پشمینه بافت

دلم می‌خواهد مرد حرف نزند؛ اجازه بدهد ظهر آفتابی سرخوش بماند. نشسته‌ایم رو به آفتاب، رو به حیاط، رو به درخت سیب. حیاط خالی و سرد و ملعون است؛ لبخند کج غمگینی روی صورتش جابه‌جا می‌شود و می‌پرسد: حالا؟ و منتظر می‌ماند.

مرد حرف می‌زند، می‌گوید یک خانواده بودیم، اصلاح می‌کند، هستیم، چرا می‌خواهد برود؟ می‌گوید نگذار برود. مرد غمگین است. من و خانم شمعدانی به هم لبخند می‌زنیم، خانم شمعدانی غرق در غنچه است. به مرد می‌گویم از خودش بپرسد. مرد می‌گوید اگر تو بخواهی نمی‌رود. دلم فشرده می‌شود. به مرد نگاه می‌کنم، به ریش دو روز ماند‌ه‌اش، به مژه‌های بلندش و نگاهش که تغییر حالت می‌دهد. لبخند می‌زند و می‌گوید حرفش صادقانه بوده است و اگر من بخواهم نخواهد رفت. غمگین‌تر از آن است که آن جانور خبیث را بیدار کنم.

سایه غمگینی مانده است روی دلم. مرد حرف می‌زند و سایه تیره‌تر می‌شود. می‌خواهم برای مرد توضیح بدهم اما نمی‌شود. کسی در ذهنم به مرد می‌گوید که واقعا می‌خواهد او را بدزدد، ببرد و پنهان کند تا دست کسی به او نرسد اما نمی‌تواند. مرد می‌خواهد متقاعدم کند که باید از او محافظت کنیم. نگاهش می‌کنم. می‌گوید یک خانواده‌ایم. کسی در سرم به خوش‌خیالی مرد می‌خندد.


برچسب‌ها: خانه
+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۳/۰۸/۳۰ساعت 21:13  توسط آرزو مودی   | 

مرد را تماشا نمی‌کنم. رو به من پشت به آفتاب، کنار میز ایستاده است و حرف می‌زند. دستپاچه است، گاهی دور میز می‌چرخد؛ دست‌ها را پشت کمر قفل می‌کند و راه می‌رود و فکر می‌کند. می‌ایستد و حرف می‌زند؛ حرف می‌زنیم، من کمتر، او بیشتر. من سفره را تماشا می‌کنم که خالی است و چیزهایی که کنار سفره ردیف شده‌اند. مرد می‌گوید نمی‌تواند به پیشنهادی که داده است، عمل کند. کسی در سرم می‌گوید: به درک! مرد را تماشا نمی‌کنم. مرد حال خوشی ندارد. خرما و رب انار و برگ‌های سبز جعفری را تماشا می‌کنم که در هم پیچیده‌اند و شلوغ می‌کنند، تکه‌های طلایی ماهی، هویج و لوبیا سبز بخارپز، یخ و لیوان‌هایی که هزار سال استفاده نشدند تا اینجا...

قطره‌های آب روی بطری بزرگ جمع شده‌اند. دست پیش می‌برم. مرد حرف می‌زند. بطری را در دستانم نگه می‌دارم. سرمای خوشی بالا می‌رود تا سرم... مرد حرف می‌زند. نمی‌شنوم. سرما بالا می‌رود؛ حال خوشی پخش می‌شود.

مرد حرف می‌زند؛ می‌گوید نمی‌شود. سر بلند نمی‌کنم، سفره را تماشا می‌کنم که حالا دیگر رنگ به رنگ شده است. فکر می‌‌کنم من آدم این کنار هم نشینی‌ها نیستم و هیچ کدام این‌ها را که روی سفره می‌گذارم، نخواهم خورد. همه را، برای مرد، روی سفره کنار هم می‌گذارم. مرد منتظر است. نگاهش می‌کنم. درخت سیب زیر نور درخشان آفتاب خم شده است و درون خانه را تماشا می‌کند؛ لبخند می‌زند و می‌گوید: جوابش را بده!

