پشمینه بافت

بیرجند

 

مشخصا نقش راور است اما در بیرجند بافته شده است. (این بافته حتی از روی عکس هم بیرجندی بودنش را نشان میدهد.)

آبی‌های به کار رفته در لچکی‌های دوسوی محراب و آبی آسمانی که در زمینه به کار رفته قابل توجه است. این آبی‌ها با آبی‌هایی که پیش از این در بافته‌های مهربان و بخشایش و ... دیدیم یک فرق مشخص و روشن دارد. آبی‌های به کار رفته در آن بافته‌ها هویت مستقل و حضوری زنده در نقش و رنگ بافته داشتند. اما ببینید در این بافته حتی آبی لچکی‌های دوسو که تیره‌تر هم هستند شخصیت مستقلی ندارد و زمینه بافته به شکلی رنگ شده که هیچ رنگی برتر از دیگران نباشد و بیش از دیگران به چشم نیاید. مشخصا این خصوصیت را در رنگ‌آمیزی بافته‌های بلوچ هم می‌بینیم.

 

پینوشت: تا پیش از این قالیچه نماز بیرجندی ندیده بودم.  

 

 مشخصات بافته:

قدمت: قبل از ۱۹۱۰ میلادی ، اندازه: ۲۵/۱ در ۸۲/۱ متر ، پشم بر روی تار پنبه ای، Z8S، گره نامتقارن چپ رو

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۱/۰۷/۲۲ساعت 11:53  توسط آرزو مودی   | 

ساروق

a large Sarouk carpet 705cm x 307cm

 

انتظار نداشتم یک بافته ساروق با این رنگ و رو ببینم. در نگاه اول -صرفا بر اساس رنگ، بدون توجه به طرح- فکر کردم کار مشهد است! که نیست و بافت ساروق است. مخصوصا وقت دقت به نقشهای زمینه این موضوع به سادگی قابل قبول میشود.

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۱/۰۷/۱۸ساعت 9:25  توسط آرزو مودی   | 

مشکل من این است که خیلی وقت‌ها این به ذهنم می‌رسد که شاید ذهنمان یک قالب‌بندی مشخص دارد (شاید بر خلاف آنچه که فکر می‌کردم نباید داشته باشد)  و همین قالب‌بندی مشخص است که باعث می‌شود چیزهایی مثل حقیقت یا راست و دروغ را در قالبی خاص درک کنیم. مشخصا بدین معنی که آن‌ها را بدان شکل که واقعا هستند درک نمی‌کنیم و اگر دیده‌ها و شنیده‌ها و برداشت‌هایمان در آن قالب یا فرم نگنجد قادر نخواهیم بود راست یا دروغ را درک کنیم. (و باز مشخصا منظور از راست یا دروغ رابطه مستقیم داشتن یا نداشتن با واقعیت است؛ واقعیتی که در این حالت خاص اجازه دارم آنقدر کشش بدهم که تا مفهوم افلاطونی‌اش هم حتی برسد.)

می‌شود گفت آن قالب‌بندی همان تربیت آداب اجتماعی یا چیزی مثل فرهنگ جامعه‌ای است که در آن بزرگ شده‌ایم؟

اگر این شکل به قضیه نگاه کنیم دیگر راست و دروغ نه تنها در نفس راست یا دروغ بودن خارج می‌شود که علاوه بر آن بر مبنای قضاوت و نگاه و درک شنونده و گیرنده معنا پیدا می‌کنند. (سلام آقای بارت) و این همان چیزی است که باعث می‌شود همه فضای اخلاقی اطرافمان نسبی بشود و پیش از این برای من اینگونه معنا و تعریف شده بود که در حوزه قوانین مشخص اخلاقیات نسبیت راهی ندارد.

همین است که این روزها باعث شده است دیگر نتوانم بین صادق بودن یا نبودن یا خیلی بودن و نبودن‌های دیگر تمایز و تفاوت قائل بشوم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۱/۰۷/۱۷ساعت 9:21  توسط آرزو مودی   | 

karaja

653 x 443 cm

 

یک سری قالیچه پشت سر هم آمده بودند که قالیچه‌های اول صف همه کازاک بودند. به این بافته که رسیدم گفتم چقدر این قالیچه ایرانی است! (با این تصور که این قالیچه هم چون بقیه کازاک بودند باید کازاک باشد.)

