پشمینه بافت

یلدایی به درازای تنها یک دقیقه

تا حالا نشده اینطور از ایده خالی باشم. هیچ‌وقت برای یک موضوع، برای یک مشکل، برای یک موقعیت ناشناخته اینطور خالی نبودم که حالا شده‌ام... خالی خالی خالی... بی‌هیچ راه قابل تصوری...

از علم الاعداد هم کاری ساخته نیست. بیشتر شبیه بازی با اعداد بود تا یک علم...

 

 

 

پینوشت: آیا باید یلدا را به یک اسطوره‌شناس تبریک گفت؟


+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۲/۰۹/۳۰ساعت 21:36  توسط آرزو مودی   | 

تولد خورشید

یلدای خوبی داشته باشید!


+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۲/۰۹/۳۰ساعت 13:46  توسط آرزو مودی   | 

متن و تصویر

یک چیزی به شدت من را سردرگم کرده چرا من تکرار یک عدد را مکرر در تصویر می‌بینم ولی متن هیچ چیزی، جز بعضی اشاره‌های مبهم به من نمی‌دهد؟

چرا متن مکرر به تقدس یک عدد اشاره می‌کند و نمونه‌های فراوانی از آن را همه جا در فرهنگ و آداب و رسوم و ادبیات و ... دارم ولی در تصویر حضور ندارد؟

عدد سومی هم هست که هم در تصویر و هم در متن مکرر حضور دارد و در هر دو جا می‌توانم نمونه‌های فراوانی از آن را پیدا کنم.

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۲/۰۹/۲۹ساعت 17:38  توسط آرزو مودی   | 


+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۲/۰۹/۲۹ساعت 13:1  توسط آرزو مودی   | 

دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۹/۲۸ساعت 18:46  توسط آرزو مودی   | 

یک الگوی جدید



آنچه به چشم نیامده بود.


+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۹/۲۸ساعت 13:3  توسط آرزو مودی   | 

تاریخ مردم اصفهان


تاریخ نساجی اصفهان

در دوره قاجار و پهلوی

به روایت مطبوعات و اسناد


+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۲/۰۹/۲۶ساعت 16:38  توسط آرزو مودی   | 

شرح ندارد.



عکس از اینجا


+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۲/۰۹/۲۶ساعت 12:42  توسط آرزو مودی   | 

این آبی‌های دوست داشتنی



شرح ندارد.


ترکیه - ایزنیک - 1540


+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۲/۰۹/۲۵ساعت 15:57  توسط آرزو مودی   | 

لطفا

یکی از مجله‌های فرش فراخوان داده که ملت دست به قلم متخصص در مورد فرش و موسیقی بنویسند. خیلی وقت است که می‌خواهم بیایم اینجا و غر بزنم که چرا همه اصرار دارند گوز را به شقیقه ربط بدهند و باز غر بزنم که چقدر فرش را، خود فرش را و نه ارتباط گوز- شقیقه‌ای‌اش را می‌شناسیم که می‌رویم سراغ اینجور چیزها؟

*

سه روز پیش یکی از دخترهای ترم پایینی طرح و پروپوزال به دست آمده بود که نظر بدهم روی طرحش... عنوان طرح: ارتباط معماری با موسیقی! هدف: پیدا کردن ریتم در معماری!

من نمی‌فهمم شما لطفا برای من توضیح بدهید!

من آن آدم مودب یکسال پیش نیستم که وقت می‌گذاشتم طرح‌ها را می‌خواندم و تا آنجایی که سوادم قد می‌داد اصلاح می‌کردم و بعد پشت سر فحشش را می‌خوردم. حالا دیگر این کارها را نمیکنم چرا که هر چیزی ارزش وقت گذاشتن ندارد و من هم دانشجویی هستم که پایان‌نامه‌ای دارم که دمار از روزگارم در آورده است. طرح را نخواندم چرا که نه موسیقی تخصص من است و نه معماری. شک نکنید که با بولدوزر از روی دخترک و طرحش رد شدم، توضیح دادم، استدلال آوردم، خواهش کردم که اینها آخر و عاقبت ندارد(!) اینها کار علمی نیست که بیشتر خیال پردازی و توصیف و قلم فرسایی است اما دخترک همچنان اصرار داشت که پایان‌نامه دوستش که ارتباط رقص تربت‌جام با نقش اسلیمی بود عالی بود. سه روزیست زل زده‌ام به نقش اسلیمی و با اصرار می‌خواهم اسرار ارتباطش را با رقص تربت‌جامی برایم فاش کند که فایده ندارد. اسلیمی زبان بسته فقط متقابلا به من نگاه می‌کند و حرفی نمی‌زند.

