالای آن شده و به احتمال زیاد قسمت پایین در معرض نور قرار داشته چون رنگ‌پریدگی یک دست است و به یک اندازه پخش شده است. البته کم‌رنگی را در حاشیه عرضی بالای قالیچه هم می‌شود دید اما این دو کم‌رنگی از یک جنس نیستند.

*

بافته‌های عشایری اغلب یک زیبایی‌های ظریف پنهانی دارند که عموما با توجهی بیشتر از یک نگاه معمولیِ کلی دیده می‌شوند. شاید بشود گفت یک جور بده-بستان احساسی بین بافنده و بافته است. یعنی بافنده یک زیبایی‌هایی را در بافته پنهان می‌کند که شاید برای خودش معنی خاصی دارد یا مثلا برای کسی که بافته را به خاطرش بافته یا چیزی شبیه به این. این زیبایی‌ها اصولا حاصل نقص قراردادها هستند. (این همان است که من میخواهم اسمش را بگذارم ساختارشکنی و نمیگذارند و میگویند ساختارشکنی چیز دیگری است.) چطور؟ مثلا یک حاشیه را در نظر بگیرید. حاشیه‌ها اصولا حاصل تکرار یک واگیره هستند. حالا اگر بافنده یک جایی در همان حاشیه آمد و تکرار واگیره را شکست بدون آنکه زیبایی حاشیه از دست رفت به نظر شما چه معنایی می‌تواند داشته باشد جز آن حس زیبایی‌شناسی خاص بافنده‌های عشایری؟

در این قالیچه دقیقا در حاشیه همین اتفاق افتاده است. کشفش با شما.

 

 

این کلمه " Zechour" را نمی‌دانم به چه معناست. جستجو در اینترنت و لغتنامه هم نتیجه‌ای در پی نداشت.

 

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۰/۱۱/۱۴ساعت 11:45  توسط آرزو مودی   | 

تبریز آنتیک

تبریز آنتیک، 320×475 سانتی‌متر

 

بافته‌های تبریز یک مسیر مشخصی را از نقوشی کاملا هندسی تا نقوشی کاملا غیر هندسی طی کرده‌اند. البته این نظر از من نیست و گفته یک صاحب نظر است. ولی چه این نظر درست باشد و چه نباشد همین نمونه برای معطوف کردن توجهی دقیق‌تر و بیشتر به این نظریه کفایت می‌کند.

این هندسی بودن و غیرهندسی شدن یعنی طی کردن مسیری که نقشه‌های تبریز را از نقوش با خصوصیات هندسی به نقوشی با خصوصیات کاملا غیر هندسی رسانده است را می‌شود با مقایسه خیلی از نمونه‌های قدیمی بافته‌های تبریزی با نمونه‌های جدید دید.

همین بافته می‌تواند یک شاهد خوب باشد. ببینید چطور نقشش بین هندسی بودن و هندسی نبودن هنوز سرگردان است و با آنکه طراح همه تلاشش را کرده تا نقشی غیر هندسی را بیافریند اما ویژگی‌های هندسی طرح بافت کاملا واضح حضور دارند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۰/۱۱/۱۳ساعت 10:19  توسط آرزو مودی   | 

پژوهش در حوزه فرش

این خیلی غم‌انگیز است که تقریبا همه متخصصین ایرانی که تا همین امروز روی فرش ایران کار کرده‌اند به بحث کلیات پرداخته‌اند. کتاب‌هایی هم که نوشته‌اند اغلب عنوان‌هایی مشابه دارند: نگاهی به فرش همدان، نگاهی به فرش زنجان، نگاهی به فرش بهمان... بعد یکی دو تا نگاه هم که نیست. ده نفر رفته‌اند و به فرش همدان نگاه کرده‌اند، همه نگاه‌ها شبیه به هم. مساله اینجاست که فرش همدان که یک فرش است. در نهایت همه مناطقش را هم که زیر و رو کنیم باز یک کلیت ثابت است که روند نزولی داشته... اگر من امروز نگاه کنم، شما فردا نگاه کنی در کلیات هیچ تغییر رخ نمی‌دهد؛ در نتیجه آنچه که باید تغییر کند نوع نگاه ماست.

الان که سعی می‌کنم روی تز فوق لیسانسم متمرکز بشوم و دارم همه* آن چیزهایی که در مورد فرش ایران در ایران نوشته شده را می‌خوانم می‌بینم عملا هیچ نداریم. غیر یکی دو کار خیلی خاص و باقی هیچ؛ دقیقا هیچ که خیلی دردناک است.

اوایل، یعنی چهار ماه پیش، که شروع کردم خودم را خیلی دلداری دادم که نه تو منابعت محدود است بیشتر بگرد. بعد دیدم خیر منابع من محدود نیست و همه کاری که در مورد فرش ایران در قالب کتاب و کار تحقیقی و پژوهشی معتبر شده همین چند کتابی است که من توی خانه دارم که دو تا از معتبرترینشان هم خارجی است و ترجمه است. بعد که رفتم سراغ پایان نامه‌ها اوضاع دردناک‌تر هم شد. همان قالب کتاب‌ها در وضعی مضحک‌تر و مبتذل‌تر در پایان‌نامه‌های نوشته شده تکرار شده بود. دانشگاه‌ها چه کار می‌کنند. هر چند پرسیدن این سوال مضحک است چون من که می‌دانم چه کار می‌کنند. وقت و هزینه و پول مردم را هدر می‌دهند که کارشناس فرشی بسازند که بعد چهار سال ول کند و برود استخدام بانک و فلان اداره بشود یا برود ترکیه مد و لباس بخواند.

 

* اصلا همین که من دارم در مورد خواندن همه آنچه که در ایران در مورد فرش ایران نوشته شده حرف می‌زنم جای تاسف دارد. یعنی ببینید چقدر کم و محدود و خرد کار شده که من می‌توانم به این راحتی از خواندن همه حرف بزنم و بعد جای نگرانی هم داشته باشم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۰/۱۱/۱۲ساعت 10:21  توسط آرزو مودی   | 

انتقام خواهم گرفت.

برای صدمین بار برای یک کتاب "توضیح مترجم" می‌نویسم.

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۰/۱۱/۱۱ساعت 8:25  توسط آرزو مودی   | 

بیجار آنتیک

قالی را وقت تماشا ۱۸۰ درجه بگردانید. تصویر وارونه است.

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۰/۱۱/۱۰ساعت 15:1  توسط آرزو مودی   | 

هریس

هریس، شمالغرب ایران، ۳۰۲×۴۶۰ سانتیمتر

اواخر قرن نوزدهم

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۰/۱۱/۰۹ساعت 9:7  توسط آرزو مودی   | 

Bergama

‌Bergama

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۰/۱۱/۰۸ساعت 21:50  توسط آرزو مودی   | 

Karacecili

Karacecili

بدون شرح و بیان و اسم و رسم چرا که نگارنده نمی‌داند این کلمه را چگونه به فارسی برگرداند.

 

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۰/۱۱/۰۷ساعت 15:29  توسط آرزو مودی   |