چه اتفاقی افتاده که موزه
منسوجات واشنگتن وقتی به داشتههای خودش اشاره میکند، داشتههایی که باعث اعتبار
این موزه هستند، به فرشهای آنتیک هندی اشاره میکند از فرشهای آناتولی و بافتههای
نقش اژدهای قفقازی اسم میبرد ولی هیچ اشارهای، دقیقا هیچ اشارهای به بافتههای
ایرانی نمیکند؟
عملا در حال اخراج از عرصه فرش
دنیا هستیم.
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۱/۰۶/۲۸ساعت 10:47  توسط آرزو مودی
|

ایران، کرمان، حوالی قرن نوزدهم
215 x 130 cm
در مورد این بافته کرمانی با این نقش سرو و آن بته های زیبا و نقش طاووس که به نظر من نقش گمراه کننده را دارد، وقتی یکجا نشین شدم خیلی حرف دارم. (فعلا در حال کوچ نشینی هستم.)
راستی آیا طاووس در اسطوره های کهن هند و اروپایی هم حضور داشته؟
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۱/۰۶/۱۸ساعت 11:21  توسط آرزو مودی
|

بخشایش، شمالغرب ایران، اواخر قرن نوزدهم
این آبیها* برای من دوست داشتنی هستند. از این نگاه این آبیها رنگهای مغروری هستند که میبایست جدا نگاهشان کرد دور از بقیه و نگاهی کاملا خاص را به آنها اختصاص داد. در بعضی از مناطق –مخصوصا حوزه بلوچ- فراوان آبی میبینیم اما آبیشان چشمگیر نیست. به چشم نمیآید. جدا نمیشود. رنگیست در کنار دیگر رنگها در هماهنگی و همنشینی بیصدایی قرار دارد که صدای خاصی از خودش ندارد. (سلام آقای باختین!) حتی گاهی آنقدر بیصدا و آرام و ساکت است که رنگ دیگری به جایش مینشیند بیآنکه به خوبی دیده شود. اما در بعضی از بافتهها، مخصوصا بافتههای دو منطقهای که پیش از این حرفشان را زدم یعنی مهربان و آن نمونه بخشایشی که پست قبل دیدیم آبی صدای خاص خودش را دارد جدای از دیگران. ناهماهنگ با بقیه نقش و طرح نیست اما صدای یکتایی است که یکتا بودنش به چشم میآید و شنیده میشود. طنین و آهنگ خودش را دارد.
نمیدانم و نمیتوانم حدس بزنم که آن بافندهای که این قطعه زیبا را بافته دقیقا از چه نوع آبیای استفاده کرده است. یعنی این آبی پیش از آنکه بدین رنگ در بیاید دقیقا چه رنگی بوده است؟ (چقدر میشود به این فرض اعتبار داد که بافنده ابرش شدن زمینه را از قبل مد نظر داشته است؟) راستش را بخواهید در کنار بافتههای این منطقه که بسیار از آنها قابل درکند، نمیتوانم با این بافته با این رنگ آبیاش ارتباط برقرار کنم. مشخصاتش اگر نبود میگفتم که نمونه کپی است که نیست. (که یعنی اصلا این را نمیگفتم چون زیادی بعید به نظر میرسد چرا که کپیکارها فقط میتوانند نقشهای به قول خارجیها formal را کپی کنند. سخت است برایشان کپی این شکل کارها که شاید بعدا دقیقا گفتم چرا) اصلا آبیاش غریب است. نیمه پایینی را میشود گفت آبی است اما آبی وسط دقیقا دیگر آبی نیست. خاکستری هم دارد. نیمه بالایی که دیگر آبی نیست هر چه هست خاکستری است. (سحر همین بعدازظهری میگفت طوسی آن خاکستری است که آبی دارد. نمیدانم این تمایز مد نظر سحر از کجا میآید که اگر پشتوانه قرصی داشت میگفتم طوسی است که به این تمایز قائل باشم.)
مشخصا بافنده سه بار نخش تمام شده است و هر سه بار از نخهایی استفاده کرده که خوب رنگ نشدهاند. این خاصیت خامههایی است که با نیل رنگ میشوند اگر رنگ روی نخ تثبیت نشده باشد (یعنی خوب شسته نشده باشد) نخ به تدریج رنگ از دست میدهد و رنگ میبازد و همین است که ابرشها فراوان در رنگهای این دسته دیده میشوند. قاعده سادهای هست که میگوید نامرغوبترین دسته رنگهای شیمیایی، یعنی دقیقا آن اولین دسته، کمی پس از به کارگیری به خاکستری رنگ باختهاند. (اولین دسته قرمز بودند.) مطمئن نیستم این اتفاق در مورد همه رنگهای شیمیایی اولیه رخ میداده یا فقط در مورد قرمزها بوده است. مثلا اگر این قاعده کلی باشد میتوان سن این بافته را از روی آن تخمین زد چون این ماده شیمیایی خانمان برانداز در یک دورهای استفاده شد و بعد از آنکه خانمان بافتههای زیادی را برانداخت استفاده از آن ممنوع شد و بعد که رنگهای بهتری آمدند منسوخ شد.