بعد متوجه شدم کازاک نیست و واقعا ایرانی است. بافت karaja است که من هنوز نمی‌دانم کجای ایران را به این نام می‌خوانند. هر چه هست بافته ایرانی است و به نظر من خیلی زیباست.

 

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۱/۰۷/۱۵ساعت 8:11  توسط آرزو مودی   | 

هنرمند فرشباف

اما چیزهای دیگری هم هستند که وقت دیدن این نقش‌های کوچکی -که در پست قبل حرفشان بود- به عمد متفاوت شده به ذهن خطور می‌کنند مثلا اینکه نمی‌توان حدس زد در ذهن آن بافنده که در آن لحظه خاص این تفاوت را خلق کرده چه می‌گذشته است. بر اساس چه مبنایی چه فکری چه خواسته‌ای چنین کرده است آیا برای آن بافنده هم این تکرار و قاعده‌مندی ملال آور بوده است؟ آیا به قصد از گریز از آن ملال بوده که ناگهان گلی را بین چندین گل نه به آن رنگ باید که به رنگ دیگری می‌بافد. هیچ حدسی ندارم. در مورد نقشه‌های ذهنی یا نقشه‌هایی که کمتر تابع نقشه‌اند قابل درک است که بافنده ناگهان تصمیم بگیرد از قاعده مادرش عدول کند. اما برای بافنده‌ای که از روی نقشه می‌بافد که اکثر اوقات تابع سفارش است یا حتی نه سفارش که در نهایت همان قاعده روشن که نقشه است وجود دارد و اگر قرار به عدول باشد دیگر نقشه برای چه و حالا که عدول هست چه در ذهن بافنده گذشته است؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۱/۰۷/۱۲ساعت 9:51  توسط آرزو مودی   | 

عزیزکرده‌ها

یک متخصص فرش در کتابی به جانبداری از کیفیت کار و درستی و سلامت بافته‌های چینی (و به طور کلی تولیدات سایر مناطقی که نقوش ایرانی را بازبافی می‌کنند) نوشته بود خطاهایی که وجودشان بعضی از فرش‌های ایرانی را عزیز کرده است در فرش‌های چینی دیده نمی‌شود. (نقل به مضمون)

******

خطاها فراوانند. می‌توانند در هر مرحله از تولید مواد اولیه تا رنگرزی و بافت و حتی هنگام رسم نقشه رخ بدهند. رخ دادنشان هم تقریبا اجتناب ناپذیر است. وقتی مزد کارگر و بافنده کم و مواد و مصالح نامرغوب و هزار چاله بر سر تولید فرش و حرف از حفظ سودهای کلان و هزار حرف و سخن دیگر باشد کار از اجتناب ناپذیری می‌گذرد به حتم می‌رسد. (و همین است که تا دلتان بخواهد بافته بد و زشت و کج و کوله می‌توانید پیدا کنید و پیدا کردن بافته بی‌نقص یا کم نقص کار ساده‌ای نیست.) اما به نظر من گاهی رخ دادن این خطاها لازمه وجود بافنده‌ای است که انسان است. در آن ابعاد وسیع تولید کلان چند هزار متر در ماه و سال و روز آن فرش‌هایی که هیچ غلطی به ویژه در نقشه و رنگ ندارند را ماشین‌ها تولید می‌کنند و نه آدم‌ها و فرقی نمی‌کند که آدم پشت دار قالی نشسته باشد یا ماشین فرش‌باف در یک شرکت تولید فرش ماشینی آن را تولید کرده باشد. (و همینجاست که آن فاصله معروف بین تولید هنری و تولید صنعتی رخ می‌نمایاند و چه بسا پررنگ می‌شود.)

خطاهایی که در حین بافت و در ساختمان بافته رخ می‌دهند مانند انواع غلط‌بافی‌ها که منجر به کج شدن یا از ریخت افتادگی بافته می‌شوند –با آنکه آن‌ها هم اجتناب‌ناپذیرند- نابخشودنی هستند و دیگر به سختی می‌توان یک بافته کج و کوله را بافته‌ای زیبا دید حتی اگر نقشه‌ای زیبا داشته باشد چون چنین خطاهایی بر نقشه هم اثر می‌گذارند و نقش و طرح بافته را نیز چشم‌آزار و زشت می‌کنند و به اصطلاح از ریخت می‌اندازند.

