پشمینه بافت

برای من؟ تا پیش از اینکه مشخصاً روی این موضوع کار کنم، هیچ حس خاصی نیست به قبرستان‌ها نداشتم؛ فقط قبرستان زادگاه پدربزرگ و مادربزرگم مکان آرامش بخشی بود که شاید اصلاً به قبرستان بودنش ربط خاصی نداشت و فقط به مکان و شکل ساخته شدنش، روی یک تپه مشرف به روستایی که همیشه پر از خاطرات خیلی دلنشینی بود، ربط داشت آن هم شاید... الان؟ دارم چون بخش بسیار مهمی از کار پژوهشی که انجام می‌دهم، با قبرستان پیوند خورده اما حتی همین حالا هم فکر نمی‌کنم برای دعا کردن قبرستان را انتخاب کنم؛ اصلاً دعا کردن مگر به جای خاصی نیاز دارد؟

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۷/۰۶/۳۱ساعت 6:19  توسط آرزو مودی   | 

قبرستان

یک رفتاری را که خیلی تلاش کردم که بفهمم و همچنان با مقایسه متون و تعالیم و باورها سعی دارم بفهمم و نمی‌فهمم و دست آخر باید بفهمم!!! جایگاه قبرستان‌ها به عنوان مکانی برای عبادت، دعا کردن، اعتکاف یا چله نشینی است که دو مورد آخر را با ضرب و زور تاریخ و باورهای انسانی و اصلاً منطق انسانی به گمانم که بتوانم که بفهمم! اما عبادت یا دعا کردن؟!!!! چرا یک نفر برای دعا کردن باید قبرستان را انتخاب کند؟ که تازه یک نفر هم نیست کل تاریخ اعتقادی یک ملت پر از آدم‌های مختلفی است که برای دعا کردن قبرستان را انتخاب می‌کنند. مثال بزنم؟ قصه پیرچنگی که مولانا تعریف می‌کند را چند نفر بلدید؟ (اگر بلد نیستید که وای بر شما بروید و بخوانید. این قصه را آدم‌های دیگری هم تعریف کرده‌اند و اصل و ساختار قصه اصلاً یکی ست.) یا مثلاً حکایت پوریای ولی که دکتر زرین کوب هم در جلد اول جستجو در تصوف ایران اشاره می‌کند که در یکی از آن روایت‌ها آمده که مادر پهلوان حریف برای دعا کردن به قبرستان رفته بود و اتفاقاً پوریای ولی هم رفته بود به همان قبرستان (انگار که قبرستان پارک یا محل تفرج باشد، آخر چرا یک پهلوانی باید سر از قبرستان یک شهر غریبه در بیاورد، حالا اگر شهر آشنایی بود می‌گفتیم فامیلی داشتند، یک فامیل مرده) و صدای مادر پهلوان را که دعا می‌کرد شنید و چه و چه و چه... و ده‌ها و ده‌ها و ده‌ها نمونه دیگری که از لابه‌لای متن‌ها مختلف بیرون کشیدم و نه اینکه فکر کنید این قضیه فقط به ما ایرانی‌ها مربوط می‌شود، خیر... نمی‌شود.

به این نکته هم اشاره کنم که بر اساس منطق انسانی انتظار داریم آدم‌ها برای دعا کردن مسجد را انتخاب کنند.

و... حتی باید به این موضوع هم اشاره کنم که اصلاً قصه زیارت و امامزاده و چه و چه هم تابع یک اصل جزء به کل یا کل به جزئی است و بس و نه آنچه که در ظاهر به نظر می‌رسد که هست و به نظر هیچ ربطی به تقدس فرزندان پیامبر خدا ندارد.

به نظر شما چرا آدم‌ها باید برای دعا کردن قبرستان را انتخاب کنند؟

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۷/۰۶/۳۱ساعت 6:0  توسط آرزو مودی   | 

"دین‌های ایران باستان" ساموئل نیبرگ سوئدی رو می‌خوانم. برای بار دوم یا نمی‌دانم چندم چون بارها به این کتاب برگشتم اما نه تمام و کمال.