و جدای از همه این حرفهای مربوط به رنگ و آبی و ابرش و... جسارت** بافنده برای استفاده از زمینه ساده آبی در کنار شلوغی باقی بخشها و به رخ کشیدن این تضاد ستودنی است. دیدهاید کاشیکارها هم در دورههایی از تضاد آبی و اُکر یا خردلی یا نخودی زیاد استفاده کردهاند. هر چند آبی زمینه ترنج بزرگ جسور است و جلوه فروش و طناز اما در نهایت با کل ترکیب هماهنگ است و جدای از آنها نیست و استقلالش چشم را نمیآزارد. باید رفت و دست بافنده را برای این جسارت ثمربخش به گرمی فشرد.
*این اشاره دارد به همین! یعنی این جنس آبیها که مثالش را در این قالیچه میبینید.
**(جسارت کلا چیزی است ستودنی! هر چه هست از بزدلی برانگیزانندهتر است.)
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۱/۰۶/۱۳ساعت 21:31  توسط آرزو مودی
|

آبی* روشن در فرش ایران رنگ خاصی است. استفاده از
آن در بسیاری از مناطق فرشبافی به صورت سنتی رایج نیست. این موضوع در مورد آبی
تیره صدق نمیکند. شما انواع کبودها را در بسیاری از مناطق فرشبافی از بلوچستان
تا شمالغرب ایران به راحتی میتوانید پیدا کنید. نمیتوانم در نگاه اول بگویم که
دلیل آن صرفا سختی عملآوری رنگ آبی روشن است و یا اینکه اگر از رنگ آبی تیره زیاد
استفاده میشده است صرفا به این دلیل بوده که مثلا نیل در دسترس بوده و رنگرزی با
آن ساده است (که تا جایی که میدانم رنگرزی با نیل چندان هم ساده نیست. مخصوصا به
دست آوردن
خامههایی با رنگ ثابت و یکدست مهارتی ویژه میطلبد و اینکه
ابرشهایی که در کبودهای حاصل از نیلی میبینیم بسیار زیاد هستند.) یا به قول آن
استادمان رنگ تیره را به این دلیل ترجیح میدادند که با دوده اجاقشان که روی فرش
مینشیند تغییر رنگ محسوس نباشد.
دلایل زیادی را میتوان برای عدم تمایل فرشبافهای ایرانی
به رنگ آبی روشن فرض کرد که برای اثبات یا رد هر کدام از آنها نیاز به کار تخصصی
و جستجوهای مردمشناسی و بومشناسی و اقلیم شناسی و رنگ شناسی و... و ... است و
نمیتوان و نبایست در نگاه اول و با یک تحلیل ساده برای آن دلیل تراشید. (قابل
توجه آنهایی که موضوع برای کارکردن میخواهند و نمییابند!)
اما هر چه که باشد و هر چه که هست (در تمایل یا عدم تمایل
فرشبافهای سنتی به استفاده از رنگ آبی روشن) آبیهای روشنی هم در میان بافتههای
ایرانی هستند که خاص، منحصر به فرد و چشمنوازند و به راحتی شناخته میشوند و نشان
و عیار منطقه بافت خود هستند. مناطق بسیار خاصی در ایران آنها را به کار میبرند
و یکی از راههای شناخت بافتههای آن مناطق استناد به کار بردن این آبیهاست. «مهربان**»
در استان همدان یکی از آن مناطق است. آبی که در این منطقه به کار میبرند روشنِ
آسمانی نیست اما تیره کبود هم نیست. آبی خاصی است؛ خاص این منطقه.
***
همه اینها را گفتم که شما این قطعه بخشایش*** را
ببینید. بخشایش شهری است در استان آذربایجان شرقی و این بافته بخشایشی با آن آبی دلپذیری که در آن به کار رفته است
قطعا قطعهای تحفه است. اینکه بافنده این آبی ابرش را در کنار آن قرمز (باز هم
ابرش) قرار داده است به هر دوی این رنگها درخششی داده است که در اثر آن هیچ کدام
دیگری را از چشم نمیاندازد و هر کدام استقلال خود را حفظ کرده است و در عین حال
در کل بافته نیز هماهنگ و همراه هستند و میدرخشند.
