یلدایی به درازای تنها یک دقیقه
از علم الاعداد هم کاری ساخته نیست. بیشتر شبیه بازی با اعداد بود تا یک علم...
پینوشت: آیا باید یلدا را به یک اسطورهشناس تبریک گفت؟
از علم الاعداد هم کاری ساخته نیست. بیشتر شبیه بازی با اعداد بود تا یک علم...
پینوشت: آیا باید یلدا را به یک اسطورهشناس تبریک گفت؟
چرا متن مکرر به تقدس یک عدد اشاره میکند و نمونههای فراوانی از آن را همه جا در فرهنگ و آداب و رسوم و ادبیات و ... دارم ولی در تصویر حضور ندارد؟
عدد سومی هم هست که هم در تصویر و هم در متن مکرر حضور دارد و در هر دو جا میتوانم نمونههای فراوانی از آن را پیدا کنم.

آنچه به چشم نیامده بود.

شرح ندارد.
ترکیه - ایزنیک - 1540
یکی از مجلههای فرش فراخوان داده که ملت دست به قلم متخصص در مورد فرش و موسیقی بنویسند. خیلی وقت است که میخواهم بیایم اینجا و غر بزنم که چرا همه اصرار دارند گوز را به شقیقه ربط بدهند و باز غر بزنم که چقدر فرش را، خود فرش را و نه ارتباط گوز- شقیقهایاش را میشناسیم که میرویم سراغ اینجور چیزها؟
*
سه روز پیش یکی از دخترهای ترم پایینی طرح و پروپوزال به دست آمده بود که نظر بدهم روی طرحش... عنوان طرح: ارتباط معماری با موسیقی! هدف: پیدا کردن ریتم در معماری!
من نمیفهمم شما لطفا برای من توضیح بدهید!
من آن آدم مودب یکسال پیش نیستم که وقت میگذاشتم طرحها را میخواندم و تا آنجایی که سوادم قد میداد اصلاح میکردم و بعد پشت سر فحشش را میخوردم. حالا دیگر این کارها را نمیکنم چرا که هر چیزی ارزش وقت گذاشتن ندارد و من هم دانشجویی هستم که پایاننامهای دارم که دمار از روزگارم در آورده است. طرح را نخواندم چرا که نه موسیقی تخصص من است و نه معماری. شک نکنید که با بولدوزر از روی دخترک و طرحش رد شدم، توضیح دادم، استدلال آوردم، خواهش کردم که اینها آخر و عاقبت ندارد(!) اینها کار علمی نیست که بیشتر خیال پردازی و توصیف و قلم فرسایی است اما دخترک همچنان اصرار داشت که پایاننامه دوستش که ارتباط رقص تربتجام با نقش اسلیمی بود عالی بود. سه روزیست زل زدهام به نقش اسلیمی و با اصرار میخواهم اسرار ارتباطش را با رقص تربتجامی برایم فاش کند که فایده ندارد. اسلیمی زبان بسته فقط متقابلا به من نگاه میکند و حرفی نمیزند.
من نفهمیدم شما لطفا برای من توضیح بدهید!
البته دکتر پ چیزهای دیگری هم گفت اینکه سالانه دویست دکتر نمره شدن ما را به سوی جامعهای سوق میدهد که دیگر سواد محور نخواهد بود یعنی دیگر صرفا سواد (؟یا مدرک؟) داشتن در مقطعی خاصی مطرح نخواهد بود و کمکم برای تخصص هم جا باز خواهد شد و نگاه خوشبینانه دکتر پ به آنجا میرسید که نمره شدن اینهمه دکتر در سال ما را به سوی تخصصمحور شدن هدایت خواهد کرد.
*
از قرار معلوم بیشترین تعداد دانشجوی ارشد دانشگاه هنر اصفهان در هر ورودی را دانشجویان دو رشته باستانشناسی در سه گرایش و مرمت در دو گرایش به خود اختصاص میدهند. تا آنجا که بسیاری از دانشجویان سایر مقاطع دچار این سوءتفاهم شدهاند که این دانشگاه تنها در این دو رشته در مقطع فوقلیسانس دانشجو میپذیرد.
در دو یا سه هفته گذشته مکررا با محراب و طاق درگیر بودهام از تعاریف ساده تا بحثهای تخصصی و کاملا فنی... با توجه به گزینه قبل حتی یک دانشجو در میان اطرافیان نیافتم که بتواند اندک کمکی به این نیازمند بکند و همه بدون استثناء حوالهام دادند به یک استاد مشخص اما خودشان؟ هیچ.
ما به تعداد بیشتری از نوع دکتر پ نیازمندیم که مدام یادآوری کنند که در این بین آنچه که نیست تخصص است.
پینوشت: نه فقط دانشجویان مرمت یا باستانشناسی که همه ما...
دوستان جدیدم را معرفی میکنم.
سنگ قبر یا stele یا stela
ایشان هم نمونه غیریهودی و یونانیاش

