پشمینه بافت

قاليچه‌هاي نماز

صف قیصری

"قاليچه‌هاي نماز در کشورهاي مسلمان به کار مي‌روند و سال‌هاست که بافته مي‌شوند.(در تمام مناطق فرش‌بافي در شرق و بخشي از چين اين نوع دستبافته را مي‌بافند) مسلمانان 5 نوبت در روز نماز مي‌گزارند و همواره بايد اين نماز در جايي پاک گزارده شود. قاليچه‌هاي نماز مکان تميز را در مساجد تامين مي‌کنند و مسلما در خانه و هر جاي ديگري نيز مي‌توانند چنين نقشي داشته باشند. قاليچه‌هاي نماز عموما در سه اندازه بافته مي‌شوند. اول cm80×120 که از جمله اندازه‌هاي رايج در بين عشاير است که هم کوچک است و هم حمل و نقل راحتي دارد، دوم cm90×150 اندازه‌ فارسي ذرع و نيم که در زبان ترکي به آن "نمازليک يا نمازليق" (Namazlik) مي‌گويند و همان قاليچه‌ي نماز معنا مي‌دهد، سوم کلمه ترکي seccadeh که عموما همان معناي قاليچه نماز را مي‌دهد که از کلمه عربي به معناي کرنش و احترام گرفته شده است. اين کلمه امروزه در زبان ترکي صرفا به اندازه‌ي cm120×180 اشاره مي‌کند که در زبان فارسي  دوذرعي (البته کمي درازتر) را معادل آن به کار مي‌برند. (صفحه 30 را ببينيد.) ايرانيان نيز کلمه سجاده را در مناطقي مانند همدان و تبريز که بيشتر جمعيت آن ترکي زبان هستند، استفاده مي‌کنند که معادل اندازه‌اي خاص را در زبان عرف به خود گرفته است و بدان معنا که در اصل هست، به کار نمي‌رود."

 

 پی نوشت:

۱. بنا به قانون وبلاگم این چند پست اخیر، یعنی درست بعد از اتفاقات 22 خرداد، نقض قوانین به شمار می‌روند. ولی واقعا هنوز هم دست و دلم چندان به نوشتن و با خیال آسوده به مسائل همیشه فکر کردن، نمی‌رود. ولی برای عوض شدن حال و هوا و اینکه اگر یک تازه وارد به اینجا سربزند از خودش نپرسد چرا اسم این وبلاگ "پشمینه بافت" است. بنابراین امروز یک پست با حال و هوای اصلی وبلاگ گذاشتم.

۲. عکس و مطلب نوشته شده بین "" از کتاب Oriental Carpet Design نوشته P.R.J Ford گرفته شده است. (ترجمه خودم!)

۳. اول قصد داشتم عکس یک سجاده قمی را بگذارم. از دید من زیباترین سجاده‌های نماز توی قم بافته می‌شوند ولی بعد فکرش را کردم دیدم مطمئنا به راحتی می‌توانید سجاده‌های قمی را توی هر گوشه و کناری پیدا کنید. حتی توی اینترنت. اما مطمئنا این شکل قالیچه را تا حالا ندیده‌اید, یا اینکه کمتر دیده‌اید.

۴. این بافته که به قول نویسنده کتابی به نام سجاده خانواده (چیزی معادل پفک یا پیتزای خانواده) خوانده شده است. یک بافته قیصری، بافت ترکیه است با اندازه 85×222 سانتی متر و رجشمار ۱۲۵۰۰۰ گره در مترمربع . البته آقای فورد توضیح می‌دهد که استفاده از کلمه خانواده برای چنین بافته‌ای جایز نیست، زیرا افراد یک خانواده مسلمان، اعم از زن و مرد، در یک صف نماز نمی‌خوانند و محتملا چنین بافته‌ای برای صفی از نمازگزارانی هم جنس، در مکانی خاص (مثلا نمازخانه‌ی یک قصر)، استفاده می‌شده است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۸۸/۰۴/۳۱ساعت 21:10  توسط آرزو مودی   | 

حاج آقا هستید یا نیستید؟ مساله بزرگ همین است.