*

مرد زرشک خواسته بود. دستان ناآزموده مرد را تماشا می‌کردم که زرشک تازه دانه به دانه را درون ماهی‌تابه کنار ماهی‌ها جای می‌دهد. زرشک خشک سال گذشته را برمی‌گردانم. مرد می‌گوید پیش از این زرشک تازه ندیده بود و زرشک تازه را میان روغن تاب می‌دهد و زیر گاز را خاموش می‌کند. بشقاب‌ها را پیش می‌برم، در هر کدام دو تکه ماهی طلایی می‌گذارد و یک قاشق بزرگ زرشک روغن مال شده که دیگر به خوش‌رنگی پیش از ماهیتابه نیست.


برچسب‌ها: خانه
+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۳/۰۸/۳۰ساعت 20:43  توسط آرزو مودی   | 

فرش تبریز

فرش تبریز - "حاجی جلیلی" آنتیک - شمالغرب ایران - زمان بافت: اواخر قرن نوزدهم
 350 x 225 cm


برچسب‌ها: فرش, فرش ایران, فرش تبریز, نقش افشان
+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۳/۰۸/۳۰ساعت 11:7  توسط آرزو مودی   | 

همچنان آرامگاه استر

اگر مسلمان هستید و پژوهشگر هستید و بیکار هستید و از سر بیدردی هوس دیدن یک قبرستان را دارید و قصد دارید آرامگاه استر در پیربکران را ببینید و خدای ناکرده ممکن است یک کدام از آن سنگ قبرها در لُپتان جا بشود و یا زبانم لال ممکن است با دیدن چهار تا در و دیوار قراضه و یک مشت سنگ قبر یهودی بشوید که اصلا انگار نه انگار دین یهود جزو ادیان تبلیغی نیست و یا شما یهودی به دنیا آمده‌اید و یا در غیر این صورت غیریهودی می‌میرید، باید اول از دانشگاه یا جایی که در آن کار می‌کنید یا هر نهادی که به آن وابسته هستید برای اداره ارشاد –آقای طباطبائی*- (اصفهان-خیابان آبشار سوم) نامه ببرید و آقای طباطبایی برای آقای ماه‌گرفته نامه بدهد که آقای ماه‌گرفته به قربونعلی نامه بدهد و زنگ بزند و هماهنگ کند که راهتان بدهد و بتوانید آرامگاه استر را ببینید. برای هرکار که دارید (احتمالا حتی اگر تنگتان گرفت و خواستید قضای حاجت کنید) باید دقیقا درخواست بدهید و تایید بشود و هماهنگ بشود و آن یکی به آن یکی بگوید و آن یکی به بعدی بگوید (و نوکر ما نوکری داشت) و دستور بدهد و هماهنگ کند و الخ و هزار مردم آزاری دیگر برای مشتی سنگ قبر که نه به کار این آدم‌ها می‌آید نه دردی از کسی را دوا می‌کنند و نه هیچ چیز دیگری و اگر گیر کار پژوهشی من به این سنگ قبرها نبود هزار سال منت هیچ کدامشان کشیدن نداشت از قربونعلی تا هر نادان دیگری که از هر چیزی وسیله‌ای می‌سازد برای اعمال قدرت و مردم آزاری.

این جوابی بود که صبح دیروز بعد از بارها و بارها تا بکران رفتن و در زدن و در زدن و در زدن و در زدن و جواب نگرفتن، شنیدم.

 

 

* لابد یک دور تفتیش عقاید هم اینجا خواهید داشت.