ایشان هم "کوروش بزرگ" تو بخواب ما بیداریم!
دوست دارم یک شب پایاننامهام را به شام دعوت کنم و از ایشان بپرسم عزیزم سنگ قبرهای یهودی آخر قصه است یا هنوز این قصه ادامه دارد؟
کسی هست که بداند چرا یهودیها رو سنگ قبرها قلوه سنگ و یا تکه سنگهای کوچک میگذارند؟ صحنه آخر فیلم "لیست شیندلر" را به خاطر بیاورید. همان...
ایشان هم هستند که معرفی شدنی نیستند
ستاره هشت پر دوست دارید؟ من هم دوست دارم:
اگر زیاد قابل درک نیست برایتان پست قبل را دوباره ببینید؛ این بار دقیقتر!

چند روز پیش آدمی درست همینجا، در همین وبلاگ کامنت گذاشته بود که فکر میکردم هزار سال است که از زندگیام به مقصد نامعلوم بیبازگشتی خارج شده است بعدا مشخص شد که خیر حداقل در چند سالی که اینجا را مینویسم خارج نشده بوده است.

بخشایش- 3/38×4/11 متر - حدودا 1880 میلادی
باز هم تاکید میکنم که در یک چنین بافتههایی میتوانیم یک خط تمایز مشخص بین بافنده و بافتن ناخودآگاه طبق سنت و هنرمند فرشبافی که کاملا آگاهانه نقش میزند و از قواعد همیشگی مادر به دختر تخطی میکند، بکشیم و هنرمند را برجسته کنیم.
*زیاد مطمئن نیستم که اینها ترنج باشند یا بشود ترنج نامیدشان.
پینوشت: فعلا درگیر شش و هشت هستم اگر علم الاعداد بلدید یا چیز خاصی در مورد این دو عدد میدانید، دریابید. پیشاپیش سپاسگزارم.