اگر دانشگاه کرمان یک کار مفید در کل عمر دانشگاه بودنش انجام داده باشد! چاپ این کتاب است ولی نمی‌دانم چرا این کتاب دوباره چاپ نشده است. به هیچ ترتیبی نمی‌شود آن را در بازار یافت.

 در مورد این کتاب خیلی خلاصه در اینستاگرام خواهم نوشت.

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۷/۰۶/۳۰ساعت 6:23  توسط آرزو مودی   | 

همان "عیب می جمله بگفتی" بود!

با استدلال به اینکه فلانی خیلی بد بود و خیلی من رو اذیت کرد و خیلی آدم ناجور به درد نخور بیخود نحسی بود، دیگر مرتکب چنان جنابتی (بله! با همین اندازه اغراق و گزافه گویی کسی و رفتاری را برای مادرم توصیف می‌کردم) نخواهم شد و چه و چه قصد داشتم خیلی محکم مادرم را قانع کنم که فلان کار را انجام نخواهم داد و همزمان حرص هم می‌خوردم، بابت بدی‌هایی که دیگری در حق من کرده بود که... ناگهان ناخودآگاه خیلی هوشیار همیشه حاضر در صحنه در پس ذهنم و روانم شروع به داد و فریاد و چه بسا لگد پرانی کرد که هی فلانی... اگر نفر وسط گیرم خیلی خیلی بد بود که تا این حد که تو پیش رفتی، بد نبود که رسماً یک بیمار نیازمند کمک بود، دو نفر قبل و بعد، نفر اول و آخر، کجای قصه تو هستند؟ چرا به مادرت در مورد خوبی‌های بی‌دریغ و مهربانی‌ها و همدلی‌های نفر اول و سوم چیزی نگفتی، چرا در این مورد سکوت میکنی و... جنگ من با خودم -دست کم- به شکست قطعی منتهی شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۷/۰۶/۲۹ساعت 6:37  توسط آرزو مودی   | 

یک توضیح دیگر عطف به فرش پست پیش

صد البته که با همه این قصه بافتن‌ها باز هم نمی‌شود از روی عکس به قدر کفایت زیبایی چنان فرشی را تحسین کرد و باید حتماً فرش را از نزدیک دید اما چیز دیگری هم هست که وقت دیدن فرش‌های بزرگ پارچه‌ای که نقش محرابی دارند، روی ذهنم سنگینی می‌کند که نمی‌دانم چقدر می‌تواند صرفاً یک برداشت سلیقه‌ای باشد یا پشتوانه‌ای هم دارد.

من هر وقت این فرش‌های بزرگ پارچه نقش محرابی را می‌بینم بیش از پیش به این موضوع فکر می‌کنم که این طرح برای بافته شدن بر روی سی مترمربع فرش نیست. این نقش را نهایت باید روی همان اندازه پرده‌ای بافت یا با اندکی اغماض روی سجاده‌ها**

به نظر می‌رسد هر چقدر هم دست هنرمند توانمند باشد، وقت بافته شدن نقش محرابی روی فرش‌های بزرگ پارچه تمام تناسباتش به هم می‌ریزد. این نقش برای چنان اندازه‌های پروپیمانی نیست.

شاید هم همه این‌ها، این توصیف‌ها و برداشت‌ها، حاصل دیدن صدها و صدها بافته محرابی در اندازه کوچک باشد

**ببینید تا کجا پیش رفته‌ام که دیگر کم‌کم این نقش را حتی از سجاده‌ها هم می‌گیرم و مشخصاً می‌نشانم روی پرده‌ها.


برچسب‌ها: فرش ایران, قالیچه محرابی
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۷/۰۶/۲۸ساعت 6:52  توسط آرزو مودی   | 

فرش مشهد

فرش مشهد - 432×617 cm 

اگر رفتید و اینجا را دیدید، به شکلی خاص توجه شما را به سمت آن قالیچه ؟؟؟ در اصل فرش بیست و چهارمتری، محرابی مشهدی با امضای "بردبار" جلب می‌کنم که بریده‌ای که اینجا گذاشتم از آن فرش است. آن فرش را روی خود سایت ببینید که بشود جزئیات و زیبایی تحسین برانگیزش را هم ببینید. عکس‌هایی که می‌شود از روی سایت ذخیره کرد، مثل دو نمونه پایین، بسیار کیفیت پایینی دارند.  

