پشمینه بافت

صفحه ایمیلم از صبح که آمدم سرکار باز است که برای کسی دو خط بنویسم که می‌خواهیم، تمایل داریم، آرزومندیم، خواهانیم، شما با ما یا ما با شما همکاری کنیم و فلان و بهمان و چنین و چنان... صفحه هنوز باز است، مکان نمای بیکار چشمکش را می‌زند و من فقط نوشته‌ام... سلام جناب آقای فلان...

چرا بعضی کارها اینطور سخت می‌شوند؟

 

 

 

ساعت 2:38 دقیقه و من بالاخره ایمیل را فرستادم. 

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۴/۰۴/۳۰ساعت 12:38  توسط آرزو مودی   | 

سوغات

زن بلوچ است. معلم است، همکار خاله. در یک مدرسه پسرانه درس می‌دهند.  

شوهرش را می‌خواهند اعدام کنند به جرم اقدام بر علیه امنیت ملی... یا به زبان ساده آدم کشی... سرباز کشی... سرباز دور از خانه که دستش به هیچ جا بند نیست و در هر هیچ چیزی شریک نیست را کشته است و حالا می‌خواهند اعدامش کنند.

همه بزرگان منطقه را واسطه کرده‌اند و فایده نداشته است. حکم همان است که بوده: اعدام. زن نذر کرده است اگر از گناه شوهر بگذرند اول شیعه بشود و بعد در هر سفره ابوالفضلی که پهن کنند و زن بداند شریک بشود. حکم مرد هنوز اعدام است.

.

.

.

.

ذهن خاله را که زیرورو می‌کردم برای آن نقشی که زنان بلوچ جلوی دامن‌هایشان سوزن دوزی می‌کنند/می‌کردند؛ حرف به این زن رسید. خاله گفت اتفاق مشابهی رخ داده است. از گناه مرد گذشته‌اند و زن  نذر حضرت ابوالفضل کرده و حالا شیعه شده است و سفره ابوالفضل پهن میکند، تا آخر عمر...

تناقضی هست که درکش نمی‌کنم.

 


برچسب‌ها: بلوچ
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۴/۰۴/۳۰ساعت 12:16  توسط آرزو مودی   | 

حالا که بعد از توافق میمون و مبارک هفته پیش و اینکه حرف از برداشتن تحریم‌ها به میان آمده که آیا بشود و آیا نشود. دیدم و شنیدم که دوستان حرف از حذف تحریم‌های مربوط به صادرات فرش می‌زنند و تبعا باید که چنین شود اما چیزی که این وسط مهم است و شاید توجه چندانی به آن نمی‌شود یا چون هنوز ملت زیادی گرم اتفاق میمون و مبارک پیش آمده هستند، این است که فرض کنیم تحریم‌ها برداشته شدند و درهای بازار بسیار بسیار بسیار بزرگ آمریکا رو به فرش ایران باز شد... نباید از خودمان بپرسیم کدام فرش؟ آیا از فرش ایران چیزی مانده که بشود صادرش کرد که براش بشود خوشحال شد؟ 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۴/۰۴/۳۰ساعت 12:6  توسط آرزو مودی   | 

این آبی‌های دوست داشتنی

فرش اصفهان - زمان بافت: حدود 1920 میلادی - اندازه: 1.91m. x 1.37m.

 

هیچ حدسی ندارم که برای رنگ زمینه حاشیه از چه ماده رنگزایی استفاده شده که این نتیجه به بار آمده است که احتمالا در اثر آفتاب خوردگی شاهد تغییر رنگ از سرخ به بی‌رنگ شدن کامل هستیم. همان رنگ در اسلیمی‌های زمینه هم تکرار شده است و همان اتفاق در مورد رنگ اسلیمی‌ها هم رخ داده است. 

اما زمینه... زمینه... زمینه...

ببینید چطور زمینه حاشیه و گل‌های زمینه رنگ از دست داده‌اند –که احتمالا یا به حدس من به دلیل آفتاب خوردگی بوده است و صد البته استفاده از رنگزای بد و نامرغوب- و رنگ زمینه اصلی همچنان همان است که بود.


برچسب‌ها: فرش اصفهان
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۴/۰۴/۳۰ساعت 10:34  توسط آرزو مودی   | 

امروز که بقیه خربزه می‌خوردند و من تماشا می‌کردم* و بحث خربزه خریدن و خوردن بود یک آن به فکرم رسید که ما خربزه را نمی‌بریم یا قاچ نمی‌کنیم یا به قول نهاوندی‌ها "ریف" نمی‌کنیم که می‌شکنیم. بله اصطلاحی که در بیرجند یا مود (یا نمی‌دانم دقیقا به کجا محدودش کنم یا بسطش بدهم) برای قاچ کردن خربزه به کار می‌بریم "شکستن" است. گویا سنت به زمین کوبیدن خربزه سر فالیز/جالیز همچنان در ذهنشان مانده و همان را تکرار می‌کنند!