فقط ای کاش سخنرانی نیمه و نصفه ناگهان تمام نمیشد که عیشمان ناکام نمیماند.
پینوشت: بعضی آدمها را باید زبانشان را یاد گرفت. یاد که گرفتی برو خوش باش!
از دیشب تا همین الان آنقدر شیر و نشاسته خوردهام (به دستور مامان خانم برای مبارزه با گرفتگی صدا و گلودرد) که فکر میکنم میتوانم رقیب قمرالملوک وزیری باشم.
از شیر و عسل متنفرم از هر مایه شیرینی از این دست که گرم باشد و شیرین باشد و برای رفع سرماخوردگی باشد.
چرا سرترنج میبافند؟
چرا ترنجها الزاما سرترنج دارند؟
چرا سرترنجها را نقش میکنند؟
دو سرترنج از دو سو ولی همه ترنجها سرترنج ندارند؟ اینجا چرا؟
یک ترنج شش ضلعی، یک ترنج هشتپر...
چرا هیچوقت این نقوش به چشم نیامدهاند.
پینوشت: دیروز به استاد راهنما میگفتم هیچ کس روی این بافتهها کار نکرده است. متاسفانه آنچه که میگفتم واقعی بود. فقط لازم است کمی کتابهای تاریخ هنر را ورق بزنیم. تاریخ هنر نه به معنای فورمالیستی جمع کننده تابلوها و آفریدهها بر اساس سازنده و خالق وهنرمند و تاریخ زندگیاش... تاریخ هنر به این معنای بعد از وینکلمانیاش... تاریخ هنری که مد نظر واربورگ بود... کمی همین کتابهای بعد از واربورگ و تحت تاثیر واربورگ را ورق بزنیم... در چند تای از آنها نقشی از روی یک فرش آمده است؟ چند تایشان؟ فراوان به معماری پرداختهاند به کاسه و کوزهها و نقش برجستهها و مجسمهها و چه و چه و چه اما فرش؟ من که ندیدهام که اگر چیزی بود با اینهمه شخمزنی هر روزه من در اینجا و آنجا لااقل یک نمونه پیدا میشد که من به دنبال نمونههای بعدی احتمالی بگردم.
هیچ چیزی این آدم را شگفت زده نمیکند.
من الان شگفتزده هستم از این بیشگفتزدگی(؟)/نهشگفتزدگی(؟)/شگفتنزدگی(؟) این آدم

یک سنندج مثل همیشه عالی... اما فقط عالی بودن این بافته نیست که برای من مهم است. آن نقوش کوچکی که در دو سو و طرفین بافته نقش شدهاند مهمتر و قابل توجهتر هستند چرا که در حالت عادی در بافتههایی با این نقش –چه در سنندج بافته شده باشند و چه در هر جای دیگری- شاهد بافته شدن چنین نقوشی نیستیم. تنها یک شش ضلعی را به عنوان زمینه اصلی داریم که ترنج را در برگرفته است.
سرترنجها هم درست به اندازه خود ترنج مهمند. اما در اصل چه چیزی را نشان میدهند؟

