
فرش قشقایی - زمان بافت: قرن نوزدهم
2.20m x 1.37m
پیش از این هم گفتم، الان هم دوباره تکرار میکنم که بتههای قشقایی متمایز از همه بتههایی هستند که در ایران بافته میشوند و این بافته هم یک شاهد دیگر. نکته قابل تامل و چشمگیر این قالیچه برای من، رنگ زمینه حاشیه است: سبز؟ سبزی که به این شکل در آمده؟ و سوالی که پرسیده میشود یا من میپرسم: آیا از همان اول سبز بوده یا بعدا با شستشوهای پیش از حراجی به این شکل در آمده است؟
برچسبها:
فرش ایران,
فرش قشقایی,
نقش بته
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۳۰ساعت 10:56  توسط آرزو مودی
|
آیا میدانید عبارت "نور به قبرش ببارد" در واقع به چه معناست؟
یک عبارت دیگری هم هست در راستای عبارت بالا "هر آتیشی هست از گور فلانی بلند میشه" این عبارت -به نظرتان- در واقع به چه معناست؟
دوست عزیز خانم مریم! استفاده از سنگ برای پوشش قبر گزینه بسیار مهمیست که توجه چندانی به آن نشده است یا به عبارتی باید ادعا کنم که اصلا بدان توجه نشده است که اصلا چرا سنگ قبر؟ و کاملا طبیعیست که عربها یا –به عقیده شما- اهل تسنن از آن استفاده نکنند که البته من با جدا کردن تسنن و تشیع در این مورد موافق نیستم چون در کردستان و بخش بسیار زیادی از افغانستان و ترکمن صحرای ایران که جمعیت اهل سنت بیشتر از تعداد شیعیان است همچنان از سنگ –البته به شکلی شاید متمایز- همچنان برای روکش قبر استفاده میشود.
*
کتابی را که معرفی میکنم قطعا خودم هم میخوانم (و اتفاقا این کتاب، کتاب بسیار ضعیف و بدی بود) و اینکه چیزی نزدیک به یک سال گذشته را فقط صرف خواندن در مورد مرگ کردم و چیزی بیش از سیصد قبرستان -حتی شاید بیشتر- را در ایران -تا امروز- دیدم. نمیخواهم این حرف را خیلی صریح اینجا بنویسم ولی مجبورم اشاره کنم که در پاره ای موارد مجبوریم بین آن چیزی که در ایران برای اجرای مواردی مثل کفن و دفن و ... اتفاق می افتد و دستورات صریح اسلام مرز بکشیم و جدایشان کنیم. چیزهای زیادی هستند که ربط چندانی به اسلام ندارند و من و شما فقط صورت مساله را میبینیم و اینکه لازم نیست یا شایسته نیست یا علمی نیست که هر رفتار امروز را بر اساس یک دین تفسیر یا تعبیر کنیم. مساله بنیانهای بزرگ فرهنگی است که اسلام یا فرهنگ اسلامی بخشی از آن شده و همه آن نیست. اینکه ما روی قبر سنگ میگذاریم در هیچ کجای فقه شیعه به آن اشاره ای نشده و الزامی برای آن نیست یا من نیافتم؛ پس چرا چنین میکنیم؟ مساله یک سنت کهن ایرانیست (حتی اینجا نمینویسم هندواروپایی) و اینکه چرا اصلا ما یک چنین سنتی داریم؟ و اینکه ریشه این سنت یا رفتار از کجاست؟ از اسلام نیست. پس چه اتفاقی یا رویدادی باعث شکل گرفتن این سنت شده است؟ من برایش جواب دارم ولی هنوز نمیتوانم خیلی صریح آن را ثابت کنم و سوالاتی از این دست برای پر کردن جاهای خالیست. البته این را هم اشاره کنم که من بر اساس رویکرد و روش مشخصی کار میکنم یا به عبارتی سعی میکنم که به یک روش و رویکرد وفادار باشم!
و اینکه من هم با آقای شهریار موافقم که باید به دنبال ردپا یا نشان یا جواب این سوال دقیقا در اسطوره ها گشت یا حداقل اینکه اسطوره ها بخشی از جواب را خواهند داشت.