هر چه ذهنم را کاویدم یادم نیامد آیا این "شکستن" را برای هندوانه هم به کار می‌برند یا خیر. شدت این شکستن وقتی خربزه شیرین باشد بیشتر و غلیظ‌تر هم می‌شود؛ چطور یا چرا؟ نمی‌دانم. 

و اینکه کسی یک قاچ هندوانه یا خربزه نمی‌خورد یک "قلم" خربزه یا یک "قلم" هندوانه می‌خورد. معادل قاچ را می‌گویند "قلم". 

البته بعدا اصلاح کردند که قاچ و قلم با هم فرق می‌کنند و تاکید کردند که گرچه قاچ را اصلا به کار نمی‌بریم ولی قاچ و قلم یکی نیست. 

 

*ما به خربزه و طالبی و گرمک و کل این خانواده خیلی خوشمزه حساسیت نامحسوسی داریم که گاهی پوستمان را می‌کند و وقتی مسافریم و دمِ راه ترجیح می‌دهیم خربزه نخوریم که بعد، بین راه، دردسر نشود. 

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۴/۰۴/۲۳ساعت 12:18  توسط آرزو مودی   | 

دلخوشی‌های بسیار کوچک

واقعیت اینجاست که در ایران بافته‌های بلوچ محبوبیت چندانی ندارند و یا نداشتند دلیلش هم پیداست، رنگ و طرح و نقش هوارکش و شلوغ-کن و پردبدبه و کبکبه‌ای نداشتند و ندارند و وقتی در مقابل فرش‌های کرمان و افشار و بختیاری و چه و چه قرار می‌گیرند، به چشم نمی‌آیند؛ تیره رنگند و ساده و مختصر و بی‌ادعا و من هم عاشقشان. این را هم بگویم تا مدت‌های خیلی زیادی در بازار و تجارت فرش حتی بابتشان پولی پرداخت نمی‌شده است و مثلا برای بستن باقی فرش‌ها یا به عنوان دستخوش یا چیزهای دم دستی جابه‌جا می‌شدند و اولین بافته‌های بلوچ که بابتشان پولی پرداخت شد و بعدا پول خوبی پرداخت شد، خیلی دیر در بازار بین مشتری و خریدار جابه‌جا شدند.

با همه این توصیف‌ها و ویژگی‌ها من همیشه شیفته و مدهوش این بافته‌ها بودم و هستم و تا جایی که خودم را می‌شناسم خواهم بود و کمتر پیش آمده تا معشوق ول نکند و نرود من ول‌کن ماجرا بشوم! به زور هم که شده وفادار می‌مانم!

4 سال در بازار در تجارت‌خانه‌ای کار می‌کردم که آدم‌هایش معتقد بودند فرش بلوچ "آشغال" است و نمی‌فهمیدند که چه چیز این بافته‌ها من را مدهوش می‌کند و مدام سر این موضوع بحث داشتیم که چرا آن شور و شوق که برای فرش‌های بلوچ نشان می‌دهم برای ابریشم‌های فلان جا (که دلم را آشوب می‌کنند) نشان نمی‌دهم، تا جایی که خودم هم دیگر شک کرده بودم که مبادا این شیفتگی اداست و واقعیت نیست.

این‌ها که گفتم مقدمه این بود که بگویم سازمان موزه‌ها و اسناد و چه و چه و چه* آستان قدس (و نه بنیاد پژوهش‌ها که اگر پیگیری‌شان نبود کتاب چاپ نمی‌شد) سر چاپ کتاب بافته‌های بلوچ بسیار زیاد –به مدت 4 سال- آزارم داد و 4 سال برو-بیا لازم بود تا کتاب را چاپ کنند تا جایی که کتاب که چاپ شد دیگر هیچ شوق و ذوقی باقی نمانده بود آنقدر که بعد هیچ میلی حتی به دیدن دوباره کتاب نداشتم و هنوز هم ندارم و مدت‌ها فکر می‌کردم بی‌شک خواننده اول و آخر کتاب خودم هستم. این موضوع بود تا تقریبا یک ماه قبل کسی برایم نوشته بود پایان‌نامه‌ای را دیده که کسی به کتاب بوچر ارجاع داده است و مطلب را فرستاده بود و شماره صفحه را خواسته بود. هم مایه خوشحالی بود که کسی حداقل کتاب را ورق زده و هم دوباره مایه ملال که چطور است دانشگاه هنر شیراز کتابی با این قیمت بسیار پایین را ندارد و دانشجو نیز به جای خریدن کتاب مطلب را می‌فرستد که من شماره صفحه را بگویم و هیچ اقدام و میلی نه از جانب دانشجویی که حالا دارد با برچسب کار روی بافته‌های بلوچ پز می‌دهد و نه از جانب دانشگاه برای خرید کتاب نیست (پولش به جیب من نمی‌رود).