انواع "ابرش"ها نیز از دسته خطاها هستند. "ابرش" را وقتی به کار می‌بریم که عموما رنگ یک کلاف نخ پس از رنگرزی و در حین بافت یکدست است اما بعد از اولین شستشو یا پس از استفاده طولانی مدت بخش‌هایی از آن شروع به رنگ باختن و کم رنگ شدن می‌کند و اگر نخ مذکور بر زمینه یا یک سطح بزرگ بافته شده باشد سایه‌هایی را تولید می‌کند و زمینه را از یکدستی در می‌آورد که در بسیاری از بافته‌ها نه تنها زشت نیست که زیبا هم هست و بر خلاف آنکه رخ دادن چنین حالتی نشانی از خطایی در فرآیند بافت فرش است طرفدارانی خاص خود را دارد و اینکه یک بافته با زمینه‌ای ابرش از همتای خود با زمینه‌ای یکدست با قیمتی بالاتر فروخته شود کاملا بدیهی است و مکررا در بازار فرش اتفاق می‌افتد.

ابرش‌ها پیش از آنکه در کنترل بافنده باشند حاصل نقص کار رنگرز هستند و هر چند بسیاری از بافته‌ها را زیباتر می‌کنند اما اتفاقی است که رخ دادن آن در بسیاری مواقع قابل پیش‌بینی نیست و بر طبق استانداردها درست این است که رخ ندهد.

اما دسته‌ای از خطاها که من قصد ندارم برای بسیاری از آن‌ها از لفظ خطا یا عیب استفاده کنم آن اتفاق‌های کوچکی است که وقت متفاوت بافتن یک نقش رخ می‌دهد.

در بعضی از نقوش یک چهارم از نقش را طراح می‌کشد و بعد بافنده آن را چهار برابر می‌کند و نقش کامل فرش را می‌بافد. بعضی از نقشه‌ها نیز یک دوم هستند و طراح یک دوم طرح را می‌کشد و تکرار و تکمیل نقش بر روی بافته کار بافنده است. این قسم بافته‌های حاصل تقارن و تکرار که هم در بین بافته‌های شهری و هم روستایی و عشایری فراوان دیده می‌شوند زیبایی‌های خاص خود را دارند. بسیاری از فرش‌های کلاسیک و فاخر ایرانی مثل قالی اردبیل تابع این قسم از نقشه‌ها بافته شده‌اند و بافته می‌شوند. در این دسته از بافته‌ها چهار طرف یا دو طرف بافته کاملا شبیه به هم هستند. همانگونه که گفتم یک قسمت چهار بار یا دو بار تکرار می‌شود. پس گل‌ و نقش و رنگ‌ها نسبت به خط تقارن با هم برابرند و بایست به یک فرم و یک رنگ بافته شوند.

آنچه که مد نظر من است در این دسته از بافته‌ها رخ می‌دهد درست آنجایی که گلی در نیمه پایینی –یا بالایی- فرش آبی است اما درنیمه مکمل دیگر آبی نیست و مثلا کبود است. گاهی اتفاق می‌افتد که بافنده یک خامه با یک رنگ خاص را در حین بافت تمام می‌کند که در این حالت دو رنگ شدگی اجتناب ناپذیر است و به دست آوردن همتای یک نخ در فرآیند رنگرزی بعدی مخصوصا در رنگرزی با رنگ‌زاهای طبیعی بسیار سخت است. اما گاهی بر اساس آنچه در ادامه بافته می‌شود می‌بینیم نخ تمام نشده است و آن تفاوت رنگ را داریم و اینجاست که من آن وجه ناپیدایی را می‌بینم که تنها در یک هنرمند جلوه‌گری می‌کند و نه در یک بافنده صرف که فقط بر اساس نقشه گره می‌زند.

و فکر می‌کنم همین خطاهاست که به قول این جناب متخصص در بافته‌های ایرانی عزیز کرده است.