البته ویژگی نامتجانسی* هم دارد: عناصر و جزئیات فرش با هم نمی‌خوانند. هر کدام به تنهایی زیبا هستند؛ مثلاً زمینه راحت و آبی بی‌خیال سرخوش بافته را ببینید. مثل یک روز بهاری اردیبهشتی طناز و سرخوش و چه بسا سربه هواست. از همان نقطه نگاه‌تان را ببرید سمت حاشیه و حاشیه را ببینید... آدم دلتنگ می‌شود از دیدن چنان حاشیه‌ای که خودش به تنهایی زیباست اما انگار عاریتی ست و اینجا جایش نیست. در مقابل زمینه که به دخترک سربه‌هوایی بیشتر شبیه است، حاشیه ناگهان مرد سنگین و رنگین جاافتاده متشخصی است که احتمالاً دیگر حوصله هیچ چیزی را هم ندارد. هر چند باید این را هم بنویسم که هنرمند با قاب محراب تمام تلاشش را برای سنجاق کردن زمینه و حاشیه انجام داده است اما به نظر می‌رسد در نهایت فقط به هم سنجاق شده‌اند.

 

* اول نوشتم آزاردهنده بعد دیدم بی‌انصافی است برای این آبی شوخ و شنگ سرخوش از چنین صفتی استفاده کنم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۷/۰۶/۲۸ساعت 6:46  توسط آرزو مودی   | 

فرش هریس

فرش هریس - شمالغرب ایران - قرن بیستم - 238×345 سانتیمتر

 

این فرش را هم از آدرس زیر برداشتم.


برچسب‌ها: فرش ایران, فرش هریس
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۷/۰۶/۲۸ساعت 6:28  توسط آرزو مودی   | 

فرش هریس

فرش هریس - شمالغرب ایران - اوایل قرن بیستم - 256×345 سانتیمتر

 

عکس را از اینجا برداشتم. کیفیت پایین و کوچکی عکس هم مربوط به اصل عکس و سایتی است که عکس را گذاشته است.


برچسب‌ها: فرش ایران, فرش هریس
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۷/۰۶/۲۸ساعت 6:21  توسط آرزو مودی   | 

اعتبار و شهرتی که حاصل کار علمی واقعی و خروجی قابل لمس معتبر علمی نباشد، عموماً حاصل نشست و برخاست‌های پرمنفعتی است که این افراد دارند که آن هم به پولدار بودنشان و سودی برمی‌گردد که برای عده‌ای فرصت طلب همیشه در صحنه دارند و بس. پس شهرت و شنیدن دائمی اسم آقای فلان و بهمان را فراموش کنید، ببینید واقعاً چه چیزی برای ارائه به شما و راهنمایی‌تان دارد.

ایران کشور خیلی بزرگی است که تقریباً در تمام مناطق شهری و روستایی آن فرش می‌بافند. گاهی در بعضی از مناطق چیزهایی بافته می‌شود که در دیگر مناطق رد و نشانی از آن‌ها نیست (مثلاً در سیستان برای سگ‌های شکاری که داشتند پوششی از جنس قالی می‌بافتند به نام "جُل تازی" که من در منطقه دیگری ندیدم و ممکن است یک بافنده ملایری از اساس از بافته شدن چنین دستبافته‌ای خبر نداشته باشد و یک بازرگان همدانی هیچ آشنایی با آن نداشته باشد) و هیچ عیبی ندارد که آقای فلان که کارشناس باسواد و مشهوری است از فلان بافته در فلان ناحیه دورافتاده بلوچستان خبر نداشته باشد اما ... اما... اما....