*مهمترین ماده رنگزایی طبیعی که از آن آبی میگیرند «نیل»
است. (ایندیگو یا نیل شیمیایی هم تا آنجایی که میدانم جز رنگهای شیمیایی قابل
قبول است و رنگی که میدهد بسیار به رنگ نیلی واقعی نزدیک.) انواع کبودها و آبیهای
تیرهای که در فرشهای قدیمی ایران در هر کجای ایران میبینید را از نیل به دست آوردهاند.
آبی روشن محصول مرحله دوم رنگرزی با نیل است.
**اسم لطیفتر از این برای یک شهر هم هست؟
دو مهربان در ایران داریم یکی در استان همدان و دیگری در
استان آذربایجان شرقی
*** و لطیفتر از این؟
عکس هم از روی سایت جوزان آمده است.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۱/۰۶/۰۸ساعت 8:52  توسط آرزو مودی
|
دوست عزیز! من به عنوان یک مترجم نمیتوانم در متن کتاب دست ببرم. هر چقدر هم
نوشته یا اصطلاحات مذکور از نظر شما (یا من) غلط باشد باز هم در متن کتاب همان غلطها
آمده است و تنها کاری که یک مترجم میتواند انجام بدهد آن است که به متن وفادار
بماند و اصل مطلب را ترجمه کند.
اینکه من کارشناس فرش هستم هیچ ربطی به نوشته بوچر ندارد و نسبت من و نوشته
بوچر و کتاب حاضر فقط نسبت مترجمی است و بس.
البته اینطور هم میتوانید با خودتان فکر کنید که شاید آنچه شما فکر میکنید
خطاست که من هم معتقدم شما اشتباه میکنید و متن کتاب و کارشناسی بوچر بر اساس
گفتههای تاجران فرش مشهد صحیح است و دیگر اینکه ما با گستره وسیعی شامل ایران،
افغانستان و پاکستان روبهرو هستیم شاید آنچه را که شما مد نظر دارید یک فرشباف
افغان قبول نداشته باشد.
در مورد کلمه "کرسی" هم که فرمودید در متن کتاب لغت کرسی ذکر نشده
است. اول اینکه تا آنجایی که من میدانم واژهای معادل یا شبیه یا همسنگ کرسی در
زبان انگلیسی با همان کاربرد و کارکرد نداریم. دوم هم اینکه خیلی از کلمات در زبان
انگلیسی نیست ولی نویسنده انگلیسی زبان کمابیش به آنها اشاره میکند. یعنی عینا
خود کلمه را با حروف انگلیسی در متن میآورد اما در این متن بوچر اینچنین نگرده
بود و عینا میز کوچک چوبی آمده بود. به همان دلیل پیش گفته در متن دست نبردم و این
را هم در نظر گرفتم که خواننده فهیم در خواهد یافت آنچه که مد نظر بوچر است کرسی
است که برای خواننده ایرانی آشناست.
در مورد بوچر هم اگر مقاله جیمز اُ پی را که در متن کتاب هست کامل مطالعه کرده
بودید به وی اشاره کرده است. بوچر آدم خاصی نبوده است که بخواهم فصلی جداگانه را به
معرفی وی اختصاص بدهم. حتی در مورد خود قالیچهها و سرنوشتشان پس از مرگ بوچر مقالهای را ترجمه کردهام که در
چاپ دوم به کتاب اضافه خواهد شد اما در مورد خود بوچر چیزی خاصی نیافتم. یک
دلال ساده فرش بود. هم خود وی و هم اُ پی به جزئیات مورد نیاز این کتاب اشاره میکند.
پیشنهاد میکنم یکبار دیگر کتاب را بخوانید.
جناب خلوصی سعی کردم نقد ارسالی شما را که برای بنیاد فرستاده بودید بخوانم
اما متاسفانه نشد. جملات آشکار و روشن نیستند و فکر میکنم باید هنگام نوشتن از
شتابتان بکاهید که خواننده منظورتان را دریابد.
سرکار خانم منا سلطانی مواردی که اشاره کرده بودید در اثر همکاری نکردن شما و
واحد معاونت موزه در کتاب رخ دادهاند در نتیجه هیچ ایرادی نه بر کتاب و نه بر
بنیاد وارد نیست. کتاب حاضر کتابی در مورد موزه فرش آستان قدس نیست که من به چند و چون آن اشاره کنم و شاید داد سخن از خوبی احتمالی آن بدهم. به نظر میرسد این ایراد شما بیشتر برای به دست آوردن دل رئیستان است و محکمتر شدن جای پایتان تا رفع ایرادهای احتمالی کتابی در مورد فرش بلوچ! 11 قطعه عکسی که شما برای من فرستاده بودید کیفیت لازم (چه از
نظر کارشناسی و چه از نظر کیفیت عکسها) برای چاپ در کتاب را نداشتند و این دقیقا
همان ایرادی است که شما اول نقدتان به کتاب وارد کرده بودید. آن دو قطعه عکس هم که
در انتهای کتاب آمده است بی هیچ توضیح و نشانی (یعنی فقط خود عکسها) برای من
ارسال شده بود. چطور توقع دارید من فرش را از روی عکس ارزیابی کنم و صد در صد صحیح
نظر بدهم؟ هر چند ایرادهای وارد شده اشکال چاپی است و اصل متن چیز دیگری است.