دوست عزیز خانم/آقای ناشناس! ساخت از دل تماشا بیرون می آید! صد البته که قبول دارم فقط تماشا و جمع آوری مشاهدات شما/من را به ساخت نخواهد رساند ولی بخش زیادی از راه را برایتان هموار می کند که هر چقدر نگاه وسیع تری داشته باشید، به مسیری که برای پیدا کردن ساخت طی میکنید اعتماد بیشتری خواهد بود.
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۳/۱۱/۲۵ساعت 13:17  توسط آرزو مودی
|
کس را یکی از صفحات در فیس.بوق منتشر کرده بود؛ شما هم لذت ببرید.
سایت آپلود کننده عکس واداشتم از کیفیت عکس کم کنم در نتیجه از ریخت و قیافه افتاد، شما ببخشید.
برچسبها:
فرش
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۳/۱۱/۲۵ساعت 7:16  توسط آرزو مودی
|
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۲۳ساعت 11:3  توسط آرزو مودی
|
به پدرم گفته بودم "حریف مرد صاحبخانه نمیشوم"، نمیشدم. گفته بودم "بیاید". از خانم "همهچیزدانِ" "همه چیز توان" استعفا داده بودم، به پدر اعتماد کرده بودم و اجازه داده بودم زمام کار را به عهده بگیرد و هم زمان عذاب وجدان داشتم بابت اینهمه راه کشاندنش تا اصفهان و صبح روز بعد که باید برمیگشت برای ثبت نام دانشگاه دخترک اما پذیرفته بودم چاره دیگری نیست. زن درونم هر چه تواناتر میشود بیشتر میپذیرد کارهایی هم هستند که نمیتواند از پسشان بربیاید و باید کمک دیگران را هم بپذیرد، دیگرانی که لازم نیست الزاما حامد باشند تا بشود بیدردسر کمک خواست و میشود مثلا پدر را هم به بازی راه داد بابت کارهایی بسیاری که نمیشود انجامشان داد.
مرد صاحبخانه بدقلق و سخت و تلخ گوشت است. این را همان روز اول، سال قبل که قرارداد بستیم، نشان داد. به پدرم گفته بودم حریفش نمیشوم. این قابلیت را دارد که واداردم میز مذاکره را توی صورتش خرد و خاکشیر کنم. پدر خندیده بود و آمده بود. صبح پنجشنبه رسیده بود اصفهان و عصر به مرد صاحبخانه زنگ زدیم برای قرار و قرارداد و وعدهای که کرده بود. مرد بر خلاف وعده قبل، گفت نمیتواند بیاید. پدر قبل آمدن شرایط را برایش توضیح داده بود و دوباره توضیح داد که باید فردا برگردد که با دخترک برود برای ثبت نام و هیچ زمان اضافهای برای ماندن ندارد. مرد باز حرف خودش را زده بود و گفته نمیتواند که بیاید و پدر اصرار کرده بود و من که شنونده بودم حرص خورده بودم از نفهمی مرد بابت چیزهایی که میشنید و انگار نمیشنید و برایش مهم نبود. پدر باز هم اصرار کرده بود و مرد دست آخر گفته بود شاید دامادش را بفرستد. همخانه جدید گفت لابد خیریتی در راه است و من از خودم بیزار بودم که پدر محترمم را واداشته بودم به رعیت بیهمه چیز اصرار کند و سرریز شده بودم و به روی خودم نیاورده بودم. هفتههاست همه آدمها سرریزم میکنند از بیزاری و من تماشا میکنم و چیزی برای گفتن ندارم و از خودم از اینهمه صبوری که دارم متحیر میشوم.
تا صبح جمعه بشود به این فکر کرده بودم که راهی و گریزی از خانم "همه چیزدانِ" "همه چیزتوان" وجود ندارد و فکر کرده بودم اگر پدرم برود و مرد صاحبخانه نیاید چگونه میشود به توافق رسید. تمام شب کابوس آمد و رفت بیهوده پدر و نیامدن صاحبخانه را دیده بودم و اینکه چقدر اتوبوس نشینی طولانی برای پدر بد است و اینکه مرد به چه سادگی توانسته بود بگوید نمیآیم؛ بیهیج ملاحظهای، بیهیچ دغدغهای، بیهیچ مسئولیتی.