من نفهمیدم شما لطفا برای من توضیح بدهید!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۲/۰۹/۲۴ساعت 7:35  توسط آرزو مودی   | 

اینجا ایران، زادگاه طاق!

دکتر پ سر یکی از کلاس‌ها گفت روزانه دویست ماشین در اصفهان نمره می‌شود؛ دانشگاه هنر اصفهان هم سالانه دویست دکتر نمره می‌کند.

البته دکتر پ چیزهای دیگری هم گفت اینکه سالانه دویست دکتر نمره شدن ما را به سوی جامعه‌ای سوق می‌دهد که دیگر سواد محور نخواهد بود یعنی دیگر صرفا سواد (؟یا مدرک؟) داشتن در مقطعی خاصی مطرح نخواهد بود و کم‌کم برای تخصص هم جا باز خواهد شد و نگاه خوش‌بینانه دکتر پ به آنجا می‌رسید که نمره شدن اینهمه دکتر در سال ما را به سوی تخصص‌محور شدن هدایت خواهد کرد.

*

از قرار معلوم بیشترین تعداد دانشجوی ارشد دانشگاه هنر اصفهان در هر ورودی را دانشجویان دو رشته باستان‌شناسی در سه گرایش  و مرمت در دو گرایش به خود اختصاص می‌دهند. تا آنجا که بسیاری از دانشجویان سایر مقاطع دچار این سوءتفاهم شده‌اند که این دانشگاه تنها در این دو رشته در مقطع فوق‌لیسانس دانشجو می‌پذیرد.

در دو یا سه هفته گذشته مکررا با محراب و طاق درگیر بوده‌ام از تعاریف ساده تا بحث‌های تخصصی و کاملا فنی... با توجه به گزینه قبل حتی یک دانشجو در میان اطرافیان نیافتم که بتواند اندک کمکی به این نیازمند بکند و همه بدون استثناء حواله‌ام دادند به یک استاد مشخص اما خودشان؟ هیچ.

هیچ‌کس نیست که یک جای این زمین بسیار بسیار بزرگ بایستد، شده جایی به قدر فقط ایستادن و بگوید اینجا حوزه تخصص من است، من در این جا متخصصم، بپرسید جواب بدهم.

ما به تعداد بیشتری از نوع دکتر پ نیازمندیم که مدام یادآوری کنند که در این بین آنچه که نیست تخصص است.

 

 

پینوشت: نه فقط دانشجویان مرمت یا باستان‌شناسی که همه ما...


+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۲/۰۹/۲۳ساعت 23:1  توسط آرزو مودی   | 

گنبد کاووس



در راستای پست قبل و پست قبل پست قبل!


+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۲/۰۹/۲۳ساعت 19:23  توسط آرزو مودی   | 

دوستان عزیز من!

دوستان جدیدم را معرفی می‌کنم.

سنگ قبر یا stele  یا stela


ایشان هم نمونه غیریهودی و یونانی‌اش



ایشان هم "کوروش بزرگ" تو بخواب ما بیداریم!


دوست دارم یک شب پایان‌نامه‌ام را به شام دعوت کنم و از ایشان بپرسم عزیزم سنگ قبرهای یهودی آخر قصه است یا هنوز این قصه ادامه دارد؟

کسی هست که بداند چرا یهودی‌ها رو سنگ قبرها قلوه سنگ و یا تکه سنگ‌های کوچک می‌گذارند؟ صحنه آخر فیلم "لیست شیندلر" را به خاطر بیاورید. همان...

ایشان هم هستند که معرفی شدنی نیستند



ستاره هشت پر دوست دارید؟ من هم دوست دارم:



اگر زیاد قابل درک نیست برایتان پست قبل را دوباره ببینید؛ این بار دقیقتر!


