saruq, West Persia (Iran), c. 491 x 294 cm, about 1920
اتفاقی که در مورد فرشهای ساروق رخ داد را میشود به نوعی ساختارشکنی (!) تعبیر کرد. اساس و پایه طرحهای اصلی ایرانی حفظ شدند اما چیدمان و شکل آرایش نقوش تغییر کردند. گاهی اساس نقش حفظ شد اما باقی تعبیرات و جزئیات تغییر داده شدند و نتیجه چیزی بود که ایرانی بود و نبود و حاصل ترکیبی از نقش ایرانی و برداشت غیر ایرانی بود.
در مورد این نقشه میشود آن را افشان دانست اما با دقت بیشتر و تمرکز بر جزئیات میبینیم که با افشانهای معمولی که میشناسیم تفاوتهایی دارد.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۲/۱۶ساعت 10:49  توسط آرزو مودی
|
فرشهای بلوچ از جمله بهترین گزینهها برای هدیه دادن هستند؛ به چند دلیل: اندازههای کاملا متنوعی دارند، تنوع بافتشان بسیار بالاست یعنی هم گلیمباف دارند و هم گرهباف و هم انواع بافته از خورجین و پلاس و چنته تا فرش و قالیچه و سفره و روکرسی و الخ را میتوانید بین این بافتهها بیابید یا در اصل چیزهایی را بیابید که هدیه گیرنده –مخصوصا اگر خوش ذوق باشد- تا به حال ندیده باشد و کاملا شگفت زدهاش کنید. نقوششان بسیار مدرن است و مهمترین گزینه این است که با داشتن همه این ویژگیهای هیجان انگیز قیمتهای بسیار پایینی دارند. به عبارتی اگر شما یک هدیه دهنده با ذوق باشید و کمی در بازار فرش یا فرش فروشیها وقت صرف کنید خواهید توانست هدیههای واقعا تحفهای پیدا کنید که به نسبت فرش بودنشان قیمت چندانی ندارند.
پس فرش بلوچ هدیه بدهید!
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۴/۰۲/۱۵ساعت 11:12  توسط آرزو مودی
|

antique Baluch rug ca 1890. Made in the Khorassan area of Iran this rug is in excellent original condition and is decorated with 12 peacocks. All the colours are natural and it is 100% wool. Size 167 x 101 cm.
در مورد پرنده نقش شده روی این قالیچه و بسیاری از قالیچههای بلوچی حرف و سخن زیاد است؛ بعضی معتقدند خروس است و بعضی میگویند طاووس است و هر کدام هم دلایلی دارند برای ادعایشان. من؟ نظری ندارم. من عاشق آن خالهای سفیدی هستم که در راستای بدن پرنده نقش شدهاند. و آن ردیف دوم از بالا (و دوم از پایین) که ناگهان دیگر خبری از خالها نیست؛ چرا؟ فقط بافنده میداند و احتمالا خدای بافنده!
قالیچههای منطقهای مثل جوزان و همدان به معنای واقعی کلمه افسونگرند. هیچ صفتی را نمیشود جز افسونگر برایشان در نظر گرفت. در نمونههای قدیمی هزاران کار بیعیب را میشود در منطقهای مانند جوزان یافت که هر فرش دوستی را افسون میکنند. اما قالیچههای بلوچ از نوع دیگری زیبا هستند. زیبایی و فریبندگی دیگری دارند که نمیشود آن را با زیبایی افسونگر قالیچههای مثلا جوزان در یک دسته قرار داد.
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۴/۰۲/۱۴ساعت 11:17  توسط آرزو مودی
|
مرد گفته بود ساده بگیرم و به خیلی چیزها بخندم. بعضی چیزها خندهدار نیستند؛ به جایش اخم میکنم، تلخ و مرد میگوید سخت میگیری و من فکر میکنم مرد به این نازکی را بدهم باد تند این روزهای اصفهان با خودش ببرد یک جای خیلی دور که کمتر حرف بیخود بزند.
به مادرم گفتم خط کش دست گرفتهام و زن تکان که میخورد میزنم، بیرحمانه میزنم. مادرم خندیده بود که بچه تربیت میکنی و گفته بودم پدرها و مادرها خیانت میکنند و جامعه و دوستان و همخانهها تقاصش را پس میدهند و مرد شنیده بود و تلخ خندیده بود و گفته بود "لابد با خطکش تو!". حرف مرد جایی را سوزانده و آتش هره کشیده بود تا توی صورتم و صورتم داغ شده بود و گوشی موبایل هم و یک آن همه چیز یادم رفت و مادرم گفته بود الو... الو... مرد گفته بود تلخی تلخ... تلخ شده بودم، تلخ شدهام. از کجا؟ چه وقت؟ کلمات را دانه به دانه باید ببندم به جایی که مهارشان در دستم بماند؛ گاهی هم نمیماند و آتش زبانه میکشد و میسوزد و میسوزاند.