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۷/۰۶/۲۶ساعت 10:54  توسط آرزو مودی   | 

یک عده از آقایان و خانم‌های صاحب نام در عرصه (!) فرش هستند که اگر در مورد یک بافته خاص، مثلاً خلعت یا مرده‌پیچ از این آدم‌های عموماً اتیکت‌دار و مشهور چیزی بپرسید، شروع به دادن اطلاعات بی‌اساسی می‌کنند یا از همان ابتدا به شما می‌گویند که یک چنین چیزی اصلاً وجود خارجی ندارد یا در هر صورت و به هر شکلی به جای گفتن "نمی‌دانم" یا "ندیدم" برای حفظ وجهه توخالی و پوچی که برای خودشان ساخته‌اند، گمراهتان می‌کنند یا ادعا می‌کنند که یک روزی یا یک جایی در انبارشان چنین بافته‌ای داشتند و حالا ندارند. مواظب این آدم‌ها و به اصطلاح متخصص‌های دوزاری اسم و رسم دار باشید تا وقتی کسی اطلاعات دقیق و مشخصی با عکس یا اصل خود بافته به شما نشان ندهد، به صرف شهرت، به این آدم‌ها اعتماد نکنید.

یک مورد تجربه شخصی خود من وقتی بود که دنبال مرده‌پیچ می‌گشتم و تبعاً در بازار اصفهان سراغ آدم‌هایی رفتم که اگرچه خودشان مستقیماً با دانشگاه ارتباط نداشتند اما غیرمستقیم به واسطه برادر و کس و کارشان به دانشگاه مربوط می‌شدند و در بازار به استناد همین اعتبار من را نزد این آدم‌ها فرستادند و جوابی که گرفتم "نمی‌دانم" نبود بلکه ردیف کردن پاره‌ای اطلاعات بی‌اساس بود که یک چنین بافته‌ای نداریم و فرقی با دیگر بافته‌ها ندارد و چه و چه و چه. مرده پیچ را در نهایت در مغازه‌ای پیدا کردم که صاحب مغازه لر اصیلی با دبیت مشکی رنگ و رو رفته‌ای بود که حتی خواندن و نوشتن درستی نمی‌دانست اما مرده‌پیچ‌های بختیاری را به خوبی می‌شناخت و اصلاً ادعا نکرد که مرده پیچ هم بافته‌ای است معمولی که فقط مرده را در آن می‌پیچند و این جوابی بود که آن آقای اسم و رسم دار به من داده بود. مرده پیچ‌های قدیمی فراوانی داشت که همگی را بدون هیچ منتی باز کرد و اجازه داد که از همه آن‌ها عکس بگیرم.

آنچه که در مورد خلعت در پست پیش گفتم هم یک سرش به اینچنین تجربه‌هایی بند است.

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۷/۰۶/۲۶ساعت 9:53  توسط آرزو مودی   | 

کسی اینجا می‌داند خلعت چیست؟ آیا کسی در بین دوستانی که اینجا را می‌خوانند، خلعت دارد که عکسش را برای من بفرستد.

توضیح: من می‌دانم خلعت چیست اما عکسی از خلعت ندیده‌ام یا نیافته‌ام پس لطفاً چیز دیگری را به اسم خلعت به من قالب نکنید.

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۷/۰۶/۲۵ساعت 20:37  توسط آرزو مودی   | 

حالا که زیاد غر زدم به یک گزینه خوش‌آیندی هم اشاره کنم که پیش از این یا به چشمم نیامده بود یا به تازگی رخ داده است. من هیچ وقت برای خرید فرش نقش جهان را انتخاب نمی‌کنم که دلیلش روشن است اما این بار تنها بودم و خوش نداشتم در آن تیمچه‌های خلوت بی دروپیکر بازار فرش به تنهایی بچرخم و چون دنبال قطعه تقریباً تحفه‌ای می‌گشتم، نقش جهان انتخاب بهتر و دم دست‌تری بود.