+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۲/۰۹/۲۲ساعت 15:10  توسط آرزو مودی   | 

قالیچه نماز



قونیه - آناتولی- پیش از 1910 میلادی
120 x 150 cm
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۹/۲۱ساعت 20:37  توسط آرزو مودی   | 

دوست دارم بیایم اینجا و از کلاسی که می‌روم بنویسم، از آدم‌های جدیدی که می‌بینم، از یک زبان جدید، از یک تجربه زبانی جدید، از یک راه ارتباطی جدید، از معناهای جدید، از اینکه امروز یاد گرفتیم در هر حال فاعل باید فعلش را همراهی کند. دلم می‌خواهد بیایم اینجا بنویسم که چقدر همه چیز عجیب است و چقدر خواندن زبان دوم متفاوت است و چقدر برای باز و بازتر شدن دنیایی که در آن زندگی می‌کنم وسوسه دارم که چقدر مورمور دارد خواندن یک زبان جدید که بعد این چند وقت مدام و مدام و مدام انگلیسی خواندن خیلی خوب می‌دانم خواندن یک متن به زبان اصلی یعنی چه و فکر کن که بشود خیلی از این متون را به زبان خودشان بخوانم که اصلا خیلی‌ها را بتوانم که بخوانم. اما نوشتن یک چیزهایی ترسناک است یعنی فکر کردن به نوشتن یک چیزهایی ترسناک است می‌ترسم بیایم اینجا بنویسم معلم آلمانی اینطور معلم آلمانی آنطور بعد فردایش که صفحه مدیریت وبلاگم را باز می‌کنم ببینم معلم آلمانی برایم کامنت گذاشته است.




چند روز پیش آدمی درست همینجا، در همین وبلاگ کامنت گذاشته بود که فکر می‌کردم هزار سال است که از زندگی‌ام به مقصد نامعلوم بی‌بازگشتی خارج شده است بعدا مشخص شد که خیر حداقل در چند سالی که اینجا را می‌نویسم خارج نشده بوده است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۹/۲۰ساعت 21:41  توسط آرزو مودی   | 

ببینید!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۹/۲۰ساعت 8:19  توسط آرزو مودی   | 

این آبی‌های دوست داشتنی


بخشایش- 3/38×4/11 متر - حدودا 1880 میلادی


بافته‌هایی را که ترنج‌های* (!؟) شش ضلعی از این دست دارند که عموما سه ترنج سر هم سوار را در برگرفته‌اند افشارها و قشقایی‌ها و خمسه‌ها و بسیاری دیگر می‌بافند. گاهی زمینه شش ضلعی کاملا پوشیده از نقوش ریز و درشت است گاهی کاملا ساده و خلوت و بی نقش. آنچه که در این بافته بخشایش برای من زیبا و هیجان انگیز بود نگاه متفاوت بافنده هنرمند این بافته به زمینه است و شکلی که زمینه شش ضلعی را -با وجود سه ترنج- آرایش داده است. یک شکل منظره سازی هیجان انگیز بسیار زیبای یکتا که نمونه مشابهی در ذهن من ندارد. هنرمند بافنده مشخصا از قواعد سنتی و نسل به نسل پوشاندن و نقش کردن این دسته از طرح‌ها سر باز زده و چیزی که آفریده واقعا بی‌همتاست.

باز هم تاکید می‌کنم که در یک چنین بافته‌هایی می‌توانیم یک خط تمایز مشخص بین بافنده و بافتن ناخودآگاه طبق سنت و هنرمند فرش‌بافی که کاملا آگاهانه نقش می‌زند و از قواعد همیشگی مادر به دختر تخطی می‌کند، بکشیم و هنرمند را برجسته کنیم.



*زیاد مطمئن نیستم که اینها ترنج باشند یا بشود ترنج نامیدشان.


پینوشت: فعلا درگیر شش و هشت هستم اگر علم الاعداد بلدید یا چیز خاصی در مورد این دو عدد میدانید، دریابید. پیشاپیش سپاسگزارم.


+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۲/۰۹/۱۷ساعت 14:6  توسط آرزو مودی   | 


Cover, silk embroidery on cotton, Iran, Caucasus; 1st half of 18th century
149 × 135 cm

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۹/۱۳ساعت 18:18  توسط آرزو مودی   | 

دیروز

حسن بزرگ سخنرانی دیروز دکتر پ برای ما آدمهای بی خبر از همه جا و همه چیز این بود که نشان داد چیزهایی فرای دنیای ساده‌انگار ساده‌بین ساده آموخته شده‌ای که ما با آن بزرگ شده‌ایم هم هست که چندان ساده و دم دستی نیست و برای فهمیدن آن باید جان کند و زحمت کشید و عرق ریخت و کتاب خواند و زحمت کشید و زحمت کشید و زحمت کشید.