برچسب‌ها: آرامگاه استر, پیربکران, کلیمیان ایران, قبرستان
+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۳/۰۸/۳۰ساعت 0:11  توسط آرزو مودی   | 

تدفین ارامنه در زمان صفوی

آنان [ارامنه] پس از شستشو و غسل مانند ما جسد را لباس نمی‌پوشانند بلکه به جای آن پیراهن و کفش، پارچه‌ای سفید و کاملا نویی بر تن جنازه می‌کنند که مخصوص این کار است و بدون هیچ لباس دیگری او را در پارچه سفیدی که به عربی کفن نامیده می‌شود، می‌پوشانند. این پارچه شبیه پوشش مردگان قدیمی است که در انجیل اشاره‌های زیادی به آن شده است. به خصوص آنجا که صحبت از مرقد سرور ما می‌رود. پارچه‌ای به طول دوبرابر درازای میت که نیمی در رو و نیمی در زیرش قرار می‌گیرد و دقیقا شبیه کفن منجی مقدس است که تا امروز با احترام و تقدس فراوان نگه داشته شده و ما تصویرش را غالبا در کلیسای سویاردها می‌بینیم. نه تنها تمام بدن بلکه سر و چهره جسد را نیز در این پارچه می‌پیچند و تمامی اطراف آن را دقیقا می‌دوزند، درست مانند بچه‌ای که قنداقش کرده باشند. من معتقدم این‌ها به جای همان نوارهایی هستند که سرور ما پس از رستاخیز لازار دستو داد از دور او باز کنند.

جنازه را به گونه‌ای در گور قرار می‌دهند که صورت و چشماش رو به شرق باشد. رسمی بسیار کهن که به شهادت دیوژن در کتاب شرح زندگانی سولون قدمتش حتی به دوران آتنی‌های بت‌پرست می‌رسد. دقت می‌کنند سر در غرب و پا در شرق، دست راست سمت جنوب و دست چپ سمت شمال قرار گیرد. هنگام تدفین نسبت به اجرای این قواعد و ترتیب وسواس زیادی به خرج می‌دهند چون معتقدند در روز رستاخیز صدای صوراسرافیل از شرق طنین‌انداز می‌شود و لذا روی میت باید به آن سمت باشد تا هر چه زودتر خود را برساند. به علاوه سمت شرق مکانی مناسب‌تر برای نیایش و حضور در برابر خداوند است و چنان در این امر اصرار دارند که نه تنها هرگز برای خواندن دعا جز به شرق به سمتی دیگر رو نمی‌کنند، بلکه محراب‌های کلیساهایشان را نیز رو به مشرق می‌سازند.

سفرنامه پییترو دلاواله - ترجمه محمود بهفروزی - نشر قطره - 1380 - تهران- ص 739-740


برچسب‌ها: ارامنه, پیترو دلاواله, ایران صفوی, سفرنامه
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۳/۰۸/۲۸ساعت 7:28  توسط آرزو مودی   | 

فرش مود

 

فرش بیرجند، زمان بافت: حدود 1900 میلادی

 

 یک قالی مارکدار بافت بیرجند که دو کلمه شرکت و بیرجند در وسط حاشیه بالایی قابل خواندن هستند ولی هر چه کردم اسم وسط که نام شرکت تولیدکننده این قالی است را نتوانستم بخوانم. 

 

برچسب‌ها: فرش, فرش ایران, فرش بیرجند, فرش مود
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۳/۰۸/۲۷ساعت 10:50  توسط آرزو مودی   | 