اینکه مادربزرگمان ما را وادار می‌کرد آقای فلانی را حاج آقای رضایی صدا کنیم، دردش یک جا بود سوزش یک جا. نه اینکه ما از گفتن حاج آقای رضایی به جای آقا رضا (طرف اسمش غلامرضا رضایی بود.) زبانمان درد می‌گرفت، نه کاملا دلیلش این نبود، بلکه دلیلش این بود که این حاج آقای رضایی هیچ جایش به هیچ حاج آقایی شباهت نداشت! (البته به جز یک جایش که آن هم حالت کلی داشت و ربطی به حاجی بودن یا نبودنش نداشت!) البته نه این حاج آقاهایی که امروز می‌شناسیم که اگر توی سر درخت بزنی می‌گوید من حاج آقای درخت هستم، بلکه آن حاج آقاهایی که قرار بود باشد و یک مدت آن اوایل هم بود. (منظور از اوایل، اوایل اسلام فقط نیست، اوایل سن خودمان را هم گفتیم.)

چند سال پیش (البته چند سال به وسعت 23 و اندی سال پیش) که هنوز فقط 4-3سالمان بود. تنها کسانی که توی فامیل حاجی شده بودند، از خویشان و آشنایان مادربزرگ بودند.

کِی بود؟ دقیقا همان سالی که ایرانی‌ها را توی مکه له و لورده کردند. البته این فک و فامیل ما له و لورده نشدند و ساق و سالم برگشتند مملکت خودشان و شدند حاج خانم و حاج آقایX.

خلاصه تا سال‌ها تنها افرادی که توی فامیل به اسم حاج خانم و حاج آقا شناخته می‌شدند،همین زن و شوهر بودند و اگر کسی می‌گفت حاج خانم و اسم طرف را نمی‌گفت همه می‌فهمیدند که منظور چه کسی است. آقا رئیس یکی از بانک‌های معتبر شهر کوچکی بود و خانم هم معلم. آدم‌های بسیار محترمی بودند و هستند و به کار بردن لفظ حاج آقا یا حاج خانم در موردشان حس خوبی داشت: یک نوع احترام خاص. الان هر دو بازنشسته شده‌اند و به شغل شریف نوه‌داری مشغول هستند. البته ایشان اولین نبودند و خیلی‌های دیگر هم بودند که مکه رفته بودند، مثلا دایی مامانمان هم که یک آقای بسیار جنتلمن و با کلاس بود و سال‌ها رئیس اداره فرهنگ قبل از انقلاب بود و نظم و شخصیت از سر و رویشان می‌بارید، هم مکه رفته بودند، اما کسی ایشان را با لفظ حاج آقا صدا نمی‌کرد و اگر هم استفاده می‌کرد آنقدر احترام و آبرو پشتش خوابیده بود که گوش کسی را نمی‌آزرد. یعنی اصلا ما می‌خواهیم بگوییم لفظ حاج خانم و حاج آقا با این زن و شوهر شروع شد و این‌ها می‌توانستند توی فامیل ما سندش را به اسم خودشان بزنند.

*

اولین سال‌های بعد از جنگ رفته بودیم تهران. یک روز توی بازار پدر بزرگ برای پرسیدن آدرسی یا شاید حتی قیمتی یکی از فروشندگان را به لفظ حاج آقا صدا کرد. جایتان خالی طرف چنان صدای اعتراضش بلند شد که هیچ وقت قیافه‌اش را فراموش نخواهیم کرد. با اینکه چندان تفاوت سنی با پدربزرگمان نداشت اما با چنان تحقیر و اعتراضی رو به پدربزرگ کرد و گفت حاج آقا شما هستید که فراموش کردنی نیست. گویا حاج آقا بودن برایش معادل با آلوده شدن به ویروس ایدز بود که آن موقع‌ها هنوز در ایران چندان شناخته شده نبود و احتمالا ایشان آن را می‌شناخت و به کسی نگفته بود. البته بعدش هم اینطور ادامه داد که من مکه نرفتم و حاج آقا نیستم و الخ.

