پشمینه بافت

انسان نشناسی هنر

تنها کار مفیدی که دیروز به عنوان دانشجوی مقطع فوق‌لیسانس سر کلاس انسان‌شناسی هنر انجام دادم این بود که کل محتویات جامدادیم را خالی کردم و متوجه شدم علاوه بر اسباب نوشتن فقط 32 تا مداد طراحی دارم که در چهار ماه گذشته حتی یکبار هم نتوانسته‌ام از آن‌ها استفاده کنم.

/**/

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۱/۰۹/۳۰ساعت 12:3  توسط آرزو مودی   | 

قوبا





نمونه مشابه را در این پست ببینید. منتها (منتهی؟) دیگر در این تصویر از آن آبی‌های پرمایه دوست داشتنی خبری نیست. حکومت در دست صورتی‌هاست! ولی نقش همان نقش است.

/**/


+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۱/۰۹/۲۸ساعت 0:37  توسط آرزو مودی   | 

خاصیت شیرازه با موی بز


/**/

HALI: Some Baluch rugs have very coarse goat hair selvedges, others don’t. Why this disparity in rugs that essentially come from the same culture?


JA: The goat hair acts as a shield against snakes. They will not cross it as it is like barbed wire on their skin. Therefore rugs used in a nomadic context will always have the coarse goat hair selvedges, while those used in a sedentary environment will usually have wool selvedges.




/**/

حرف بر سر این است که استفاده از موی بز در شیرازه قالیچه‌های بلوچی برای دورکردن و دور نگهداشتن مارهاست.

جری اندرسون در مصاحبه‌اش با مجله هالی در مورد بافته‌های بلوچ حرف و سخن زیاد می‌گوید که از صد درد یکی را دوا نمی‌کند یعنی چندان معتبر نیست. معتبر شاید کلمه درستش نباشد. شاید بهتر باشد بگویم علمی نیست. اما با توجه به اینکه مجله هالی در همان ابتدای مصاحبه وی را جانورشناس معرفی می‌کند نباید حداقل این جمله زیاد بیراه باشد.

مصاحبه را اگر بگردید در اینترنت پیدا خواهید کرد. مصاحبه خوبی است. جری اندرسون نوه یک افسر اسکاتلندی است که پدر و پدربزرگش به وطنشان برنگشته‌اند و از آن مدل انگلیسی‌های آسیایی شده است که مشخصا در منطقه هند-افغانستان- (گاهی) ایران می‌شود پیدایشان کرد. این دسته خاص با اینکه حداقل دو نسل است که در این منطقه و در این بافت زندگی کرده‌اند اما هنوز نه انگلیسی‌اند و نه آسیایی و تفکراتشان ملغمه‌ای است از انواع و اقسام برداشت‌ها و تعبیرها و تفسیرها که نه از واقعیت دور است و نه به حقیقت نزدیک!  

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۱/۰۹/۲۵ساعت 10:4  توسط آرزو مودی   | 


/**/

اینکه چیزی از این بین در نمی‌آید حاصل دل ندادن من است. اینکه بیشتر از یک ماه است که پسر را می‌کشانم دنبال خودم و هنوز یک کلمه ننوشته‌ام از دل ندادن خودم مایه می‌گیرد. از اینجا که آنقدر در این یکسال گذشته همه چیز گشته و تغییر  کرده و تعریف‌های جدیدی به میان آمده‌اند که دیگر خودم هم نمی‌دانم کجا هستم و کجا نیستم و همین است که کار را به تاخیر می‌اندازد و من هنوز یک کلمه ننوشته‌ام؛ همین من که نوشتن برایش آسان‌ترین کار دنیا بود و حالا دیگر نیست.