ترنج فرش اردبیل یک ترنج 16پره / 16 گل یا 16 تایی است که دو سَرترنج که به شکل چراغ(؟)، عودسوز(؟) یا آتشدان (؟) هستند در دو سوی فرش در دو سوی ترنج نقش شدهاند. سرترنجها به خلاف همیشه از جنس سرترنجهای معمول و به شکل آنها نیستند بلکه چراغ(؟)، عودسوز(؟) یا آتشدان (؟) هستند. چراغ(؟)، عودسوز(؟) یا آتشدان (؟)هایی که از یک ترنج 16 تایی منشعب شدهاند. دو سرترنج چراغ(؟)، عودسوز(؟)، آتشدان (؟) در دو طرف ترنج نیز یک شکل و برابر نیستند که در حالت معمول و در مورد دیگر بافتههای ترنجدار دو سر ترنج از یک نقش هستند. جفت قالی اردبیل در مقبره شیخ صفیالدین اردبیلی پهن بوده است و به دستور شاه طهماسب صفوی برای آن آرامگاه بافته شده است.
در مورد قالی اردبیل اینجا و اینجا و اینجا بخوانید.
پینوشت: رمان آخر (؟) گلشیری که جن داشت، جننامه بود؟
هشت خا...گیکردن یا هشتخا... بودن یا آدم هشتخا...ه معادلش در همان بیرجند تقریبا میشود پُرشولِنگی کردن یا خود پُرشولِنگی تنها که باز هم نمیتوانم دقیق بگویم یعنی چه. (بگذاریدش به حساب بیرجندی بیرجند زندگی نکرده!) وقتی به کار میبرندش که کسی در حال انجام کاریست و بروی برای کمک اما کارش را به هم بریزی، شلوغش کنی، به آن بعدش که به ربطی ندارد خودت را ربط بدهی. (نه اینکه برای من در این زیاد به کار رفته است!)
البته قول موثقتری هم هست که میگوید: "هشت خا... به آدمی فضولی میگویند که به هر کاری کار دارد، به هر سوراخی سرک میکشد و هر چیزی را امتحان میکند." فضولی اینجا تنها معنای دخالت کردن نمیدهد گاهی ترکیبی است از شیطنت کردن و دخالت کردن به همراه گونهای از شوخ و شنگی یا سرخوشی بسیار پنهان!
پُرشولِنگ هم باز بنا به قول موثقتر: "به آدم عجولی میگویند که سریع و به هر قیمتی بخواهد کاری را به انجام برساند و نتیجه بگیرد."
پینوشت: این پست احتمالا اصلاح یعنی کاملتر خواهد شد.
من گرفتهام. از شش ماه پیش مدام در حال شمردنم... من اگر نشمرم ذهنم خودش کار خودش را میکند و حتی اگر به عکسی و تصویری و شیئی نگاه کنم که شمردنی باشد و در مقابل شمردنش مقاومت کنم چشم که از آن بردارم میبینم ذهنم با کلهشقی تمام پرهها و برگها و نقطهها و دندانهها و ... و... و... هر چه که تکرار شده و شمردنی بوده را شمرده است و بعد از چشم برداشتنم یادآوری میکند که "هه دیدی باز هم هشت تا بود."
If a savage in his ignorance of physics tries to make a mountain open its caverns by dancing round it, we must admit with shame that no rat in a psychologist's maze would try such patently ineffectual methods of opening a door.
suzanne langer, Philosophy in a New key, p.29
قرار بود کتاب سوزان لانگر امروز به جایی برسد، مقاله و آتشدان و توافق و ظریف و انرژی هستهای و لغو و چه و چه و چه مانع شدند.
تا هم اکنون که ساعت هشت و هشت دقیقه شب است یک صفحه که جلو نرفتهام هیچ، تا آخر شب هم احتمالا نخواهم رفت.
پینوشت: هم اکنون ساعت 4 و خرده ای دقیقه بامداد؛ کتاب خانم لانگر به جایی رسید. با تشکر از هیئت به توافق رسیده که کلا ما را بی خواب کرد.

قالیچه نماز - ترکیه - عکس اسکن شده است مشخصات دیگر را ندارم.
منبع: احتمالا مجله HALI
"آتشدان معمولا در آیین ها به نیاکان اهداء می شود." از اینجا
اگر فرض کنیم نقشی که بر تاق این بافته آویخته شده است چراغ نیست و عودسوز است آیا میتوان آن را در کنار آتشدان جای داد؟ و انگشت در چشم نیاکان کرد؟! آیا عودسوز را میآویختهاند؟
از عودسوز چه میدانم؟ هیچ
معین: ظرفی که در آن عود میسوزانند.
دهخدا: || (اِ مرکب ) ظرفی که در آن عود میسوزانند. (از آنندراج ). مجمر. (دهار) (غیاث اللغات ) (از منتهی الارب ). مجمرة. (از منتهی الارب ). مجمری که در آن بوی خوش میسوزانند. (ناظم الاطباء). بوی سوز. عطرسوز.
چراهیچ کدام از این آقایان به ذهنش نرسید ظاهر عودسوز را هم تشریح کند؟!
جستجوی اینترنتی هم کازابلانکا و قصههای جزیره و مرحوم استاد شهناز کپل نشان میدهد و عودسوز نشان نمیدهد.


susanne langer, Philosophy in a New key
پاسخ میدهد: من مرد عملم! نظریه-مظریه حالیم نیست. نظریه کشکه...
من عاشق این مرد عملم...