آرامگاه استر، پیربکران

بارها رفتیم و در زدیم و کسی در را باز نکرد. دفعه آخر همراه گفت حالا که وارد شهر بشویم همه با دست نشانمان خواهند داد که همان دو بیکار که بارها پشت درهای بسته آرامگاه استر مانده‌اند و در زده‌اند و کسی در به رویشان باز نکرده است و خندید. بارها از اصفهان تا بکران رفته بودیم و در زده بودیم و کسی در را باز نکرده بود. مردم محلی هم ما را نادیده گرفته بودند. کاری که اصولا در اصفهان رسم نیست. در اصفهان و شهرهای  کوچک ایران رسم نیست غریبه‌ای که بارها و بارها می‌آید و می‌رود را نادیده بگیرند اما در مقابل درهای بسته آرامگاه استر مردم بکران ما را نادیده می‌گرفتند و هر بار که سراغی از نگهبان آرامگاه می‌گرفتیم کسی چیزی نمی‌دانست. کی می‌رود؟ نمی‌دانستند. کی می‌آید؟ نمی‌دانستند. کجاست؟ نمی‌دانستند. حتی اسمش را زنی که یکبار کنار خیابان ایستاده بود و منتظر شوهرش بود که بیاید به ما گفت. زن هم اهل شهر نبود. مهمان بود اما مرد را می‌شناخت و نامش را گفت و گفت صدایش بزنیم شاید در را باز کند که نکرد. در همان شهر وقتی پشت درهای بسته آرامگاه پیربکران مانده بودیم و جمعه زمستانی خیلی سردی بود و دور-دور می‌چرخیدیم که چه بکنیم که آیا برویم یا بمانیم مردم همان شهر نگهبان آرامگاه پیر را پیدا کردند و خبر کردند و مرد آمد و در را باز کرد و آرامگاه را نشانمان داد اما در مورد آرامگاه استر همه ما را نادیده می‌گرفتند و کسی چیزی نمی‌دانست.

باز هم پشت درهای بسته آرامگاه استر ماندیم و کسی جز یک سگ به استقبالمان نیامد. سگ نمی‌توانست در را باز کند. چاره دیگری نداشتیم پس رفتیم که پل بابا محمود را برای بار هزارم ببینیم و قدم بزنیم و حرف بزنیم و از سر خیره‌سری ساعتی بعد برگردیم. رفتیم، پل را دیدیم و راه رفتیم و حرف زدیم. جایی هم بین گل و لا و آب رودخانه خروشان گیر افتادیم و فرو رفتیم و باز از سر خیره‌سری برگشتیم و اینبار قربونعلی را یافتیم و راهمان نداد.

آیه‌ای در انجیل هست با این مضمون که هر دری که کوبیده می‌شود در نهایت باز خواهد شد.  

قربانعلی یا به روایت مردم محلی قربونعلی مردی بود بین چهل تا چهل و پنج سال با لب و صورت تیره‌رنگ، بسیار تیره‌رنگ. پیراهن مشکی به تن داشت و شلوار ارزان قیمت قهوه‌ای کثیف خاک‌مال شده به پا و کت سیاه رنگی روی پیراهن به تن کرده بود. انگشتان پر از انگشترهای بزرگ داشت و دندان‌هایی که سالم نبودند و کمربندی مشکی با سگکی کاملا پهن و نقشی کاملا عجیب و برجسته. لهجه داشت؟ نداشت. مردی که بارها و بارها رفته بودیم و نیافته بودیمش هیچ شباهتی به شخصیت‌های یهودی فیلم‌های سینمایی ایرانی و غیرایرانی نداشت و بنا به اسمش شاید اصلا یهودی نبود. کلاه یهودی (؟) نداشت، ریش و موی بلند تاب داده نداشت، قد کوتاه و خمیده نداشت و راهمان نداد و همین. بعد از بارها رفتن و آمدن این بار نگهبان آرامگاه استر را یافته بودیم و راهمان نمی‌داد.

چیز عجیبی نبود و نیست. چنین تجربه‌ای را در مورد قبرستان ارامنه هم از سر گذرانده بودم. به هر زبان که حرف زدیم مرد انگشتان کثیف و سیاهش را تماشا کرد و حرف خودش را زد و راهمان نداد. بین ما و محوطه آرامگاه در درگاه ایستاده بود اما از همانجا هم می‌شد دید که زنان دیگری هم هستند که کاملا معمولی به رسم همه زنان ایرانی لباس پوشیده بودند: پالتو و شلوار و شاید چکمه پاشنه بلند و شال و همگی سیاه. یکی از زن‌ها نگران بود. در ظاهر در آن حوالی قدم می‌زد اما در اصل دور می‌چرخید و حواسش به ما بود که سمت بیرون در ایستاده بودیم و با دربان زبان‌نفهم دیگری حرف می‌زدیم که روزانه چند ساعت از وقتش برای مرده‌ها و قبرها و بانویی می‌گذشت که قطعا اهمیتی برایش نداشتند. زن به دور یک دایره می‌چرخید و هر بار که به اقتضای چرخش دایره‌وارش پشت به ما می‌شد برمی‌گشت و ما را نگاه می‌کرد و در گردشی دیگر که رو به ما بود نگاهش جای دیگری بود.