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۱/۰۹/۲۴ساعت 10:41  توسط آرزو مودی   | 

این آبی‌های دوست داشتنی




بورچالو - کازاک - گرجستان



به نظر شما این آبی واقعی است یا حاصل عکس بد است. گرچه حتی اگر عکس بد باشد و آبی غیر واقعی باز زیبایی ابرش برجاست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۱/۰۹/۲۳ساعت 0:41  توسط آرزو مودی   | 

این آبی‌های دوست داشتنی



همدان


+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۱/۰۹/۲۰ساعت 23:30  توسط آرزو مودی   | 

بته‌های ملایر

این را قبلا در همین وبلاگ هم گفته‌ام اگر می‌خواهید کار به درد بخوری با سوددهی بیشتر از "بررسی فرش فلان منطقه" انجام بدهید ساده‌ترین کار این است که شروع کنید به جمع‌آوری و بعد طبقه‌بندی داده‌های شبیه به هم. مثلا اینکه یک نقش خاص را ردیابی کنید در فرش‌های مختلف*. مثلا نقش بته که در حال حاضر دغدغه مشخص من است برای کار کردن. کار و تفریح این روزهای من این است که بگردم و فرش‌هایی را پیدا کنم که نقش بته دارند. عکسشان را بگیرم و نگهدارم و بعد عکس‌های جمع‌آوری شده را بر به شکل‌های مختلف طبقه‌بندی کنم. مثلا اولینش بر اساس مناطق بافت است و درست همینجاست که به یک نتیجه جالب رسیده‌ام که شاید با پیش‌تر رفتن عوض بشود. اما امروز که به نقش‌های جمع‌آوری و بعد طبقه‌بندی شده نگاه می‌کنم می‌بینم بته‌هایی که دارم بیشتر از همه در ملایر بافته شده‌اند.

چرا؟

مشخصا انتظار داشتم این اتفاق در مورد خراسان و یا کرمان بیفتد و نه ملایر...

 

 

* این جمع‌آوری‌ها به تنهایی مهم نیستند. بلکه دیدن اینکه جمع‌آوری‌ها و دسته‌بندی کردن‌ها نتایجی را به دنبال دارند و پیگیری نتایجی که بعد از این گردآوری‌ها به دست می‌آیند مهم هستند.

/**/

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۱/۰۹/۲۰ساعت 14:39  توسط آرزو مودی   | 

ترجمه خانم برهانی از مقاله وگنر

مساله اینطور است که وقتی کسی صرفا بر اساس دانسته‌های زبانی (به فرض زبان انگلیسی) دست به ترجمه می‌زند در یک مقاله خیلی مهم مربوط به فرشِ یک منطقه باز هم خیلی مهم خورجین را "کیسه روی زین" و جوال را "ساک" ترجمه می‌کند و کسی که مقاله را کنترل کرده که اتفاقا خودش دست در کار دارد و باز هم اتفاقا کارشناس فرش است این اشتباه را اصلاح نمی‌کند.

سوال: چرا؟

پاسخ: نمی‌دانم.


رونوشت به ترجمه خانم بهاره برهانی از مقاله وگنر و اصلاح آقای احراری

 



پینوشت: ترجمه خانم برهانی از مقاله بسیار مهم وگنر فراوان غلط دارد چه از لحاظ زبانی و ترجمه و چه از لحاظ مسائل فنی مربوط به فرش. لطفا اگر مقاله را می‌خوانید و یا به این مقاله ارجاع می‌دهید حتما به این موضوع مهم توجه داشته باشید که ترجمه موجود از مقاله مذکور نیاز به ویراستاری کاملا فنی دارد.

 

 باز هم پینوشت: این مطلب را در حالی می‌نویسم که هنوز در حال خواندن مقاله هستم و مشخصا با این وضع که در این مقاله می‌بینم همچنان به غلط‌های بیشتری بر خواهم خورد.

/**/

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۱/۰۹/۱۰ساعت 14:53  توسط آرزو مودی   | 

گاهی هم اینطور میشود.