این وضعیت تا همین چند سال پیش با همین منوال ادامه داشت. حج رفتن فریضه‌ای کاملا محترم بود و احترام خیلی چیزها به جا بود. تا اینکه نمی‌دانیم چه اتفاقی افتاد؟ مردم یک دفعه پولدار شدند؟ سهمیه حج ایرانی‌ها بالا رفت؟ قارچی به اسم حج عمره از جیب هزار فریب عرب‌ها در آمد و به سرعت رشد کرد؟ آب و هوای عربستان یک دفعه خیلی خوب شد؟ ایرانی‌ها عاشق عرب‌ها شدند؟ هر چه که بود ناگهان تعداد مکه رونده‌ها رو به افزایش گذاشت. البته تعداد کسانی که حج واجب می‌رفتند باز هم به نسبت کم بود اما عمره رونده‌ها تعدادشان زیاد و زیادتر شد. حتی برای بعضی‌ها اول فقط سالی یک‌بار بود ولی بعد تبدیل به تعطیلات آخر هفته‌شان شد! و اینچنین بود که ناگهان حاج آقاها و حاج خانم‌ها هم جمعیتشان زیاد شد و هر کسی که پایش را درون عربستان می‌گذاشت و بر می‌گشت حاج خانم بود یا حاج آقا بود و چنین شد که حاج خانم و حاج آقای X در فامیل ما از تک بودن در آمدند و کار به جایی رسید که پسر حوا خانم هم شد حاج آقای رضایی و توقع داشت که ما هم بله ... و مادربزرگمان هم بله بله... که توی کتمان نمی‌رفت.

اصلا  توی خانه ما این ژست‌ها و پزهای مذهب زده هیچ وقت طرفداری نداشته و ندارد و چون مرکز زیر ذره‌بین قراردادن همه نوع رفتاری هم هست، با این کارها و این پزهای صد البته خیلی چیز، فقط بساط خنده برایمان محیا شده بود. نه اینکه ما آدم‌های لوده و بیکاری باشیم و کارمان فقط این باشید که بخواهیم کسی را مسخره کنیم و دنبال سوژه باشیم، نه! مسلما اینطور نیست و ما آدم‌های بسیار محترم و متشخصی هستیم، اما بعضی‌ها هستند که خودشان می‌آیند و دودستی سوژه را تقدیم آدم می‌کنند و چه بخواهی و چه نخواهی بالاخره یک جای رفتارشان خنده‌دار می‌شود. یادمان هست که چند وقت پیش -مثلا فرض بفرمایید 8 یا 7 سال پیش- یکی از خویشان بسیار نزدیک برای اولین بار با حج عمره اهدایی از سمت اداره‌ای که در آن کار می‌کرد تشریف برد مکه (=این معادل همان مشرف شدن است!) اولین نتیجه این حج رفتن باب شدن لفظ حاج آقا در فامیل بود. دومین نتیجه‌اش شلوغ کردن بعضی افراد معلوم الحال بود که برای اعلام انواع و اقسام عرض ارادت‌ها و رسیدن به بعضی منافع، نه تنها خودشان از به کار بردن لفظ حاج آقا ابایی نداشتند که قصد داشتند ما را هم از راه راست منحرف کرده و وادار کنند که ایشان را با لفظ حاج آقا صدا کنیم که واقعا کار سختی بود. سومنی نتیجه‌اش هم چشم غره رفتن مادربزرگمان بود که مطمئن باشید کارساز نبود. اصلا شما فرض بفرمایید کسی که تا چند وقت پیش با لفظ عمو (ایشان عموی واقعی نیست.) صدایش می‌کردیم یک دفعه تبدیل بشود به حاج آقا... چه اتفاقی می‌افتد؟

5 سال بعد این آقا خانم و مادرخانمش را هم برد مکه. البته با همان عمره‌های اهدایی از سوی اداره که بماند ما نفهمیدیم اگر عمره اهدایی اداره برای کارکنانش است پس چطور به مادرخانم و خانم ایشان هم رسیده است.

راستی یادم رفت که بگویم یکی از افرادی که بعد از تشریف آوردن این آقا از مکه در به کار بردن لفظ حاج آقا اصرار زیادی داشت و تا آنجا پیش رفته بود که احتمال می‌دادیم در رختخواب هم احتمالا از لفظ حاج آقا برای بعضی مناسبت‌های خاص زناشوئی استفاده می‌کنند، خانم ایشان بود. حالا شما فرض بفرمایید این بار خود خانم هم تشریف بردند مکه و «چه گویم که ناگفتنش بهتر است».