فقط ای کاش سخنرانی نیمه و نصفه ناگهان تمام نمی‌شد که عیشمان ناکام نمی‌ماند.

 





پینوشت: بعضی آدم‌ها را باید زبانشان را یاد گرفت. یاد که گرفتی برو خوش باش!


+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۹/۱۳ساعت 1:16  توسط آرزو مودی   | 

بخوانید!

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۲/۰۹/۱۰ساعت 22:47  توسط آرزو مودی   | 

همیشه وقت دیدن این ساختمان‌های گلی و کاه گلی و خشتی به ذهنم می‌رسد که این ساختمان‌ها را نساخته‌اند که بمانند. ساخته‌اند برای پناهی، سرپناهی و وقتش که گذشت که دیگر نه پناه بودند و نه سرپناه، نرم-نرم فروبپاشند و با آب و باد و باران بروند. انگار آدم‌ها که رفتند، نسل‌ها که تمام شدند خانه‌ها هم دیگر نباشند، تمام بشوند و باد و باران و آب آن‌ها را با خودشان ببرند.






پینوشت و توضیح: ندارد.

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۲/۰۹/۱۰ساعت 16:31  توسط آرزو مودی   | 

از دیشب تا همین الان آنقدر شیر و نشاسته خورده‌ام (به دستور مامان خانم برای مبارزه با گرفتگی صدا و گلودرد) که فکر می‌کنم می‌توانم رقیب قمرالملوک وزیری باشم.




از شیر و عسل متنفرم از هر مایه شیرینی از این دست که گرم باشد و شیرین باشد و برای رفع سرماخوردگی باشد.

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۲/۰۹/۰۸ساعت 15:57  توسط آرزو مودی   | 

به نظر می‌رسد هیچ کس فرش‌ها را ندیده است.

چرا سرترنج می‌بافند؟

چرا ترنج‌ها الزاما سرترنج دارند؟

چرا سرترنج‌ها را نقش می‌کنند؟

دو سرترنج از دو سو ولی همه ترنج‌ها سرترنج ندارند؟ اینجا چرا؟

یک ترنج شش ضلعی، یک ترنج هشت‌پر...

چرا هیچ‌وقت این نقوش به چشم نیامده‌اند.




پینوشت: دیروز به استاد راهنما می‌گفتم هیچ کس روی این بافته‌ها کار نکرده است. متاسفانه آنچه که می‌گفتم واقعی بود. فقط لازم است کمی کتاب‌های تاریخ هنر را ورق بزنیم. تاریخ هنر نه به معنای فورمالیستی جمع کننده تابلوها و آفریده‌ها بر اساس سازنده و خالق وهنرمند و تاریخ زندگی‌اش... تاریخ هنر به این معنای بعد از وینکلمانی‌اش... تاریخ هنری که مد نظر واربورگ بود... کمی همین کتاب‌های بعد از واربورگ و تحت تاثیر واربورگ را ورق بزنیم... در چند تای از آن‌ها نقشی از روی یک فرش آمده است؟ چند تایشان؟ فراوان به معماری پرداخته‌اند به کاسه و کوزه‌ها و نقش برجسته‌ها و مجسمه‌ها و چه و چه و چه اما فرش؟ من که ندیده‌ام که اگر چیزی بود با اینهمه شخم‌زنی هر روزه من در اینجا و آنجا لااقل یک نمونه پیدا می‌شد که من به دنبال نمونه‌های بعدی احتمالی بگردم.  

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۲/۰۹/۰۸ساعت 15:2  توسط آرزو مودی   | 

هیچ چیزی این آدم را شگفت زده نمی‌کند.


من الان شگفت‌زده هستم از این بی‌شگفت‌زدگی(؟)/نه‌شگفت‌زدگی(؟)/شگفت‌نزدگی(؟) این آدم


+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۲/۰۹/۰۸ساعت 14:52  توسط آرزو مودی   | 

سنندج



یک سنندج مثل همیشه عالی... اما فقط عالی بودن این بافته نیست که برای من مهم است. آن نقوش کوچکی که در دو سو و طرفین بافته نقش شده‌اند مهم‌تر و قابل توجه‌تر هستند چرا که در حالت عادی در بافته‌هایی با این نقش –چه در سنندج بافته شده باشند و چه در هر جای دیگری- شاهد بافته شدن چنین نقوشی نیستیم. تنها یک شش ضلعی را به عنوان زمینه اصلی داریم که ترنج را در برگرفته است.