صبح جمعه هنوز کامل نیامده بود که به رسم عادت بیدار بودم؛ ساعت 5 صبح بود. بعد از آن کابوسها میان خواب و بیداری رژه میرفتند و من باز غصه همه چیز را داشتم. تا هشت و سی آدمهای خوابیده خانه را تماشا میکردم و میخوابیدم و کابوس میدیدم و به مکالمات احتمالی فکر میکردم که منجر به کوبیدن میز نشوند و خودم را دلداری میدادم که تو میتوانی با مردی چنین نفهم به توافق برسی و دلداری فایده نداشت و هیچ اطمینانی نبود. ساعت هشت و سی بود که تلفن زنگ خورد، در اصل لرزید تا میان بالش و پتو و ملحفه پیدایش کنم به این فکر کردم ساعت هشت و سی دقیقه صبح جمعه چه کسی میتواند پشت خط باشد. مرد صاحبخانه بود با آن لهجه عجیبش که بعد از یکسال هنوز نمیتواند فامیل سادهام را درست تلفظ کند. مرد گفت تا نیم ساعت دیگر میآید برای نوشتن قرارداد. بقیه از صدای گفتگوی من و مرد بیدار شدند. کمتر از نیم ساعت رختخوابها را جمع کردیم و میز صبحانه چیدیم و لقمههای آخر صبحانه بود که مرد آمد با دامادش. دور که میچرخیدیم برای جمع و جور کردن میز صبحانه و اتاقها پدر هم گفت تمام دیشب کابوس نیامدن مرد را دیده است و اینهمه راه که بیهوده آمده است و اینکه به مادرم چه جوابی بدهد بابت نگرانیاش برای من و کار نکرده؟
به پدرم گفته بودم مرد بیلش را میزند زمین و میآید و بعد نوشتن قرارداد برمیگردد سر زمینش و بیل را برمیدارد. گفته بودم رعیت است. فکر میکند همه شهریها قصد کردهاند سرش کلاه بگذارند و خانوادههایی که دخترهایشان دورتر از خودشان زندگی میکنند این قابلیت را چند برابر دیگران دارند. پدر اطمینان داده بود نگرانی من بیهوده است و میتواند از پس مرد بربیاید.
مرد که آمد کوتاهتر از تصویری بود که در ذهن داشتم، فکر میکردم مرد بلندتری باشد. نبود. خودش و دامادش سر به زیر داشتند و تا میز که هنوز باقیمانده بساط صبحانه که به سرعت جمعش کرده بودیم، برسند، سر بلند نکردند. بعدا هم هر بار که وارد شدم، سر به زیر انداختند. یادم رفته بود که روزی آدمها از این کارها هم میکردهاند و آقای نابغه معتقد بود این مردها دو جفت چشم یکی روی سر و دیگری پشت گردنشان دارند که وقت سر به زیر انداختن کار ناکرده چشم صورت را میکنند. به مردها تعارف کردم اگر صبحانه نخوردهاند، میز را جمع نکنیم، تشکر کردند و مرد صاحبخانه گفت صبحانه را در خانه همین دامادش خورده و بعد آمدهاند.
مردها به دور همان میز صبحانه در نور سرخوشی که وارد میشد، نشستند و حرف زدند. پردهها را کشیده بودیم اما نور رحم نداشت و اتاقها غرق در نور بودند و مردها سر به زیر رو به نور نشسته بودند و آفتاب روشنشان میکرد. آسمان و ریسمان بافتند. گاهی میشنیدیم و گاهی نمیشنیدیم. حرف میزدیم و مردها حرف خودشان را میزدند. مرد بهانه زیاد داشت، تعریف هم کرد، تحسینمان هم کرد. گفت دخترهای خوبی بودهایم و کسی از مردم محل که دامادش اضافه کرد فضولند، شکایتمان را به مرد صاحبخانه نکرده است. پدر تعارفش را برگرداند که خوب بودن رفتار طبیعی ما دوتاست و چیز عجیبی نبوده است!
*
مردها دو ساعت نشستند و حرف زدند و بحث کردند و تعارف کردند و به توافق رسیدند و قرارداد را پشت همان قرارداد قبل امضاء کردیم و دوباره یک سال دیگر ماندگار شدیم، همینجا.