مرد سیاه پوش سیاه روی سیاه رفتار گفت برویم و در خیابان حکیم نظامی از آقای ماه‌گرفته نامی نامه بگیریم آن هم برای تماشای چند قبر. مرد گفت به ماه گرفته بگوییم برای هرکار که قرار است آنجا انجام بدهیم اجازه بگیریم و ماه‌گرفته همه را در کاغذ قید کند وگرنه نگهبان اجازه‌اش را نخواهد داد.

قبرستان ارامنه هم وضع به همین منوال بود. نفهم دیگری هم آنجا نگهبان بود و نگهبانی مرده‌هایی را می‌داد که دستشان از دنیا کوتاه بود.


برچسب‌ها: آرامگاه استر, پیربکران, کلیمیان ایران, قبرستان
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۳/۰۸/۲۶ساعت 22:49  توسط آرزو مودی   | 

شهریری

 

می‌شود که اسمش را گذاشت کشف؟ من این‌ها را دیروز در اینترنت کشف کردم یا درست‌تر بخواهم بگویم در فیس.بوق کشفشان کردم. کسی لینکی را در موردشان like کرده بود. توضیح مختصری در ویکی‌پدیا هست و یک توضیح کامل‌تر که با باز کردن هر صفحه‌ای که در مورد این مجسمه‌ها و این منطقه مطلب نوشته باشد همان را خواهید دید. تا پایان روز که من این‌ها را در سایت‌ها و وبلاگ‌های مختلف تماشا می‌کردم فقط و فقط همان مطلب را دیدم و بس. یعنی از بین آن‌همه آدم که خیلی‌هایشان هم رفته بودند و آنجا را از نزدیک دیده بودند هیچ کدام چیز دیگری برای گفتن نداشتند؟ یعنی این مجسمه‌های سنگی عجیب هیچ چیز قابل تماشایی نداشتند که کس دیگری بیاید از دید خودش بگوید؟

 

 

پینوشت: چطور می‌شود یک آدم خیلی سرمایی را در سوز سرمای آذرماه کشاند تا اردبیل؟


برچسب‌ها: قبرستان, مرگ, آرامگاه, شهریری
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۳/۰۸/۲۶ساعت 12:31  توسط آرزو مودی   | 

این آبی‌های دوست داشتنی

فرش کازاک- قفقاز ، زمان بافت: اواخر قرن نوزده میلادی

124 x 201 cm


برچسب‌ها: فرش کازاک, فرش قفقاز
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۳/۰۸/۲۶ساعت 10:4  توسط آرزو مودی   | 

دایی گلابی

یکی از دایی‌های پدرم معروف بود به "دایی گلابی" برای ما و "عمو گلابی" برای یک عده دیگری و کسی دقیق نمی‌دانست این اسم از کجا آمده است؛ شاید از درختان بلند گلابی که در حیاط داشتند، شاید هم دلیل دیگری داشت. دایی گلابی سالی یکبار همه را مهمان می‌کرد و سفره پهن می‌کرد و ناهار می‌داد. سفره‌ای که پهن می‌کردند قدیمی بود و در تمام آن سال‌ها همان یک سفره بود و سفره دیگری نبود و سفره جابه‌جا نقش گل و میوه داشت. نقش زمینه سفره چهارخانه بود و اگر درست یادم مانده باشد بنفش بود و نقش گل و میوه و غذاهای روی سفره درشت و سفره از آن دست سفره‌هایی بود که خودش پلاستیکی بود و پشتش لایه‌ای پارچه‌ای (؟)، پنبه‌ای (؟) داشت. حیاط باغچه‌های گود داشت که مرسوم کویر بود و مرسوم آن منطقه نبود و یا حداقل در خانه‌های دیگر باغچه‌هایشان آنقدر گود نبود و بعدا در طبس و یزد و نائین و یکی دو خانه در مود دیدم که باغچه‌ها از حد معمول گودتر بودند. حیاط درختان خیلی بلند داشت که آسمان حیاط را می‌پوشاندند و حیاط هیچ وقت آفتاب نداشت و همیشه تاریک بود و تاریکی تا اتاق‌ها پیش می‌رفت و حتی در نور روز هم اتاق‌ها روشن نمی‌شدند و تاریکی محو سایه‌مانند سرد مرموزی همیشه در اتاق‌های آن خانه مهمان بود و جاخوش کرده بود و نمیرفت.