سرترنج‌ها هم درست به اندازه خود ترنج مهمند. اما در اصل چه چیزی را نشان می‌دهند؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۹/۰۷ساعت 0:4  توسط آرزو مودی   | 

بخشایش



ننوشتم این آبی‌های دوست داشتنی چون این بافته با این رنگ زمینه را دوست ندارم؛ هر چند که زمینه آبیست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۹/۰۶ساعت 10:7  توسط آرزو مودی   | 

 


ترنج فرش اردبیل یک ترنج 16پره / 16 گل یا 16 تایی است که دو سَرترنج که به شکل چراغ(؟)، عودسوز(؟) یا آتشدان (؟) هستند در دو سوی فرش در دو سوی ترنج نقش شده‌اند. سرترنج‌ها به خلاف همیشه از جنس سرترنج‌های معمول و به شکل آنها نیستند بلکه چراغ(؟)، عودسوز(؟) یا آتشدان (؟) هستند. چراغ(؟)، عودسوز(؟) یا آتشدان (؟)هایی که از یک ترنج 16 تایی منشعب شده‌اند. دو سرترنج چراغ(؟)، عودسوز(؟)، آتشدان (؟) در دو طرف ترنج نیز یک شکل و برابر نیستند که در حالت معمول و در مورد دیگر بافته‌های ترنج‌دار دو سر ترنج از یک نقش هستند. جفت قالی اردبیل در مقبره شیخ صفی‌الدین اردبیلی پهن بوده است و به دستور شاه طهماسب صفوی برای آن آرامگاه بافته شده است.

در مورد قالی اردبیل اینجا و اینجا و اینجا بخوانید. 



پینوشت: رمان آخر (؟) گلشیری که جن داشت، جن‌نامه بود؟

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۲/۰۹/۰۵ساعت 17:38  توسط آرزو مودی   | 

روم به دیوار

یک اصطلاحی هم ما در بیرجند به کار می‌بریم. قطعا من به کار نمی‌برم، دیگران مثلا خانم‌ها زیادتر به کار می‌برند؛ خانم‌ها که می‌گویم یعنی بیشتر مامان‌ها، مادرها برای بچه‌ها. (نه اینکه زیاد برای من به کار رفته است!) البته قبح ندارد ولی یک جوری است که من بارها با خودم حرف زده‌ام تا آن را اینجا بیاورم و بنویسم اما مجبورم با سانسور بنویسمش و یاد دکتر باستانی پاریزی کنم که این شکل نوشتن را فراوان در نوشته‌ها و نقل قول‌های اینچنینی به کار می‌برد و به من هم یاد داد.

هشت خا...گی‌کردن یا هشت‌خا... بودن یا آدم هشت‌خا...ه معادلش در همان بیرجند تقریبا می‌شود پُرشولِنگی کردن یا خود پُرشولِنگی تنها که باز هم نمی‌توانم دقیق بگویم یعنی چه. (بگذاریدش به حساب بیرجندی بیرجند زندگی نکرده!) وقتی به کار می‌برندش که کسی در حال انجام کاریست و بروی برای کمک اما کارش را به هم بریزی، شلوغش کنی، به آن بعدش که به ربطی ندارد خودت را ربط بدهی. (نه اینکه برای من در این زیاد به کار رفته است!)

البته قول موثق‌تری هم هست که می‌گوید: "هشت خا... به آدمی فضولی می‌گویند که به هر کاری کار دارد، به هر سوراخی سرک می‌کشد و هر چیزی را امتحان می‌کند." فضولی اینجا تنها معنای دخالت کردن نمی‌دهد گاهی ترکیبی است از شیطنت کردن و دخالت کردن به همراه گونه‌ای از شوخ و شنگی یا سرخوشی بسیار پنهان!

پُرشولِنگ هم باز بنا به قول موثق‌تر: "به آدم عجولی می‌گویند که سریع و به هر قیمتی بخواهد کاری را به انجام برساند و نتیجه بگیرد."

 

 

 

پینوشت: این پست احتمالا اصلاح یعنی کامل‌تر خواهد شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۲/۰۹/۰۴ساعت 12:2  توسط آرزو مودی   | 

accounting!