همتای آنچه را که قصد داشتم بگویم در این بافته کرد می‌توانید ببینید. ببینید چطور بافنده از بین آن‌همه گل که همه به یک رنگ مشخص بافته شده‌اند تنها چند نقش کوچک را به رنگی دیگر بافته است. ببینید چگونه از تقارنی که می‌تواند ملال‌آور هم باشد گریخته است. ببینید چطور تفاوت را حفظ کرده است و از یکنواختی ملال‌آوری که حاصل تبعیت از یک طرح از پیش نقش مشخص و به قاعده است گریخته و همین گریز و میل به حفظ استقلال حتی در چهارچوب‌هاست که آن را تبدیل به اثری هنری می‌کند. اثری که با همه –مثلا وابستگی‌اش به نقشه- از حوزه تولید صرف می‌گریزد و به حوزه خلاقیت و تولید هنری می‌رسد و دقیقا همین خصلت و ویژگی است که دوباره باف‌های هندی و چینی و رومانیایی و غیره –حتی اگر بی‌نقص‌ترین بافته‌های دنیا را ببافند- از درک آن عاجزند. چون آنها صرفا می‌بافند و خلق نمی‌کنند و همین است که بافته‌هایشان بی‌عیب و نقص است و صحیح است و سالم است و بافته ایرانی ناگهان یکی از صدها گل طلایی رنگش می‌شود خاکی و همین است که این نقص می‌شود عزیز، می‌شود حسن و بیشتر به چشم می‌آید و دلنشین می‌شود.

این عزیز شدگی یا عزیزکردگی ریشه در جای دیگری دارد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۱/۰۷/۱۱ساعت 22:5  توسط آرزو مودی   | 

نهم مهرماه یکهزار و سیصد و نود و یک

 

 

تولدت مبارک!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۱/۰۷/۰۹ساعت 21:55  توسط آرزو مودی   | 

گالری‌های جدید هنر اسلامی در موزه لوور

 کرمان نقش گلدانی (؟)

ایران، قرن هفدهم، پنبه و پشم، cm 105×350

 

 

گالری‌های جدید هنر اسلامی در موزه لوور به روی عموم در 22 سپتامبر 2012 باز شد. این گالری‌های جدید در بخش جدید موزه با مساحت 4600 مترمربع قرار دارند.

بیش از 2500 کار به نمایش در خواهند آمد که بخشی از آن‌ها از دارایی‌های خود موزه و باقی به صورت دائم از Union Centrale des Arts Décoratifs به امانت گرفته خواهد شد. بخش هنر اسلامی هنر دنیای اسلام از اسپانیا تا هند را در بازه زمانی قرن هفت تا نوزدهم تحت پوشش قرار خواهد داد.

از جمله فرش‌هایی که در این مجموعه به نمایش در خواهند آمد فرش‌های دوره مملوک (1517-1250) مصر و دوره صفوی (1736-1501) ایران خواهد بود.

یک نشریه بزرگ با نام  “Les Arts de l’Islam au muse du Louvre” که به زبان انگلیسی هم چاپ می‌شود، 400 صفحه و 400 عکس دارد بیش از 400 کار این مجموعه را معرفی می‌کند هم منتشر شده است یا می‌شود (دقیقا ذکر نشده بود.)

 

 

 * منبع خبر سایت جوزان

**عکس تزئینی نیست و مربوط به خود خبر است. فقط متوجه نشدم چرا نوشته نقش گلدانی؟ بعد یک حسی (چقدر علمی!) دارم که اعلام میکند این بافته کرمانی نیست.

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۱/۰۷/۰۸ساعت 11:31  توسط آرزو مودی   | 

این آبی‌های دوست داشتنی

 بخشایش

 

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۱/۰۷/۰۷ساعت 19:50  توسط آرزو مودی   | 

خیلی مایه تاسف و چه بسا خفت است که سر کلاس استادی بروی که به وسوسه هیئت علمی شدن حتی حقایق ساده را هم زیر پایش می‌گذارد. حتی می‌ترسد در مورد حقایق ساده مملکتی که دارد توی آن زندگی می‌کند و به بهای هیئت علمی شدن در همین مملکت دارد به هر خواری و حقارتی تن می‌دهد، حرف بزند مبادا حق هیئت علمی شدن را از دست بدهد.  

استاد انسان شناس عزیز وقتی جگرش را ندارید وارد بحثی که در نهایت ما را به نفرت بکشاند و شما را به خفت نشوید.

 

 

 

تا حالا توی عمرتان دیده‌اید یک دکتر که اتفاقا انسان شناس هم هست یک ربع بلکه بیشتر در مورد این موضوع بحث کند که دانشجوها از راست خودشان را معرفی کنند یا از چپ؟

 

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۱/۰۷/۰۷ساعت 10:3  توسط آرزو مودی   |