خانه چهار اتاق در دو طرف داشت. ضلع رو به شمال‌غرب دو اتاق متصل به هم که یکی اتاق نشیمن بود و اتاق پذیرایی بود و اتاق خواب بود و در زمستان و فصل سرما کرسی داشت و در تابستان کرسی را برمی‌چیدند و سفره مهمان‌ها را همانجا پهن می‌کردند که بزرگ‌ترین اتاق خانه هم بود. به اتاق گوشه راه داشت که انباری و صندوق‌خانه بود و بین دو اتاق در نبود و تنها یک درطاق بود که پرده‌ای دو اتاق را از هم جدا می‌کرد.

دو اتاق رو به جنوب‌شرق راهرویی در وسط داشتند و هر اتاق دری داشت که به راهرو باز می‌شد و راهرو دری به بیرون داشت. اتاق‌های آن طرف را تنها یکبار دیدم. مهمان‌خانه بود شاید؛ مرتب و آراسته و سرد و دست نخورده و نمناک و کسی آنجا نمی‌رفت مگر آنکه مهمان زیاد داشتند که کمتر اتفاق می‌افتاد. همه اتاق‌ها دری به حیاط داشتند و خود حیاط با دو در یکی جنوب‌غرب و دیگری شمال‌شرق به کوچه باز می‌شد. مطبخ و خانه تنور هم بود به ردیف اتاق‌های رو به شمال‌غرب، کنار دری که رو به جنوب‌غرب باز می‌شد. مطبخ در نداشت و تنور درست رو به ورودی خاموش ایستاده بود. تنها  دوبار، یکبار سالی که خرج می‌دادند و یکبار سالی که دایی گلابی مرد تنور روشن شد یا من روشن شدنش را دیدم.  

زن و شوهر بچه نداشتند و خیلی سال است که مرده‌اند و آن خانه وقف مدرسه شد و حالا مدرسه است و شاید هنوز هم سایه‌دار و تاریک و مرموز باشد.

از آن آدم‌ها و از آن خانه و از آن همه خاطره فقط سایه‌ها و گودی باغچه‌ها خوب به خاطرم مانده و سفره‌ای که پلاستیکی بود و سیب و گلابی‌های فرش پست قبل پرتم کرد به سال‌هایی که انگار هیچ وقت نبوده‌اند.

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۳/۰۸/۲۶ساعت 9:40  توسط آرزو مودی   | 

این آبی‌های دوست داشتنی

 

 

فرش فراهان - نقش محرابی با درخت زندگی در وسط - مکان بافت:  غرب ایران - زمان بافت: قرن نوزده میلادی

 206 x 138 cm

 

نقش این بافته پاره-پاره است؛ هر جزئی با الهام از یک جا نقش شده. دو نیمه سرو دو طرف یادآور نقش ناظمند (کسی از نقش حاج خانمی حرف زده بود؟)، درخت وسط بیشتر شکل و ظاهر کارهای اصفهان را دارد و شکل طاق بالا را بیشتر از هر جایی در کرمان می‌توان دید و حاشیه؟ در مورد حاشیه نظر خاصی ندارم به جز اینکه رنگ قهوه‌ای –که یا از اول همین قهوه‌ای بوده و یا بعدا تبدیل به این قهوه‌ای شده و یا اصلا قهوه‌ای نیست و عکاس و کیفیت عکس باعث می‌شود آن را قهوه‌ای ببینیم- خاص فرش‌بافی ایران نیست و هر چه قهوه‌ای دیدید اصلش چیز دیگری است و در فرش ایران آن هم با این سال بافت استفاده از رنگ قهوه‌ای مرسوم نبوده است.