تا به حال دیده‌اید کسی مرض شمردن بگیرد؟

من گرفته‌ام. از شش ماه پیش مدام در حال شمردنم... من اگر نشمرم ذهنم خودش کار خودش را می‌کند و حتی اگر به عکسی و تصویری و شیئی نگاه کنم که شمردنی باشد و در مقابل شمردنش مقاومت کنم چشم که از آن بردارم می‌بینم ذهنم با کله‌شقی تمام پره‌ها و برگ‌‌ها و نقطه‌ها و دندانه‌ها و ... و... و... هر چه که تکرار شده و شمردنی بوده را شمرده است و بعد از چشم برداشتنم یادآوری می‌کند که "هه دیدی باز هم هشت تا بود."


+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۲/۰۹/۰۴ساعت 12:1  توسط آرزو مودی   | 

If a savage in his ignorance of physics tries to make a mountain open its caverns by dancing round it, we must admit with shame that no rat in a psychologist's maze would try such patently ineffectual methods of opening a door.

suzanne langer, Philosophy in a New key,  p.29


+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۲/۰۹/۰۴ساعت 4:14  توسط آرزو مودی   | 

من بی‌گناهم

قرار بود کتاب سوزان لانگر امروز به جایی برسد، مقاله و آتشدان و توافق و ظریف و انرژی هسته‌ای و لغو و چه و چه و چه مانع شدند.

تا هم اکنون که ساعت هشت و هشت دقیقه شب است یک صفحه که جلو نرفته‌ام هیچ، تا آخر شب هم احتمالا نخواهم رفت.




پینوشت: هم اکنون ساعت 4 و خرده ای دقیقه بامداد؛ کتاب خانم لانگر به جایی رسید. با تشکر از هیئت به توافق رسیده که کلا ما را بی خواب کرد.


+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۲/۰۹/۰۳ساعت 20:9  توسط آرزو مودی   | 

آتشدان




قالیچه نماز - ترکیه - عکس اسکن شده است مشخصات دیگر را ندارم.

منبع: احتمالا مجله HALI


"آتشدان معمولا در آیین ها به نیاکان اهداء می شود." از اینجا


اگر فرض کنیم نقشی که بر تاق این بافته آویخته شده است چراغ نیست و عودسوز است آیا می‌توان آن را در کنار آتشدان جای داد؟ و انگشت در چشم نیاکان کرد؟! آیا عودسوز را می‌آویخته‌اند؟

از عودسوز چه می‌دانم؟ هیچ

معین: ظرفی که در آن عود می‌سوزانند.

دهخدا: || (اِ مرکب ) ظرفی که در آن عود میسوزانند. (از آنندراج ). مجمر. (دهار) (غیاث اللغات ) (از منتهی الارب ). مجمرة. (از منتهی الارب ). مجمری که در آن بوی خوش میسوزانند. (ناظم الاطباء). بوی سوز. عطرسوز.

چراهیچ کدام از این آقایان به ذهنش نرسید ظاهر عودسوز را هم تشریح کند؟!

جستجوی اینترنتی هم کازابلانکا و قصه‌های جزیره و مرحوم استاد شهناز کپل نشان می‌دهد و عودسوز نشان نمی‌دهد.


بله عودسوز را می‌آویخته‌اند. با تشکر از جستجوی انگلیسی که فقط عودسوز (censer) نشان می‌دهد. شما هم ببینید.


+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۲/۰۹/۰۳ساعت 12:24  توسط آرزو مودی   | 

سر صبح فیس بوق رو چک میکردم.
خوشحال و خندان گفتم براوو توافق نامه هسته ای بالاخره امضا شد.
دوستان پرسیدند: با کجا؟

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۲/۰۹/۰۳ساعت 9:5  توسط آرزو مودی   | 

این آبی‌های دوست داشتنی



ایران، کاشان، نیمه دوم قرن سیزده هجری

پینوشت: و نه همیشه فرش گاهی هم کاشی!

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۲/۰۹/۰۲ساعت 13:23  توسط آرزو مودی   | 

چرا؟

Most studies of artistic significance, of art as a symbolic form and a vehicle of conception, have been made in the spirit of post-Kantian metaphysics.

susanne langer, Philosophy in a New key



+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۲/۰۹/۰۲ساعت 13:23  توسط آرزو مودی   | 

این آدم‌های دوست‌داشتنی


می‌پرسم: نظریه پردازی که نمی‌خوای بکنی؟

پاسخ می‌دهد: من مرد عملم! نظریه-مظریه حالیم نیست. نظریه کشکه...