مثلا یکی از صحنه‌هایی که بعد از تشرف از مکه به وفور دیده می‌شد سرسفره بود. با این مضمون که:

-         حاج آقا لطفا آن نمک را مرحمت کنید.

-         بفرمایید حاج خانم.

-         حاج آقا بفرمایید غذا بکشید.

-         نه ممنون حاج خانم سیر شدم. دستتان درد نکند حاج خانم.

-         والخ...

این گفتگو را با همین افعال کاملا رسمی بخوانید!

ما هم می‌دانیم که استفاده از یک لفظ مشخص که رکیک و توهین آمیز نباشد، کار بدی نیست. فوق فوقش یک عنوان است دیگر. بدی‌اش اینجاست که با به کار بردن یک لفظ برخیلی چیزها اصرار بشود. یا اینکه حرمت خیلی چیزها از بین برود و یا اینکه اینطور به نظر برسد که فرد قصد دارد با به کار بردن لفظ خاصی عقیده خاصی را به دیگران تحمیل کند یا دست به چنین خودنمایی‌هایی، آن هم از این دست بزند یا حتی با داشتن یک عنوان -راست و دروغش با خودش- بگوید بله من خیلی کاردرستم.

البته ما خودمان فکر می‌کنیم مذهب و برخورد با آن ظرافت‌های خاصی را می‌طلبد. وقتی آن ظرافت‌ها نادیده گرفته بشود، نتیجه‌ای چندان مطلوب در پی نخواهد داشت و چنین می‌شود که الان درخت‌ها هم الان برای همدیگر تاقچه بالا می‌گذارند که من حاج آقای درخت هستم.

راستش را بخواهید بعد از ماجراهایی اینچنینی حالمان از هر چی لفظ حاج خانم و حاج آقاست بد می‌شود. فقط مانده ملت نوزاد 20 روزه هم بگویند حاج خانمم! عزیز دلم! مادر قربانت برود! جیش کردن توی شلوار کار بدی است عزیزم! اصلا همین خودمان یادمان هست که چند وقت توی مرکز پلیس+10، آقایی آمده بود تا برای نوزاد دوماهه‌اش گذرنامه جدا بگیرد و بچه‌اش را ببرد حاجی کند برگرداند، بالاخره کار از محکم کاری عیب نمی‌کند.

البته ما خوشحالیم که مردم ایران سلیقه‌شان در حال به روز شدن است و هر روز یک چیز جدید هوس می‌کنند و هستند کسانی که هر روز از قوطی مارگیری‌شان چیزهای نویی در می‌آید و این را هم می‌دانیم که بالاخره بازار حاجی‌ها هم تخته خواهد شد، اما ترسمان از این است که فردا چیزی بدتر از حاج آقا و حاج خانم گفتن باب بشود.

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۸۸/۰۴/۲۸ساعت 11:7  توسط آرزو مودی   | 

می پرورم فکر آزادی

آدمهای ترسو و ضعیفی مثل من که قدرت مبارزه رو در رو را ندارند یا اگر دارند شرایط به گونه‌ای برایشان رقم می‌خورد که می‌توانند از زیر بار سنگین مبارزه رودررو شانه خالی کنند یا در چنان محیط بسته‌ای قرار می‌گیرند که امکان حتی فکر کردن به مبارزه از آن‌ها گرفته می‌شود و یا آنکه گرفتار هم رزمانی بی‌انگیزه و ترسو می‌شوند، مبارزه دیگری را پیش رو می‌گیرند: آنها مبارزه‌ی کشدار دیگری را در درون آغاز می‌کنند.