نقش کردن این حجم میوه آن هم با شکل و ظاهر واقعی در کنار این تعداد پرنده چاق و چله در این دست بافته‌ها مرسوم نیست. یعنی می‌خواهم بگویم در این بافته‌ها همه چیز خیلی انتزاعی و خلاصه شده است و چندان ربطی به شکل و فرم واقعی پرندگان و سایر همنشین‌های درخت به اصطلاح زندگی ندارد. اما این درخت، درخت این قالیچه، زیادی زمینی شده و حتی فرم میوه‌ها شبیه به میوه‌هایی است که خیلی پیش روی سفره‌های پلاستیکی و کف بشقاب‌های ملامینی و اینجور جاها نقش می‌زده‌اند و احتمالا منبع الهام بافنده هم همان نقوش بوده‌اند. 

حتی رنگ آبی زمینه بالای طاق هم به جای هر برداشت و اتصال به آسمانی همه چیز را زمینی‌تر کرده است.


برچسب‌ها: فرش ایران, فرش, فرش فراهان, نقش محرابی
+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۳/۰۸/۲۴ساعت 12:22  توسط آرزو مودی   | 

[در روز عاشورا در اصفهان دوره شاه عباس صفوی در کنار سایر اسبابی که دسته عزاداران حمل میکنند] تابوت‌هایی پوشیده در مخمل سیاه رنگ در این جمع به چشم می‌خورد که روی آن‌ها عمامه یا به قول ایرانیان تاجی قرار داده‌اند؛ تعدادی از این عمامه‌ها سبز رنگ است.** شمشیر و سلاح‌های دیگی نیز روی تابوت می‌گذارند. در این حالت عده‌ای از مردان با نوای هم‌آهنگ طبل و سنج بی‌وقفه می‌رقصند و می‌چرخند و تابوت‌ها و سلاح‌ها را با احترام دنبال می‌کنند.

 

سفرنامه پییترو دلاواله - ترجمه محمود بهفروزی - نشر قطره - 1380 - تهران- ص562

 


** چرا همه عمامه‌ها سبز نیستند؟


برچسب‌ها: پیترو دلاواله, ایران صفوی, سفرنامه, عاشورا
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۳/۰۸/۲۲ساعت 21:31  توسط آرزو مودی   | 

[در ایام محرم در ایران دوره صفوی (زمان سلطنت شاه عباس صفوی)] عده زیادی از فقرا، در خیابان‌های پررفت و آمد، خود را تا دهان در گل فرو برده و سر خود را در خمره‌ای سفالی فرو می‌برند (بله؟!!!) که دهانه تنگی به اندازه ورود سر دارد و مخصوص این کار است. اطراف این خمره گِل آلود مشبک است و برای ورود هوا روزنه‌هایی دارد ولی چنان سر آنان را می‌پوشاند که به نظر می‌آید در گل مدفون شده‌اند. در تمام طول روز از طلوع آفتاب تا هنگام شب به همین ترتیب در میان گل‌ها می‌مانند و در این مدت فقیر دیگری که در کنار هر یک از آنان است از مردم صدقه می‌طلبد و برای رهگذران دعا می‌کند.