و در
آخر اینکه من آنچه را که حقیقت دارد مینویسم. اینکه
گفتهاید از مجموعه چند قالیچه دارایی موزه چندتایش بلوچی است دلیل مسلم و محکمی
برای آبرو خریدن نه برای موزه است نه برای بافتههای بلوچی. آنچه که من نوشتهام
از روی دیدههای بازار است و اینکه در ارزیابیها حضور داشتهام و سلیقه ارزیابهای
آستان قدس را به خوبی میشناسم حداقل نزدیک به چهار سال مستقیما با آنها کار کردهام
و میدانم چطور فکر میکنند. شما هم اگر کمی بیشتر با آنها آشنا شوید از سلیقه و
طرز فکرشان باخبر خواهید شد.
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۱/۰۶/۰۵ساعت 14:49  توسط آرزو مودی
|
به نظر شما چرا مقالههای من پا میشوند میروند سر از سایتهای فرش در میآورند؛
بعد نه با اسم خودم که با اسم دیگران که تازه فقط اسم است؟ (یعنی فامیل ندارد)
یعنی چطور میشود یک نفر مقاله یک نفر دیگر را بردارد ببرد برای یک سایت دیگر بعد آن
سایت دیگر مقاله را بازنشر کند آن هم بدون نام کامل؟ (این یکی از توجیهاتی بود که یکی
از این سایتها تحویل من داد؛ یعنی مدیر سایت اینطور گفت که مقاله شما را کس دیگری
برای ما فرستاده که اسم داشته و فامیل نداشته!!!) بعد به نظر شما چطور میشود که وقتی من میروم
مسئولین آن سایتها را خفتشان میکنم منکر همه چیز میشوند و همه چیز میشود حکایت
"کی بود؟ کی بود؟ من نبودم؟" چرا به جایی رسیدهایم که دست از دزدی کردن
حتی در یک فضای مجازی آن هم از یک وبلاگ بر نمیداریم؟
باور بفرمایید بازنشر مطالب این وبلاگ بدون اجازه من چیزی جز دست درازی به
داشتههای من نیست. مطالبی که در این سایت گذاشته میشود از آسمان نمیافتند برای
ترجمه و گردآوری آنها زحمت میکشم. نه زحمت به قدر کپی و Paste های شما؛ بلکه زحمت
واقعی. من برای نوشتن دانه به دانه این مطالب وقت میگذارم بارها و بارها هزار
مطلب را چک میکنم که میشود اینکه شما میخوانید. باور بفرمایید هیچ کدامشان به
من وحی نمیشود.
آن متنهایی هم که ارزیابی فرشها هستند هم حاصل چهار سال درس خواندن و ده سال
کار مستمر روی فرش است. هیچ کدام معجزه و لطف الهی نیست که شما در آن شریک باشید.
اگر در ایران یک مجله درست و درمان چاپ میشد جای این مطالب در وبلاگ نبود. در
یک مجله درست و حسابی است. پس شما حق ندارید مطالب این وبلاگ را بدون اجازه من در
هیچ کجای دیگری بازنشر کنید. در هر کجای دیگری بازنشر کنید مچتان را میگیرم و
قطعا با شما برخورد خواهم کرد حتی تا آنجا که بیایم و شخصا رسوایتان کنم. پس به
حقوق من، وبلاگم و نوشتههای آن احترام بگذارید و اگر چیزی با بازنشر میکنید قبلش به من اطلاع بدهید و اجازه بگیرید. اگر اجازه دادم آن وقت بازنشرش کنید؛ گفتم اگر.
اگر مچتان را میگیرم آنطور
خودتان را بیآبرو نکنید. چون دفعه بعد عین به عین نام خودتان و سایتتان را اینجا
خواهم گذاشت وبلاگم آنقدر خواننده دارد که کسی در این میان غریبه نباشد چه آنکه بازنشر میکند چه آنکه توجیه.
این مطلب را خیلی وقت پیش باید مینوشتم ولی دست دست کردم تا اینکه دوباره این اتفاق در کمتر از ده روز افتاد...
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۱/۰۶/۰۴ساعت 21:16  توسط آرزو مودی
|