من عاشق این مرد عملم...


+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۲/۰۹/۰۱ساعت 21:41  توسط آرزو مودی   | 

این آبی‌های دوست داشتنی



گنجه، اواخر قرن نوزدهم

3.320m. x 1.40 m

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۲/۰۹/۰۱ساعت 13:11  توسط آرزو مودی   | 

یک دنیای فارسی زبان

بهمن کلباسی در مصاحبه‌اش با برنامه پلتیک کامبیز حسینی جایی که در مورد مصاحبه‌اش با باراک اوباما صحبت می‌کند در جواب سوالی به دنیای فارسی زبان اشاره می‌کند و می‌گوید قصدش از مصاحبه با اوباما گفتگو در مورد دنیای فارسی زبان بوده است و باقی ماجرا...

آنچه که برای من در این مصاحبه مهم بود و هست اشاره‌ای است که بهمن کلباسی به "دنیای فارسی زبان" می‌کند؛ اشاره‌ای که تا قبل از این مصاحبه نمونه آن را ندیده بودم. پیش از این جایی ندیده یا نشنیده بودم کسی از "دنیای فارسی زبان" صحبت کند. دنیای فارسی زبان کوچکی که هست و مظلوم است و کسی آن را جدی نگرفته است (؟!!!) آدم‌های زیادی آن را جدی نگرفته‌اند، اما هست. مصاحبه کلباسی حداقل برای من همه آن چیزهایی را که در دو یا سه سال گذشته در اینجا، در این دانشکده دیده‌ام و شنیده‌ام قابل درک و ملموس‌تر کرد. هر چند پیش از این هم به شکلی کاملا نامرئی و ناخودآگاه درگیر آن بوده‌ام اما حالا دغدغه‌هایی برایم شکل می‌گیرند که کاملا جدی هستند و مربوط به یک دنیای کاملا بزرگ و جدی می‌شوند که احساس خوش‌آیندی در موردش ندارم. ناخوش‌آیند از آن جهت که به نظر می‌رسد اگر به این دنیای فارسی زبان آن توجه بایدی نشان داده نشود اتفاق‌های خوش‌آیندی را پیش رو نخواهد داشت.

دنیای فارسی زبانی که کلباسی –حداقل برای من و گوش من- برای اولین بار به کار می‌برد طنین خوش‌آیندی دارد. از میزان غربت و اندوه تنهاماندگی‌ام کم می‌کند و یادآوری می‌کند آنچنانکه به نظر می‌رسد ما و زبان فارسی‌مان تنها نیستیم و می‌توانیم و راهی هست برای توان بخشیدن به آنچه که به نظر می‌رسد دیگر رمقی ندارد.

*

وقتی که برای کار چاپ کتابم چندین بار در ماه یا هفته باید به "بنیاد پژوهش‌های اسلامی آستان قدس رضوی" می‌رفتم با آدم‌های زیادی روبه‌رو می‌شدم که بنا به دلایل مختلف سروکارشان به چنین مرکزی می‌افتاد. این بنیاد به دلیل داشتن امکانات بسیار پیشرفته‌ای که فراتر از نیازهای ایران بود، قادر بود و هست که مثلا در زمینه چاپ و نشر به کل آسیای میانه خدمات رسانی کند. (جزئیات واقعی‌اش را نمی‌دانم و همین جمله هم که نوشتم نقل قول مستقیم است.) در نتیجه طبیعی بود که آدم‌های مختلفی از کشورهای این حوزه را مکررا در این بنیاد ببینیم که ایرانی نبودند اما فارسی زبان بودند. (چه تمایز و تفکیک احمقانه‌ای!) هیچ کدام از آن ملاقات‌های ناخواسته به اندازه ملاقات با آقای تاجیکی* که نمی‌دانم چه کاره بود یا ارتباطش با این بنیاد چه بود، هیجان‌انگیز و جذاب نبود. از آن ملاقات چیز خاصی در ذهنم نیست. حضور هردوی ما همزمانی تصادفی صرف بود. تقریبا گفتگویی با هم نداشتیم اما برای من ملاقات آدم‌هایی از این دنیای فارسی زبانی که امروز به شکلی جدی با آن درگیر شده‌ام هیجان‌انگیز بود و هیجان‌انگیزی این ملاقات‌ها دغدغه‌های جدی این آدم‌ها برای زبانشان و ملیت‌شان و ایرانی‌بودنشان بود و هست. در مورد گزینه دوم و سوم که ایرانی بودن است تعمیم نمی‌دهم که در مورد همگی آن‌ها چنین نبود اما در مورد گزینه اول یعنی زبان فارسی و وابستگی به دنیای فارسی زبان و فرهنگ فارسی (؟) یا ایرانی** (؟) یا به حسب نیاز و یا به واقع چنین بود. این آدم‌ها دغدغه زبان داشتند، دغدغه فرهنگ داشتند و این آن چیزی بود که برای من هیجان‌انگیز بود چیزی که جز در مورد خانواده خودم و بعضی دوستان نزدیکم و دو استاد از دانشکده‌ای که در آن درس می‌خوانم، در میان باقی آدم‌های اطرافم ندیده‌ام. من آدم محدودی نیستم و با آدم‌های مختلفی از طبقه‌های مختلف این جامعه در ارتباطم پس آنچه که می‌بینم به معنای یک زنگ خطر جدیست.