در این گشتن بین فرش فروشیهای نقش جهان متوجه شدم همه فرش فروشی‌های نقش جهان کف مغازه‌هایشان را با فرش پوشانده‌اند. کار خوش‌آیند و دل چسبی بود و حس خوبی را به من خریدار منتقل می‌کرد، گونه‌ای صمیمیت و ارتباط خوش‌آیندی با بافته‌ای که در نهایت در اکثر موارد یک زیرانداز است. اگر می‌شد مثل مغازه‌های چابهار و جنوب ایران وقت وارد شدن به این مغازه‌ها کفش‌ها را کند، خوشی این تجربه کامل‌تر هم می‌شد و مطمئنم پهن کردن فرش‌های پشمالو مشتری را بیشتر هم به سمت خرید سوق می‌دهد و تشویق می‌کند.


برچسب‌ها: بازار فرش, فرش بخریم, مصرف کننده داخلی فرش, نقش جهان
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۷/۰۶/۲۵ساعت 20:37  توسط آرزو مودی   | 

در این گشتن‌های بی‌حاصل این چند روز، بی‌شمار گلیم‌های ارزان قیمت بسیار بد کیفیتی دیدم که همگی روگرفتی از سفره‌های کردی شمال خراسان بودند، بی‌نهایت زشت و بی‌نهایت بدکیفیت و اکثراً در اندازه پادری...

سفره در قطع پادری خریدن مد شده است؟!!!

این اندازه بی‌سلیقگی و بی‌هنری از کجا آب می‌خورد؟


برچسب‌ها: بازار فرش دستباف, فرش دستباف بخریم, مصرف کننده داخلی فرش دستباف, گلیم
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۷/۰۶/۲۵ساعت 20:36  توسط آرزو مودی   | 

دوباره خرید، دوباره بازار فرش دستباف، دوباره اندوه

هر بار که برای خرید یک قطعه ولو خیلی ساده و معمولی گذرم به بازار فرش بیفتد، نتیجه‌ای که می‌گیرم فقط سرخوردگی ست و بس. به نظر می‌رسد هیچ کس در بازار فرش دستباف کارش را درست انجام نمی‌دهد یا نمی‌خواهد درست انجام بدهد.

سه روز از هفته گذشته را دنبال یک قطعه گلیم ساده معمولی می‌گشتم که به کار دیگری ضمیمه کنم و هدیه عروسی بدهم. به عبارت دقیق‌تری یک ماهی از عروسی می‌گذرد و بیشتر از یک ماه می‌شود که دنبال چنین چیزی می‌گردم و هنوز نیافته‌ام. در این سه روز اما هر چیزی دیدم به جز گلیم و اطلاعات و مهملاتی را شنیدم که خدا می‌داند چرا فروشندگان فرش دستباف به خورد مشتری‌هایشان می‌دهند. برای منی که دنبال یک قطعه خاص با یک رنگ و بافت خاص می‌گردم، خیلی اهمیتی ندارد که فلان قطعه کجا بافته شده باشد که همان را هم دستکاری می‌کنید و تحویل می‌دهید.

اینچنین بازاری کاملاً سزاوار بی رونق بودن است. بازاری که نتواند تقاضا را به درستی پاسخ بدهد و منفعل باشد، کاملاً قابل درک است که بساطش را به زودی جمع کنند. به جایش ببینید که چطور فرش ماشینی با تمام قدرت کار را در دست گرفته است و کارش را درست انجام می‌دهد.

اگر یک گلیم معمولی ساده‌ای دارید که زمینه خاکستری دارد، اگر به من خبر بدهید، سپاسگزار شما خواهم بود و چه بسا اگر اصفهان باشید، چه بهتر. دنبال یک گلیم خیلی بزرگ نمی‌گردم و کناره هم نمی‌خواهم. اندازه ایده‌آل برایم پرده‌ای یا کوچکتر است اما نه به اندازه پادری، بلکه بزرگ‌تر.

 گشتن در بازار فرش فقط مایه ملال است و بی‌حاصل.

تأکیدم بر روی زمینه خاکستری است و توضیح اینکه خاکی، خاکستری نیست و من رنگ شناسی خوانده‌ام.