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۲۰ساعت 15:54  توسط آرزو مودی
|
A Karachopt Kazak rug - جنوب غرب قفقاز - میانه قرن نوزدهم - 1/75 × 2/62 متر
آنچه برای من در این دسته از بافتهها خیلی جذاب و تامل برانگیز است آرایش و چیدمان نقوش بافته شده بر آنهاست. نظم مشخصی در طراحی همه این بافتهها دیده میشود که با همه تنوعی که نسبت به مناطق مختلف پیدا میکند، پایدار است: یک هشت ضلعی در وسط (که عموما درون یک چهارضلعی جای گرفته است) و چهارضلعیهایی که در دو سمتش بافته میشوند. نقشی که همیشه در تعدادی از این چهارضلعیها بافته میشود، ستاره هشتپر است.
برچسبها:
فرش قفقاز,
ستاره هشتپر
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۱۹ساعت 10:26  توسط آرزو مودی
|
فرشش را هم ببینید! که نگاهتان را از روی اینهمه آبی میگیرد و میکشد سمت خودش و نگه نمیدارد و باز نگاهتان در کل فضا میچرخد.
برچسبها:
فرش در آشپزخانه,
فرش,
فرش در خانه
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۱۵ساعت 11:55  توسط آرزو مودی
|
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۱۵ساعت 9:26  توسط آرزو مودی
|
کفشها را تماشا میکنم و به این فکر میکنم که چه بیمیلم برای خریدشان. فکر میکنم این سلیقه مسلط آدمهای این شهر است که در مغازهها ردیف میشود و فکر میکنم چه دوریم از هم.
یک مدلی را برچسب زدهاند "لاگوست"، تنها کفشی است که از بین آنهمه کفش میپسندم اما فقط همین. یک مدل پوما هم هست، مردانه است، کوچکترین شمارهاش از 41 شروع میشود و کفش نمره 41اش آنقدر بزرگ است که میتوانیم با دخترک دوتایی پایمان را در یک کفش فرو ببریم و راه برویم و جا برای کس دیگری هم باشد. دیگر داخل هیچ مغازهای نمیشوم. فقط کفشها را تماشا میکنم و رد میشوم. این بازار جدید را کسی معرفی کرده است برای خرید کفش. تا محل کارم، پیاده، کمتر از یک ربع راه دارد. گفته است با سلیقهای که تو داری بهتر است اینجا را هم ببینی و رفتم که ببینم. دیدم که سه طبقه پاساژ دو قسمتی است پر از کفشهایی که نمیپوشم. کفشها عجیبند یا آنقدر باریک و نازکند که مطمئنم حتی برای انگشت اشاره پای چپ هم جا ندارند و یا آنقدر پاشنهها و کفیهای عجیبی دارند که شک دارم بتوانم به راحتی رویشان صاف بایستم.
دلم نمیخواهد کفش بخرم اما باید بخرم. در پنج ماه گذشته سه بار کفش خریدهام و باز چیزی برای پوشیدن ندارم؛ همگی پاره شدند؛ کفش آخری را لوسی کشید و پاره کرد. غر دارم. عصر سهشنبه ملالانگیزی است که قصد تمام شدن ندارد. زودتر از شرکت بیرون آمدهام و مدام به مادرم فکر میکنم که بعد از رفتن دخترک حالا تنهاست. دخترک شب قبل، سر شام که بودیم، زنگ زد و پرسید برود خانه یا نرود. گفت تا 22 بهمن هیچ چیز سر جایش نیست، کسی دانشگاه نمیرود. گفتم برود و دو هفته تعطیلی را در خانه بماند تا مادرم دلش آرام بگیرد. آخرین باری که حرف زدیم گریه کرد و حالا میترسم دوباره حرف بزنیم مبادا گریه کند و من خفه بشوم از تحمل بار دوریاش از همه ما.