امروز اما خواننده سوم هم پیدا شد و کسی برایم در اینستاگرام نوشته بود که کتاب را خوانده است و چنین و چنان که تعارف و لطف بود.

*

آقای مورخ خیلی وقت پیش نویسنده هری پاتر را برایم مثال زده بود که کتابش را پیش چندین و چند ناشر برده تا چاپ شده و الخ... یادم هست همان موقع گفتم نویسنده کتاب هری پاتر یک صدم ما مشکل داشته است و میلیون میلیون میلیون میلیون برابر سود از زندگی کردن در انگلستان و نه در ایران که ملت کتاب نمی‌خوانند و باقی ماجرا...

البته صبر و حوصله آقای مورخ به حدی است که کتاب سیزدهم یا چهاردهمش هم چاپ شده است و ما همچنان در حال نق زدنیم. 

*

*کتاب که چاپ شد یک نسخه‌اش را فرستاده بودند برای همان سازمان موزه‌ها و اسناد و چه و چه و چه آستان قدس که کارشناسشان بخواند و نظر بدهد. خانمی بود به اسم سلطانی که من هنوز هم گزارشش را دارم و آن روز که معاون بنیاد نشانم داد سخت برآشفتم از حرف مفت و نگاه غیرتخصصی به مساله‌ای تخصصی از جانب یک نفر کارشناس! جواب نوشتم که برایش بفرستم و جوابش هم هنوز کنار همان گزارش است و هرگز نفرستادم. 

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۴/۰۴/۲۳ساعت 11:34  توسط آرزو مودی   | 

وسط این کار و بگیر و نگیر و استرس و شب تا دیر وقت بیدار ماندن و صبح کله سحر بیدار شدن و همچنان چشم دوختن به لپ تاپ و خمیازه هم حتی نداشتن برای کشیدن و چشم درد از شدت کار و به زودی کور شدن و سفر رفتن و عروسی رفتن و مصاحبه کاری و تو خود حدیث مفصل بخوان از این وضعیت، آمدم بگویم و بنویسم آی ملت! امروز عزیزی چیزی برایمان فرستاد که اول باعث و بانی تفریح شد و بعد "غم عالم همه کردی به بارم" بود...

این را داشته باشید که بعد بیایم و مفصل در مورد کپی کردن فرش‌های عشایری بنویسم و برای بار صدهزارم بنویسم که ملت! آی ملت! آی طراحان محترم! آی جوجه دانشجوها! آی خائنین! ای دربه‌درهایی که در دانشگاه خیانت می‌فروشید و درس نمی‌دهید! فرش‌های عشایری قابلیت کپی شدن ندارند.

فرش‌های عشایری را نمی‌توانید نقطه به نقطه دوباره روی کاغذ بکشید و بعد با افتخار به ملت نشان بدهید و خوشحال باشید. فقط یک احمق بی‌ذوق نادان دست به چنین کاری می‌زند. کسی که طراحی کردن بلد نیست. عرضه طراحی کردن ندارد. بی‌سواد و خود بزرگ بین و خود شیفته است. این کاری که می‌کنید را صد سال است که می‌دانیم جواب نمی‌دهد. اگر همان نقطه به نقطه تکرارتان را بدهید کسی ببافد، اول حال خودتان را بد می‌کند، البته اگر شعورتان بکشد، بعد حال دیگران را.

 

 

پینوشت: اخطار! روضه نخوانید که چنین است و چنان است. اگر قصد کامنت گذاشتن و ایمیل نوشتن دارید منطقی و مستدل بحث کنید. درس تاریخ هنر و اخلاقیات و تاریخ فرش ندهید. پیشاپیش سپاسگزارم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۴/۰۴/۲۲ساعت 15:7  توسط آرزو مودی   | 

فرش بیجار

فرش بیجار

 

فرش بیجار هزار شعبده است. هر دفعه یک چیز جدید از چنته در می‌آورد.