برچسب‌ها: گلیم, بازار فرش دستباف
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۷/۰۶/۲۵ساعت 20:35  توسط آرزو مودی   | 

ساختمان‌های مشابهی را اول خیابان هاتف، بعد از میدان عتیق هم می‌توان دید. آن‌ها هنوز کاربری تجاری دارند  و استفاده می‌شوند اما این چیزی از ارزش‌شان کم نمی‌کند. می‌شود دستی به سروریشان کشید و تبدیلشان کرد به هتل یا چه می‌دانم جای ارزان‌تری برای اقامت توریست و لابه‌لای معرفی زندگی و تجربه تاریخ معاصر اصفهان مدرن، پول هم در آورد.  آن سبک معماری، خانه‌های روشن دلباز پر از نور و پنجره، متروک شده است، کاش منسوخ نشود. به میدان عتیق و مسجد جمعه نازنین نازنین هم نزدیک است، میشود روی دیگری از اصفهان معمولی توریست پسند را نشانشان داد.


برچسب‌ها: اصفهان, گردشگری, توریسم, میدان عتیق
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۷/۰۶/۱۹ساعت 6:37  توسط آرزو مودی   | 

یک ساختمانی هست در چهارباغ عباسی، به قول من چهارباغ آن طرف!... ساختمان قدیمی است... خیلی پیش خیلی پیش خیلی پیش هتل بوده است و بعدتر، فکر می‌کنم در زمان پهلوی اول یا اوایل دوره پهلوی دوم، وقتی اتوبوس‌های بین شهری در چهارباغ مسافر سوار می‌کردند، تبدیل می‌شود به دفتر یکی از شرکت‌های اتوبوس بین شهری... باید وبلاگ آقای مورخ را بگردم که دقیقاً اسم‌ها را پیدا کنم و الان حسش نیست. هر چه که هست آن ساختمان هنوز هست... اگر از سمت دروازه دولت به سمت انقلاب بروید، بعد از خیابان شیخ بهائی است، تقریباً پشت ایستگاه اتوبوس... این را هم بگویم که من دقیقاً خراب ساختمان‌های قدیمی‌ام و قطعاً یکی از جذابیت‌های اصفهان، خانه‌های قدیمی اصفهان است، نه آن خانه‌های باشکوه رنگ به رنگش، همین خانه‌های معمولی خرابش را هم قبول دارم. برای دیدن آن ساختمان باید سر بلند کنید. چون قسمت بالا قدیمی است و اصلاً زیبایی مهجورش را باید در آن تراس ستون‌دار فراموش شده‌اش دید. این را هم بگویم که در ساختمان‌ها بعد از حیاط فقط تراس‌ها و بهارخواب‌ها می‌توانند مرا جادو کنند. حاضرم خانه آشپزخانه نداشته باشد اما تراس دلباز رو به نور و خورشید داشته باشد.  

خلاصه اینکه من هر بار رو به آن ساختمان می‌ایستم از خودم می‌پرسم چرا مالک دستی به سروروی اینجا نمی‌کشد؟ اینجا، این ساختمان یا به عبارتی دقیق‌تر آن ساختمان می‌تواند یک تنه یک بخش از تاریخ معاصر چهارباغ را به دوش بکشد، ساختمانی که اول هتل بود، بعد تبدیل شد به دفتر فروش بلیت و بعد هم فکر کنم کاربری‌های دیگری داشت و دست آخر فراموش شد. صد البته مالک چنان ملکی در چنان خیابانی، نباید به اندازه من دغدغه تاریخ و فرهنگ داشته باشد که اگر داشت پولدار نمی‌شد اما شما اگر اهل فرهنگی را می‌شناسید، بگویید آن ساختمان را می‌توان سرپا کرد و تبدیلش کرد به سندی از تاریخ شفاهی اصفهان، حتی اگر شده در لباس یک کافی شاپ... فرض کنید... آن تراس‌های جادویی روی به درختان چهارباغ، رو به مدرسه مادر شاه! چه جایی بهتر از آنجا برای نشستن و آسودن ... مگر توریست چیزی غیر از این‌ها می‌خواهد... ببیند و بشناسد... می‌شود آنجا را تبدیل تبدیل به یک موزه عکس جمع‌وجور با کاربردی تجاری کرد و خدا می‌داند من اگر پول داشتم چه خیال‌ها که برای حفظ کردن آن ساختمان در ذهن ندارم، مورخ را هم میگرفتم به کار یا به عبارتی از تخصصش استفاده میکردم و بخشی از تاریخ معاصر اصفهان را نه فقط به خارجیها به همین آدمهای فرهنگ دوستی که در همین شهر زندگی میکنند، در حین نوشیدن قهوه و فرو کردن چنگال به جان کیک، نشان میدادم. این‌ها را اینجا می‌نویسم شاید کسی خواند و به کار برد و توانستیم مانع از خراب کردن آن بخش کوچک از تاریخ معاصر تجاری خیابان چهارباغ بشویم.