*
عصر پنجشنبه ردیف رنگی مرکبها را تماشا میکردم و ایستاده بودم به انتخاب و صدای مردی که نمیشنیدم پخش شده بود. کلمات لهجه داشتند و دلم آشوب میشد. صدا بعضی کلمات را با همان تاکیدی ادا میکردند که میشناختم که خوب میشناختم. ردیف مرکبها را تماشا میکردم که تا به حال آنقدر رنگ برایشان ندیده بودم، نهایت آبی و سبز و قرمز و قهوهای و این ردیف که روبهرویم بود همه رنگی داشت حتی بنفش، حتی ارغوانی، صورتی، هزار سرخ، سبز، سبز، سبز هر کدام با یک سایه... رنگها خوشحالم میکردند. به مرد گفته بودم رنگ روشن میخواهم برای کاغذ تیره... سفید یا زرد یا کرم یا هر رنگ روشنی برای کاغذ آبی تیره، سورمهای... با پرسش نگاه کرده بود و گفته بود نوشتن با رنگ روشن روی کاغذ تیره مهارت دوچندان میخواهد و نگاهش پرسیده بود که آنقدر مهارت دارم که چنین چیزی میخواهم؟ نگاهم گفته بود ندارم اما کاغذها تیره رنگند و یا میتوانم داشته باشم و یا نمیتوانم. و هنوز امتحان نکرده بودم.
*
مرد گفته بود تو حتی سعی نمیکنی. نمیکنم. آدم از جایی به بعد تکلیفش با هزار چیز روشن است. سعی کردنم فایده ندارد. سعی کردن انگیزه میخواهد. معاشرت دیالوگ میخواهد نمیشود به دیالوگ رسید. با این آدم به دیالوگ نمیرسم. گفته بود آدمها نباید با الگوی ذهنی تو زندگی کنند. نگاهش کرده بودم و گفته بودم اگر میخواهند با من به دیالوگ برسند باید با الگوهای ذهنی من هماهنگ بشوند. نمیشوند؟ دیالوگی در کار نیست، معاشرتی هم. مرد گفته بود به چیزهایی چسبیدهای که اعتبارشان سالهاست تمام شده است. پوزخند میزنم که اگر من هستم اگر یاسمن هست اگر مادرهایمان و نسل بعد از ما هستند یعنی اعتبارش تمام نشده است ما اعتبارش را دست به دست میکنیم. شما بیرون گود ایستادهاید.
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۴/۰۲/۱۳ساعت 16:10  توسط آرزو مودی
|
دقیقا از ساعت 4:32 صبح شاعر در ذهن ما میفرمایند:
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
وگر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم.
که البته در ساعت 4:32 دقیقه همه شعر را به خاطر نمیآوردم؛ آنقدر تکرار شد و شد و شد که ساعت 5:12 دقیقه بالاخره ذهنمان شعر را کامل کرد و کلا خواب از سرمان پرید. بس که ذهنمان غزلیات جناب سعدی را بالا و پایین کرد تا شعر را به خاطر بیاورد.
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۴/۰۲/۱۳ساعت 14:26  توسط آرزو مودی
|
فرش قوچان
قوچان را میتوان نقطه برخورد فرهنگهای مختلف دانست از ترک و کرد و ترکمن تا بلوچ و هر کدام مهرشان را به شکلی بر قالیچههای این منطقه زدهاند.
آنچه در تصویر میبینید یک قالیچه زیباست اما زیباترین قسمتش را باید رنگ آمیزیاش دانست. البته این بافته کرد است؛ کرد قوچان.
پینوشت: عکس از کتاب اسکن شده است. بی کیفیتی عکس از آنجاست.
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۴/۰۲/۱۳ساعت 10:15  توسط آرزو مودی
|
در نزدیکی این سطح مربع شکل، آثار دیگری را مشاهده کردم که همگی نشانههایی از قبور قدیمی داشتند، یعنی دو پایه مجسمه چهارگوش با تزئیناتی اندک در زوایا و یک تخت برجسته از کف برای قرار دادن خاکستر اجساد، البته اگر بر این باور باشیم که ایرانیان قدیم اجساد مردگان خود را میسوزاندهاند که من یاد ندارم در آثار هیچ یک از مورخین چنین مطلبی خوانده باشم. به خصوص با شرحی که دیودور و ک.کوروس از مراسم تشییع جنازه همسر کوروش دادهاند و خاطر نشان کردهاند، به دستور اسکندر کبیر و طبق رسوم معمول کشور، باشکوه و جلال هر چه تمامتر انجام شد، هیچ اشارهای به این مطلب نشده است که اور را سوزانده باشند، البته مشخص هم نکردهاند، جسد چه شد.