 


برچسب‌ها: فرش بیجار
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۴/۰۴/۱۶ساعت 11:15  توسط آرزو مودی   | 

فرش سنندج

 

Senneh - West Persia, circa 1850, 4-9 x 5-8 ft. Exhibitor Mohammad Zavvar

فرش سنندج، غرب ایران، زمان بافت: حدودا 1850 میلادی

 

هر چه حافظه را کاویدم یادم نیامد که تا به حال بته سنندج دیده باشم. زیاد مطمئن نیستم سنندج باشد. یک جای کار نمی‌خواند.

 


برچسب‌ها: فرش سنندج, نقش بته, واگیره
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۴/۰۴/۱۴ساعت 14:35  توسط آرزو مودی   | 

یک کیفیت عجیب و غریب خمارگونه‌ای زندگیم پیدا کرده که نمی‌توانم تشخیص بدهم دوستش دارم یا وادادم و تسلیم شدم. اگر روزی 1000 ساعت کار کنم عقبم با این حال خانه که می‌روم تفریحم تماشای سقف است یا خانه که نمی‌روم دوست دارم مدام بروم و وقتم را صرف سفارش قاب کنم یا گز کردن خیابان چهارباغ یا تماشای کوچه-پس‌کوچه‌های دور و اطراف شرکت برای یافتن یک کنج دنج جدیدی برای زندگی.

ای آن‌هایی که به من غر می‌زنید بنویس! وقت ندارم! وقتی هم دارم که بسیار کم است، هدرش می‌دهم که هدر نداده نمانم و به وبلاگ نوشتن نمی‌رسد. وبلاگ نوشتن یک جور سرخوشی یا ناخوشی خاصی می‌خواهد که آدم بتواند کلمه‌های روی هم مانده را ول کند روی صفحه. من الان سرخوشی یا ناخوشی ندارم اگر دارم نمی‌بینمش... فعلا تنها چیزی که دارم کار است و کار است و کار...

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۴/۰۴/۱۴ساعت 14:30  توسط آرزو مودی   | 

فرش ملاس

Milas 5-1 x 3-9 ft. Mid 19th century, Milas prayer rug. Exhibitor Mohammad Zavvar

فرش ملاس - فرش آناتولی


برچسب‌ها: فرش ملاس, فرش آناتولی, قالیچه نماز
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۴/۰۴/۰۸ساعت 13:51  توسط آرزو مودی   | 

من الان مصداق کاملی هستم برای آدم‌هایی که می‌گویند: "وای هیچ جا خونه خود آدم نمیشه!"

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۴/۰۴/۰۷ساعت 10:31  توسط آرزو مودی   | 

یکی از بهترین لذت‌ها در کار کردن این است که کاری که انجام می‌دهی به هیچ کسی ربط نداشته باشد؛ حتی بعضی وقت‌ها به خود رئیس!

 

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۴/۰۴/۰۶ساعت 16:57  توسط آرزو مودی   | 

کلا آب من و Persianblog به یک جو نمی‌رود که نمی‌رود. یکبار قبل از این هم سعی کردم آنجا صفحه بسازم. یعنی پیش از ساختن  اینجا و نشد. آبمان به یک جو نرفت و صفحه را بستم. اینجا که خراب و منهدم شد یک چند وقتی فشار کار وقتی برای وبلاگ نویسی باقی نمی‌گذاشت بعد که کمی سرم خلوت‌تر شد دیدم یک جای زندگی‌ام غر زیاد مانده روی هم و دیدم از بی‌وبلاگی است. سعی کردم دوباره با Persianblog دوست بشوم که نشد. صفحه را ساختم و چند پست هم گذاشتم. خدمات و امکاناتش از اینجا بهتر است. مثلا اینکه می‌توانم عکس آپلود کنم و برای هر آپلودی منت خانه غریبه را نکشم اما آنجا هم کند بود و من هر چه از تکنولوژی نخواهم، سرعت را قطعا می‌خواهم و این شد که دوباره برگشتم همین جا که آدم دارد، دوست دارد و اینکه تا صفحه و سایت شخصی خودم آماده بشود، چون الان زمانش را ندارم، وقت می‌برد.

بلاگفا هنوز موفق نشده است پست‌های سال 93 و فروردین 94 را برگرداند. اگر نتوانست خودم می‌توانم برشان گردانم. آخرین backup که از اینجا گرفتم هنوز روی صفحه desktop لپ‌تاپم هست. 

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۴/۰۴/۰۶ساعت 16:55  توسط آرزو مودی   | 

و بعد از 46 روز...

دوباره سلام

رفتیم یک دور زدیم و باز برگشتیم خانه خودمان...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۴/۰۴/۰۱ساعت 16:6  توسط آرزو مودی   |