گنجه، اواخر قرن نوزدهم
3.320m. x 1.40 m
بهمن کلباسی در مصاحبهاش با برنامه پلتیک کامبیز حسینی جایی که در مورد مصاحبهاش با باراک اوباما صحبت میکند در جواب سوالی به دنیای فارسی زبان اشاره میکند و میگوید قصدش از مصاحبه با اوباما گفتگو در مورد دنیای فارسی زبان بوده است و باقی ماجرا...
آنچه که برای من در این مصاحبه مهم بود و هست اشارهای است که
بهمن کلباسی به "دنیای فارسی زبان" میکند؛ اشارهای که تا قبل از این
مصاحبه نمونه آن را ندیده بودم. پیش از این جایی ندیده یا نشنیده بودم کسی از "دنیای
فارسی زبان" صحبت کند. دنیای فارسی زبان کوچکی که هست و مظلوم است و کسی آن
را جدی نگرفته است (؟!!!) آدمهای زیادی آن را جدی نگرفتهاند، اما هست. مصاحبه
کلباسی حداقل برای من همه آن چیزهایی را که در دو یا سه سال گذشته در اینجا، در
این دانشکده دیدهام و شنیدهام قابل درک و ملموستر کرد. هر چند پیش از این هم به
شکلی کاملا نامرئی و ناخودآگاه درگیر آن بودهام اما حالا دغدغههایی برایم شکل میگیرند
که کاملا جدی هستند و مربوط به یک دنیای کاملا بزرگ و جدی میشوند که احساس خوشآیندی
در موردش ندارم. ناخوشآیند از آن جهت که به نظر میرسد اگر به این دنیای فارسی
زبان آن توجه بایدی نشان داده نشود اتفاقهای خوشآیندی را پیش رو نخواهد داشت.
دنیای فارسی زبانی که کلباسی –حداقل برای من و گوش من- برای اولین بار به کار میبرد طنین خوشآیندی دارد. از میزان غربت و اندوه تنهاماندگیام کم میکند و یادآوری میکند آنچنانکه به نظر میرسد ما و زبان فارسیمان تنها نیستیم و میتوانیم و راهی هست برای توان بخشیدن به آنچه که به نظر میرسد دیگر رمقی ندارد.
*
وقتی که برای کار چاپ کتابم چندین بار در ماه یا هفته باید به "بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی" میرفتم با آدمهای زیادی روبهرو میشدم که بنا به دلایل مختلف سروکارشان به چنین مرکزی میافتاد. این بنیاد به دلیل داشتن امکانات بسیار پیشرفتهای که فراتر از نیازهای ایران بود، قادر بود و هست که مثلا در زمینه چاپ و نشر به کل آسیای میانه خدمات رسانی کند. (جزئیات واقعیاش را نمیدانم و همین جمله هم که نوشتم نقل قول مستقیم است.) در نتیجه طبیعی بود که آدمهای مختلفی از کشورهای این حوزه را مکررا در این بنیاد ببینیم که ایرانی نبودند اما فارسی زبان بودند. (چه تمایز و تفکیک احمقانهای!) هیچ کدام از آن ملاقاتهای ناخواسته به اندازه ملاقات با آقای تاجیکی* که نمیدانم چه کاره بود یا ارتباطش با این بنیاد چه بود، هیجانانگیز و جذاب نبود. از آن ملاقات چیز خاصی در ذهنم نیست. حضور هردوی ما همزمانی تصادفی صرف بود. تقریبا گفتگویی با هم نداشتیم اما برای من ملاقات آدمهایی از این دنیای فارسی زبانی که امروز به شکلی جدی با آن درگیر شدهام هیجانانگیز بود و هیجانانگیزی این ملاقاتها دغدغههای جدی این آدمها برای زبانشان و ملیتشان و ایرانیبودنشان بود و هست. در مورد گزینه دوم و سوم که ایرانی بودن است