مبارزه‌ای شبیه به پرورش یک کینه، یک نفرت عمیق از ظلم و بی‌عدالتی از هر آنچه که مغایر با نفس شریف آدمی است. آن‌ها نهالی را در درون خویش می‌کارند. آن نهال را که در دلشان در قلبشان رشد کرده آب می‌دهند، نور می‌دهند و امکان رشد را برایش باز می‌گذارند. نهالشان رشد می‌کند، نیرو می‌گیرد، می‌بالد و آن‌ها وجودشان، فکرشان، اندیشه‌شان را در خدمت نهالی که کاشته‌اند و اکنون درختی شده‌ است می‌گمارند، از جانشان و از روحشان مایه می‌گذارند. از درختی که به ثمر می‌نشیند مواظبت می‌کنند و درخت را، بذرش را، بارش را به فرزندانشان به دیگران می‌سپارند، کوران و کران و ترسوهایی همچون خودشان را تنها درختی می‌بخشند، درختی که می‌بالد، برگ می‌دهد و در خفا رشد می‌کند. همچون آن مبارزان کهن که در دامان کوه‌ها رشد کرده‌اند، آن‌ها که از چشم دور بوده‌اند و بالیده‌اند... همچون شاید آن فریدون‌ها که در مرغزار در کوه بالیدند که مادر را یارای مبارزه نبود اما یارای تربیت مبارزی در خور بود.

آن‌ها تنها نهالی می‌پرورانند، تنها نهالی و درختی و فرزندی و گاه ملتی ... و کار را به جایی می‌کشانند که در دل هر آدمی درختی باشد و ریشه‌ای و ... و نفرتی و کینه‌ای ...

 

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۸۸/۰۴/۱۹ساعت 10:50  توسط آرزو مودی   | 

آزادی

بر روی دفتر های مشق ام

بر روی درخت ها و میز تحریرم

بر برف و بر شن

می نویسم نامت را.

روی تمام اوراق خوانده

بر اوراق سپید مانده

سنگ ، خون ، کاغذ یا خاکستر

می نویسم نامت را.

بر تصاویر فاخر

روی سلاح جنگیان

بر تاج شاهان

می نویسم نامت را.

بر جنگل و بیابان

روی آشیانه ها و گل ها

بر بازآوای کودکیم

می نویسم نامت را.

بر شگفتی شبها

روی نان سپید روزها

بر فصول عشق باختن

می نویسم نامت را.

بر ژنده های آسمان آبی ام

بر آفتاب مانده ی مرداب

بر ماه زنده ی دریاچه

می نویسم نامت را.

روی مزارع ، افق

بر بال پرنده ها

روی آسیاب سایه ها

می نویسم نامت را.

روی هر وزش صبحگاهان

بر دریا و بر قایقها

بر کوه از خرد رها

می نویسم نامت را.

روی کف ابرها

بر رگبار خوی کرده

بر باران انبوه و بی معنا

می نویسم نامت را.

روی اشکال نورانی

بر زنگ رنگها

بر حقیقت مسلم

می نویسم نامت را.

بر کوره راه های بی خواب

بر جاده های بی پایاب

بر میدان های از آدمی پُر

می نویسم نامت را.

روی چراغی که بر می افروزد

بر چراغی که فرو می رد

بر منزل سراهایم

می نویسم نامت را.

بر میوه ی دوپاره

از آینه و از اتاقم

بر صدف تهی بسترم

می نویسم نامت را.

روی سگ لطیف و شکم پرستم

بر گوشهای تیز کرده اش

بر قدم های نو پایش

می نویسم نامت را.

بر آستان درگاه خانه ام

بر اشیای مأنوس

بر سیل آتش مبارک

می نویسم نامت را.

بر هر تن تسلیم

بر پیشانی یارانم

بر هر دستی که فراز آید

می نویسم نامت را.

بر معرض شگفتی ها

بر لبهای هشیار

بس فراتر از سکوت

می نویسم نامت را.

بر پناهگاه های ویرانم

بر فانوس های به گِل تپیده ام

بر دیوار های ملال ام

می نویسم نامت را.

بر ناحضور بی تمنا

بر تنهایی برهنه

روی گامهای مرگ

می نویسم نامت را.

بر سلامت بازیافته

بر خطر ناپدیدار

روی امید بی یادآورد

می نویسم نامت را.

به قدرت واژه ای

از سر می گیرم زندگی

از برای شناخت تو

من زاده ام

تا بخوانمت به نام:

 

 

آزادی.

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۸۸/۰۴/۰۲ساعت 12:26  توسط آرزو مودی   |