حرف من این نیست که همه افغان‌ها و همه تاجیک‌ها یا همه فارسی‌زبان‌هایی که در ایران زندگی نمی‌کنند یا ایرانی نیستند (دوباره چه تفکیک و تمایز احمقانه‌ای!) از سر و رویشان دغدغه می‌ریزد و ما ایرانی‌ها هویجیم. حرف من قطعا چیز دیگری است. حرف من این است که فکر می‌کنم معنای دنیای فارسی زبانی که کلباسی در مصاحبه‌اش به آن اشاره می‌کند را در برخورد با این آدم‌ها درک کرده باشم و اینکه ما نیازمند قائل بودن به وجود یک دنیای فارسی زبان هستیم نه یک ایران فارسی زبان که به قولی 25 درصد مردمش یعنی یک چهارم جمعیتش ترکی صحبت می‌کنند و این کلیت فارسی زبان را باید جدی گرفت و میان اجزایش ارتباط برقرار کرد. تنها ما فارسی صحبت نمی‌کنیم افغان‌ها و تاجیک‌ها و... هم فارسی صحبت می‌کنند و این مساله ساده‌ای نیست مخصوصا اگر وضعیت مهاجران افغانی و حضورشان در ایران و واکنش اکثریت مردم ایران نسبت به این خودی‌های غریبه را با دیدی و نگاهی دقیق‌تر بررسی کنیم آن‌چه به دست می‌آوریم اصلا ساده، خوش‌آیند و خوش‌عاقبت نیست. چون آنچه می‌بینیم دافعه، بیگانگی و خود دیگری بینی نسبت به آنهاست در صورتی که به واقع چنین نیست و نباید که باشد.***

بهمن کلباسی را نمی‌شناسم با نگاه کردن و زیر و رو کردن صفحه فیس‌بوک کسی هم نمی‌شود حدس زد که این خبرنگار بی‌بی‌سی آیا واقعا برای دنیای فارسی زبان دغدغه دارد یا به کار بردن این اصطلاح صرفا بر اساس سیاست‌های کاری مجموعه‌ای است که برای آن کار می‌کند اما مهم است که آدم‌های بیشتر و بیشتری با زبان کلباسی داشته باشیم. مصاحبه کلباسی با کامبیز حسینی را بارها و بارها دیدم، اینترنت را برای شناخت بهتر کلباسی شخم زدم، چیز زیادی نبود. مصاحبه‌اش را با اوباما نشنیدم چون با این اینترنت که من دارم نمی‌شود اما اصفهانی‌ها رسم خوبی دارند. اصفهانی‌هایی که تا امروز با آن‌ها برخورد کرده‌ام رسم یا عادت خوبی دارند. بلدند شهرشان را جدی بگیرند. شهرشان را به عنوان یک شهر درک کرده‌اند و برایش دغدغه دارند.

 ...



 

* این آقای تاجیک دو پسر که دوقلو بودند داشت؛ یکی حسین دیگری سیاوش!

** تعصبی در مورد ایرانی بودنش ندارم. کلمه بهتری نداشتم؛ آریایی؟!!! هر جور راحتید.

*** از آن سمت هم احتمالا اوضاع درست به همین بدی است. یعنی آنها هم، مخصوصا آنهایی که چند سالی تجربه غم انگیز مهاجرت را داشته اند، ما را از خودشان نمیدانند.


+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۲/۰۹/۰۱ساعت 8:26  توسط آرزو مودی   |