بازار کفش ساعت 5 بعدازظهر شلوغی ملایمی دارد و میشود کفشها را دید. بعضی مغازهها شلوغترند و بعضی خلوتتر، هر چه به سمت شب میرویم شلوغی بیشتر میشود و من بیزارتر. بعضی فقط کفشهایی میفروشند که در ذهن من فقط زنهای نازک بلند-بالا که راه زیادی برای رفتن ندارند، میپوشند و زنی مثل من نمیپوشد، نمیتواند که بپوشد یا باید آن کفشها را بپوشد یا باید راه برود؛ هر دو با هم نمیشود. بعضی کفشهایی میفروشند که فقط زنهای باریک بلند که راه نمیروند، نمیپوشند، زنها دیگر هم ممکن است بپوشند. رنگ بیشتر کفشها قهوهای است و برچسب رویشان میگوید: چرمی. قهوهای با هیچ کدام از لباسهایی که دارم همخوانی ندارد، چرمی بودنشان هم. سیاه در رتبه دوم است و بعد از آن گاهی بشود رنگهای دیگری را هم یافت. ذهنم میپرسد با اینها میشود راههای طولانی را رفت؟ جوابی ندارم.
بازار کفش از بیرون دو پاساژ جدا از هم است که از داخل راهرویی به هم وصلشان میکند. دور به دور کفشفروشی است و راهروی بین پاساژها هم. پاساژ کفشها بوی روغن سوخته مانده پیراشکی میدهد. نفسم میگیرد. دلم میخواهد بوی نفسگیر بازار چرم تبریز را بدهد! نمیدهد؛ به جایش بوی عطر و ادکلن زنها و عرق مردها و بوی روغن سوخته و بوی سیگار مردی را میدهد که در یک قدمی شیشه ویترین مغازهای ایستاده است و دود سیگارش را با غیض رو به شیشه کفشها فوت میکند و سرش را بالا گرفته است. اندازه مغازهها به نظر یکی است. فروشندگان مغازههایی که خالی از مشتری ماندهاند، ایستادهاند بیرون و زنها را برانداز میکنند و حرف میزنند؛ چیزی رو به زنها میگویند. چیزهایی میگویند که آهنگی دارد که میخواهم که نشنوم. میایستند در درگاه مغازه، پاها را هشتی از هم باز میکنند، گاهی حتی زیاد باز میکنند و من هول دارم تعادل برایشان نماند و به رو بیفتند کف پاساژ. زنها را نگاه میکنند و جیبشان را و کفشهایشان را و تخمین میزنند که چقدر زبانشان را بچرخانند. زنها را به داخل مغازه دعوت میکنند و پیشنهاد میدهند و زنها مشغولند؛ حرف میزنند و تماشا میکنند و بچهها را به دنبالشان میکشند. گاهی فکر میکنم، زنها نمیشنوند. من میشنوم و فرار میکنم. وارد مغازهای که فروشندهاش بیرون، با پاهایی که هشتی از هم باز شدهاند، ایستاده است و برانداز میکند و حرف میزند، نمیشوم. ذهنم در مورد مردها چیزهای بدی میگوید؛ اینها جذام ذهنی و رفتاری دارند که واگیر دارد. مغازههای زیادی را نمیبینم. خوش ندارم وقت تماشای کفشها کسی بایستند و تماشایم کند و نظر بدهد که چه چیزی خوب است و چه چیزی بد است. از نظر من همه چیز بد است.
طبقه پایین وضع همان است که بالا بود. جمعیت کمتر است و کفشها بیشتر، مردها بیکارتر، بوها کمتر. به هیچ مغازهای نزدیک نمیشوم از دور نیمنگاهی و دوری و میگذرم، کفش پاره همچنان در پایم لق میزند و من همچنان میل به خرید قهوهایهای چرمی ندارم. کفش لاگوست را هم چند جای دیگر دیدم اما همچنان در مقابل پوشیدنش مقاوت میکنم. کفشها همان است که بالا بود. قیمتها گاهی جابهجا میشوند یا بالا میروند یا پایین. دلم میخواهد آنجا نمانم. کفشهای پاره را در بیاورم و کل چهارباغ و کنار رودخانه را تا خانه پیاده با پای برهنه بروم. کفشهای مشکی پاره را هم جایی پرت نکنم درون رودخانه، ببرم خانه و ببندمشان و داخل کفشها گل بکارم. شمعدانیهایی که قلمه زده بودم، ریشه دادهاند.