من نمی‌فهمم چرا یک عده مدام در حال القا کردن این قانون (؟)، مساله (؟) یا موضوع (؟) هستند که بافته‌هایی که در نقاط مجاور هم بافته می‌شوند الزاما باید شبیه به هم باشند. (مجاور هم مشخصا به معنای چسبیده به هم نیست.) بعد همین عده سینه‌ها چاک می‌دهند برای از بین بردن القائات خودشان!!!

می‌دانم که چیز درهم برهمی شد ولی شما نوشته‌های متخصصین ایرانی را بخوانید و ببینید که چطور سینه چاک می‌دهند برای تمایزها و تفاوت‌ها.

دوست! عزیز! گرامی! هیچ دو منطقه‌ای، دو طایفه‌ای، دو قبیله‌ای، دو شهری، دو استانی و الخ در این مملکت شبیه به هم فرش نمی‌بافند. کاشمر هیچ وقت «زیرخاکی» تبریز را نمی بافد، کاشمر "زیرخاکی" خودش را می‌بافد.

/**/

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۱/۰۹/۰۹ساعت 0:17  توسط آرزو مودی   | 

سیما بینا

 

اگر از من بپرسید سیما بینا را دوست دارم جوابم منفی است چون ندارم. این را برای آن‌ها که نمی‌دانند می‌گویم که سیما بینا خواننده است بر خلاف آنچه همه فکر می‌کنند شیرازی نیست و بیرجندی است. آواز محلی می‌خواند. اینکه بخواهم دقیقا توضیح بدهم آواز محلی چیست؟ نمی‌توانم. فقط این را می‌توانم بگویم که محلی آواز می‌خواند. آوازهایش وابسته است به فولکلور به فرهنگ محلی مردم مناطقی خاص (نه فقط بیرجند و همین است که خیلی‌ها فکر می‌کنند شیرازی است.)

اما اصلا مهم نیست که من سیما بینا را دوست باشم یا نداشته باشم. اما چون هنرمند است و چون زن است و چون بیرجندی است فکر کردم که شاید لازم است در مقابلش تعیین موقعیت (موضع؟) کنم. آوازهای محلی را آنطور که سیما بینا می‌خواند دوست ندارم. آن لباس‌هایی که می‌پوشد و کنسرت‌هایی را که می‌دهد هم دوست ندارم. هیچ چیزش به جا و درست و آنطور که باید باشد نیست. از نظر من زشت است خودنمایی بیخودی است. حتی نه شاید خودنمایی بلکه شبیه به چیزی که زیادی به چشم می‌آید و خوش‌آیند نیست حالا اسمش خودنمایی هست یا نیست را نمی‌دانم. احساس می‌کنم می‌خواهد با این لباس‌ها ایرانی را نشان بدهد که نیست که اینطور نیست که این لباسش یا رفتارش ربطی به من زن ایرانی ندارد. و از این حرف‌ها...

اما از همه این‌ها به کنار اینکه یک دفعه بیایم و اینجا از سیما بینا بنویسم که به هیچ کجای این وبلاگ حداقل ربطی ندارد این است که امروز از این سایت مقاله می‌گرفتم که به اینجا و به این مطلب رسیدم. نمی‌دانم چرا اما دیدن چنین کار و عنوان و مطلبی برایم عجیب و در عین حال دلنشین بود. خوب بود که کسی روی آواز خواندن سیما بینا کار کرده باشد. انتظارش را نداشتم.

و با اینکه سیما بینا، کنسرت‌هایش، لباس‌هایش و آوازهایش را دوست ندارم و این کار را هم نخوانده‌ام اما نفس انجام این کار خوب است. اینکه کسی بیاید و اینطور کارها بکند خوب است. زن یا مرد بودنش مهم نیست. هنرمند بودنش است که مهم است و دیدن این هنرمند و پرداختن به اوست که مهم است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۱/۰۹/۰۲ساعت 22:15  توسط آرزو مودی   |