سفرنامه پیترو دلاواله، ترجمه محمود بهفروزی، جلد دوم صص 1102 و 1103
البته بر سر این موضوع –سوزاندن اجساد در ایران پیش از اسلام- حرف و سخن فراوان است و هنوز دو تا محقق پیدا نکردم که یک حرف گفته باشند پس عجیب نیست که 400 سال پیش دلاواله هم گیج شده باشد.
پینوشت:
خواندن جلد دوم سفرنامه دلاواله خیلی کندتر پیش رفت. حتی شرح دقیق جزئیات مربوط به جنگهای شاه عباس با پرتغالیها و عثمانیها کلافهام کرد (و نخواندم و رد شدم) اما بعد از خارج شدن از اصفهان اوضاع بهتر شد.
دوست مورخی دارم که تقریبا وادارم کرد به سفرنامه خوانی و تبعا به دلیل تخصص دوست مورخ از سفرنامههای قاجاری شروع کردم و بعد دیدم چه اطلاعات گرانبهایی را میشود از دل این سفرنامهها بیرون کشید. بعدتر هم دقت به جزئیات را از این سفرنامه نویسان دقیق یاد گرفتم و در سفرها به کار بردم.
دو کتاب تازه چاپ زیر سفرنامه نیستند اما کم از سفرنامه ندارند.
خاطرات شریف همایون
خاطرات علی همامی
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۲/۱۰ساعت 10:34  توسط آرزو مودی
|
West Persia (Iran), c. 150 x 105 cm, about 1930
پینوشت: به حاشیه توجه خاص نشان بدهید. به عقیده دوستان کارشناس این حاشیه خاص جوزان است.
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۲/۱۰ساعت 9:30  توسط آرزو مودی
|
دیودور میگوید: "پادشاهان قدیم ایران اجساد خود را در مغارههایی حفر شده در دل کوهستانهای حوالی پرسپولیس دفن میکردهاند و قبل از دفن با دستگاه مخصوصی دستهای اجساد را از بدن جدا میکردند."
سفرنامه پیترو دلاواله، مترجم: محمود بهفروزی، جلد دوم، ص 1103
پیش از این بر طبق منابع مختلف میدانستیم که مردگان صدا ندارند و در سکوت به سر میبرند و حرف نمیزنند و نمونه هم کم نیست. مثلا مجسمههای شهریری که پیش از این در همین وبلاگ به آنها اشاره کردم که خود مجسمهها، دهان نداشتند و باقی اجزای صورتشان کامل بود اما نداشتن دست؟ بریدن دست؟ من برای اولین بار بود که چنین چیزی را میخواندم و نمیدانم چرا مردگان نباید دست داشته باشند یا چرا دست مردگان را میبریدند؟
حتی همین دهان نداشتن و سکوت و باقی ماجرا به این معنا نیست که دهان مرده را میدوختند (نمیدوختند که میدوختند؟) که اگر میدوختند هم من جایی نخواندم یا به خاطر ندارم اما بریدن دست مساله دیگری است.
دلاواله دقیقا در صفحه بعد همین کتاب گراوری را نشان میدهد که از یکی از قبرهای به جا مانده شاهان هخامنشی تهیه شده است. جنازه یا به عبارتی استخوانهای جنازه هنوز در قبر هستند و دستها هم بر جا که دلاواله هم به این موضوع اشاره میکند که با توجه به قبر مذکور چنین چیزی –بریدن دستها- حداقل در مورد قبرهای تخت جمشید و نقش رستم مصداق ندارد (هم تصویر و هم جمله بالا را دلاواله در زمان دیدار از مجموعه تخت جمشید و نقش رستم میآورد) و البته دقیقا در همین آغاز کار با دیدن تصویر چند سوال مطرح میشود: آیا دستها را میبریدند و بعد کنار جنازه دفن میکردند؟ میبریدند و برمیداشتند؟ اگر برمیداشتند بعد با دستها چه میکردند؟ اگر برنمیداشتند چرا میبریدند؟ حتی در گراور کتاب دلاواله هم استخوانها برجا ماندهاند و معلوم نیست که آیا قبل از دفن دستها جدا شده بودند یا خیر؟ و سوال آخر اینکه آیا فقط دستان پادشاه بریده میشد یا همه مردم؟ و سوالی که ذهن من را خیلی مشغول کرده چرا پیش از این نمونه مشابهی را ندیده یا نخوانده بودم؟ این سنت از کجاست؟ پادشاهان قدیم ایران یعنی دقیقا کدام پادشاهان؟
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۲/۰۹ساعت 11:0  توسط آرزو مودی
|
this antique Persian Sarouk Ferahan Rug, Circa 1890, North-West Persia, Wool on Cotton Foundation, 2.00m x 1.37m
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۲/۰۹ساعت 9:16  توسط آرزو مودی
|