طبقه بالا کفش کودکانه میفروشند، دخترانه و پسرانه، صورتی و سبز و سفید و رنگ به رنگ کفشهایی برای پاهای کوچک. میایستم و کفشها را تماشا میکنم. مغازههای بالا مشتری ندارند و از خیابان چهارباغ بوی دود اتوبوسها میآید. فروشندهای بیرون نیست که تو را ورانداز کند و نظر بدهد. میایستم و با خیال راحت کفشهای دخترانه را تماشا میکنم و پسرانهها را. دلم میخواهد کوچک باشم به قدر کفشهای کوچک پشت شیشهها و مادرم همان حوالی باشد، کفش بخریم و برگردیم خانه و اینهمه راه دور نباشیم.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۱۵ساعت 7:29  توسط آرزو مودی
|
آذربایجان - 1322 هجری شمسی (1904 میلادی)
پینوشت: خیلی اعتمادی به عددی که روی فرشها بافته میشود، نیست و نمیتوان گفت فرش قطعا در همان تاریخ نقش شده روی فرش، بافته شده است.
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۳/۱۱/۱۴ساعت 14:17  توسط آرزو مودی
|
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۱۳ساعت 10:34  توسط آرزو مودی
|
یکی میپرسد این چند روز تعطیل را کجا برویم. یکی میگوید نهاوند. چیزی درونم جابهجا میشود، کوهها آبی میشوند، افق روشن میشود و میشود صبح سرد نهاوند و سردی صبح فرو میرود جایی در قلبم. درد تیر میکشد، مینشیند جایی بین چشم و قلب... سعی میکنم لبخند بزنم و ادامه حرف را بگیرم. نمیتوانم؛ نفسم جایی قفل شده است، بالا نمیآید. قفس نفسم درد میگیرد، درد تیر میکشد، خنجر درد پشتم را سوراخ میکند. سرم را بیشتر فرو میبرم در پالت رنگ و رنگ میسازم، آبی اضافه میکنم و هم میزنم و کوههای نهاوند در صبح سرد، آبیتر میشوند. اجازه میدهم درد نفود کند در همه جا...
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۳/۱۱/۱۰ساعت 18:55  توسط آرزو مودی
|
فاصله آمد و رفت مردها دو ساعت شد و دوازده ظهر بعد از دو ماه فشار تمام و بیکم و کاست شد که برای چند دقیقه نفس راحت بکشم.
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۳/۱۱/۱۰ساعت 10:23  توسط آرزو مودی
|

فرش همدان - 157x107cm
اعتراض کردند که چرا این فرش؟ پرسیدیم چرا؟ گفتند چون همه رنگهایش شیمیایی است.
دلیل ما برای گذاشتنش، بتهها (؟)، درختها (؟)، نقوشی است که در حاشیه نقش شدهاند. نقش هم صد البته ماهی درهم است به تعبیر این بافته!
عکس از اینترنت، از یک صفحه ای که یادم نیست.
برچسبها:
فرش همدان,
فرش
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۳/۱۱/۰۷ساعت 16:40  توسط آرزو مودی
|
زن گفت "خانمی"، ذهن من لگد پراند و من ضربه را دفع کردم و به ذهنم گفتم فعلا وقت برای پیشگویی (صد البته درستش ندارم) و ساکت بماند.
کلمات اول مهمند. آدمها خودشان را معرفی میکنند. حتی در قالب کلمات ساده. زن خودش را با "خانمی" گفتنش معرفی کرده بود و من او را نپسندیده بودم.
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۰۶ساعت 16:43  توسط آرزو مودی
|

فرش کانسو - غرب چین - حدود 1800 میلادی
3.86 × 1.90m
یک جور واکنش منفی و بدی نسبت به بافتههای چینی هست که باعث میشود خیلیها فکر کنند، چین همیشه درحال کپی کردن فرشهای ایران بوده و همیشه فرش بنجل تولید میکرده با نقش ایرانی که میدانیم اینطور نیست. من هم با اصرار تمام مدام در حال رفع اتهام از چینم.
چند روز پیش متنی را ترجمه کردم که لینکش را در این پست گذاشتم که اینجا اصل متن را ببینید. نویسنده این متن که کمتر از یک ماه پیش نوشته شده همچنان معتقد بود که خرید فرش چینی، یک خرید کاملا اشتباه است.
برچسبها:
فرش چین,
فرش,
فرش کانسو
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۰۲ساعت 10:44  توسط آرزو مودی
|