 


برچسب‌ها: اصفهان, گردشگری, توریسم, خیابان چهارباغ
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۷/۰۶/۱۹ساعت 6:34  توسط آرزو مودی   | 

یک چیز غم‌انگیز دیگری هم بنویسم و بروم تا دفعه بعد و چیز غم‌انگیز دیگری...

پیش‌ترها یک فرش فروشی قشنگ رنگ به رنگی در چهارباغ سمت ما بود که حالا دیگر نیست. از آن مدل فرش فروشی‌های استاندارد روشن خوش رنگ تمیز و مرتبی بود که باید می‌بود ولی دفعه آخری که چهارباغ بودم، ندیدمش  و سعی می‌کنم به خودم بقبولانم که از حواس پرتی من بوده که می‌دانم نبوده...

غم‌انگیز نیست که چهارباغ تبدیل شده به خیابان شکم‌چرانی‌های دست چندم... یعنی از سی‌وسه پل که بگذرید و بیایید سمت هتل کوثر آن راسته بعد از هتل کوثر، همه مغازه‌ها خوردنی می‌فروشند و نه هیچ چیز دیگری...


برچسب‌ها: اصفهان, گردشگری, توریسم, خیابان چهارباغ
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۷/۰۶/۱۹ساعت 6:19  توسط آرزو مودی   | 

از آنجایی که از همان روز اول آمدم و اینجا در مورد کتاب آخرم که قصد کردم چاپ کنم، نوشتم. کتابی که هزار ماجرای حاشیه و کناری هم داشت، چنان که افتد و دانی، این را هم به عنوان حسن ختام این فصل اضافه کنم که من بالاخره سرمایه‌گذار پیدا کردم؛ در همین اصفهان هم پیدا کردم. بله، جوینده، یابنده است اما از آنجایی که دنیا به کام ما نمی‌چرخد از روز بعد پیدا شدن سرمایه‌گذار همه عالم و آدم و دوست و آشنای نویسنده و صاحب قلم و ناشر شروع کردند به یادآوری این نکته که هی فلانی اگر کتاب را با سرمایه‌گذاری شخصی، حالا گیرم سرمایه تو نه سرمایه هر کس دیگری به غیر از ناشر چاپ کنی، آن هم این کتاب با این طول و عرض و با آن قیمتی که آخر کار با دلار خدا تومان خواهد داشت، کتاب را مفت و مجانی خواهی سوزاند. نکن! این کار را نکن! سرمایه گذاری شخصی برابر است با سوزاندن کتاب! هی فلانی! نکن!

از بین همه دوستان و آشنایان و عزیزان فقط دوست مورخم سرمایه‌گذاری شخصی را تأیید کرد که البته در مقام قیاس تأیید آقای مورخ چندان راهگشا نیست.

... و چنین است که دیروز دوباره وارد بند پ شدم و برنامه از دیروز عوض کردن ناشر و سود بردن از دوست و آشنای دوست و آشناهاست!!!

من بالاخره این کتاب را چاپ خواهم کرد. چطور؟ ... چاپ خواهم کرد.  


برچسب‌ها: فرش, کتاب
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۷/۰۶/۱۹ساعت 6:16  توسط آرزو مودی   |