تعمیم نمیدهم که در مورد همگی آنها چنین نبود اما در مورد گزینه اول یعنی زبان فارسی و وابستگی به دنیای فارسی زبان و فرهنگ فارسی (؟) یا ایرانی** (؟) یا به حسب نیاز و یا به واقع چنین بود. این آدمها دغدغه زبان داشتند، دغدغه فرهنگ داشتند و این آن چیزی بود که برای من هیجانانگیز بود چیزی که جز در مورد خانواده خودم و بعضی دوستان نزدیکم و دو استاد از دانشکدهای که در آن درس میخوانم، در میان باقی آدمهای اطرافم ندیدهام. من آدم محدودی نیستم و با آدمهای مختلفی از طبقههای مختلف این جامعه در ارتباطم پس آنچه که میبینم به معنای یک زنگ خطر جدیست.
حرف من این نیست که همه افغانها و همه تاجیکها یا همه فارسیزبانهایی که در ایران زندگی نمیکنند یا ایرانی نیستند (دوباره چه تفکیک و تمایز احمقانهای!) از سر و رویشان دغدغه میریزد و ما ایرانیها هویجیم. حرف من قطعا چیز دیگری است. حرف من این است که فکر میکنم معنای دنیای فارسی زبانی که کلباسی در مصاحبهاش به آن اشاره میکند را در برخورد با این آدمها درک کرده باشم و اینکه ما نیازمند قائل بودن به وجود یک دنیای فارسی زبان هستیم نه یک ایران فارسی زبان که به قولی 25 درصد مردمش یعنی یک چهارم جمعیتش ترکی صحبت میکنند و این کلیت فارسی زبان را باید جدی گرفت و میان اجزایش ارتباط برقرار کرد. تنها ما فارسی صحبت نمیکنیم افغانها و تاجیکها و... هم فارسی صحبت میکنند و این مساله سادهای نیست مخصوصا اگر وضعیت مهاجران افغانی و حضورشان در ایران و واکنش اکثریت مردم ایران نسبت به این خودیهای غریبه را با دیدی و نگاهی دقیقتر بررسی کنیم آنچه به دست میآوریم اصلا ساده، خوشآیند و خوشعاقبت نیست. چون آنچه میبینیم دافعه، بیگانگی و خود دیگری بینی نسبت به آنهاست در صورتی که به واقع چنین نیست و نباید که باشد.***
بهمن کلباسی را نمیشناسم با نگاه کردن و زیر و رو کردن صفحه فیسبوک کسی هم نمیشود حدس زد که این خبرنگار بیبیسی آیا واقعا برای دنیای فارسی زبان دغدغه دارد یا به کار بردن این اصطلاح صرفا بر اساس سیاستهای کاری مجموعهای است که برای آن کار میکند اما مهم است که آدمهای بیشتر و بیشتری با زبان کلباسی داشته باشیم. مصاحبه کلباسی با کامبیز حسینی را بارها و بارها دیدم، اینترنت را برای شناخت بهتر کلباسی شخم زدم، چیز زیادی نبود. مصاحبهاش را با اوباما نشنیدم چون با این اینترنت که من دارم نمیشود اما اصفهانیها رسم خوبی دارند. اصفهانیهایی که تا امروز با آنها برخورد کردهام رسم یا عادت خوبی دارند. بلدند شهرشان را جدی بگیرند. شهرشان را به عنوان یک شهر درک کردهاند و برایش دغدغه دارند.
...
* این آقای تاجیک دو پسر که دوقلو بودند داشت؛ یکی حسین دیگری سیاوش!
** تعصبی در مورد ایرانی بودنش ندارم. کلمه بهتری نداشتم؛ آریایی؟!!! هر جور راحتید.
*** از آن سمت هم احتمالا اوضاع درست به همین بدی است. یعنی آنها هم، مخصوصا آنهایی که چند سالی تجربه غم انگیز مهاجرت را داشته اند، ما را از خودشان نمیدانند.