دیگر گدایان در میان می‌ایستند یا سراپا لخت و تنها با یک تکه پارچه سیاه یا یک تکه گونی تیره رنگ برای ستر عورت، از این کوچه به آن کوچه و از این خانه به آن خانه می‌روند. این دسته از گدایان تمامی بدن خود را از سر تا پا سیاه می‌کنند و چنان خود را وجیه و خوشگل می‌سازند که انسان آن‌ها را با شیطان اشتباه می‌گیرد. [...] عده دیگری نیز کاملا برهنه** برای نشان دادن خون به زمین ریخته حسین و مرگ دردناک او تمام بدنشان را قرمز می‌کنند. مردم دسته‌جمعی با لحنی غمگین و سوگوار، اشعاری در مدح حسین می‌خوانند و در این اشعار جزئیات شهادت او را بیان می‌کنند؛ در عین حال دو تکه چوب یا دو استخوان دنده حیوانی را که در دست دارند به هم می‌زنند و نوایی محزون و غمگین در می‌آورند. این نوا را گروهی با نوعی رقص [...] در پیرامون دایره‌ای همراه می‌کنند.

سفرنامه پییترو دلاواله - ترجمه محمود بهفروزی - نشر قطره - 1380 - تهران- ص 561

 

 

**از قرار معلوم پوششی در کار نبوده چون دلاواله هم به سرتا پا برهنه بودن اشاره می‌کند و هم به پوشاندن آلت تناسلی اشاره‌ای نمی‌کند و نشان دادن آلت تناسلی در اسلام حرام است.


برچسب‌ها: پیترو دلاواله, ایران صفوی, سفرنامه, عاشورا
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۳/۰۸/۲۲ساعت 20:52  توسط آرزو مودی   | 

این روزها که می‌بینم باید تغییرات زیادی را پشت سر بگذارم و خیلی کارها باید انجام بدهم اینرسی قَدَری را در خودم پیدا می‌کنم که باورم نمی‌شود من همان آدمی باشم که همیشه آغوشی باز برای تغییرات داشته‌ام. فقط نمی‌فهمم این اینرسی دقیقا از تنبلی است یا از ترس. هر چقدر هم سعی می‌کنم با خودم صادق باشم جواب نمی‌گیرم که نمی‌گیرم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۳/۰۸/۲۱ساعت 13:44  توسط آرزو مودی   | 

البته باید گفت در تمام شهرهای این امپراتوری [ایران دوره صفوی] مغازه‌هایی با مواد خوراکی بسیار مانند کبابی و شیرینی‌پزی دیده می‌شود که برای رفاه مردم، همه نوع غذای پخته و آماده دارند. این کار چنان رواجی دارد که حتی اشخاص صاحب مقام و بزرگان کشور، با وجود داشتن آشپز در خانه، وقتی هوس غذای مخصوصی داشته باشند و بخواهند غذای خوشمزه‌ای تناول کنند به سهولت کسی را به این دکان‌های میدان می‌فرستند و پس از چک و چانه زدن هر غذایی را که میل داشته باشد خریداری می‌کنند چون شکی وجود ندارد که غذاهای دکان‌ها بهتر، عالی‌تر و خوشمزه‌تر از غذای خانگی است.

سفرنامه پییترو دلاواله - ترجمه محمود بهفروزی - نشر قطره - 1380 - تهران- ص 519


برچسب‌ها: پیترو دلاواله, ایران صفوی, سفرنامه, غذا
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۳/۰۸/۲۱ساعت 7:43  توسط آرزو مودی   | 

فرش هریس

کناره از هریس

 

کناره‌ها بافته‌هایی باریک و بلند هستند و همانگونه که از نامشان پیداست کناره اتاق‌ها را پوشش می‌داده‌اند و پیش از این و در گذشته در کنار پادری و فرش اصلی و بعضی قطعات دیگر کامل کننده چیدمان فرش‌های یک اتاق بوده‌اند. این بافته‌ها امروز به دلیل تغییر شکل دادن بسیاری چیزها به ویژه در فضای داخلی کارکرد گذشته را ندارند اما طراحان فضای داخلی از جمله کسی که این مطلب را نوشته است کارکرد دیگری برایشان در نظر گرفته است که بسیاری معتقدند استفاده‌ای بسیار خوب، مناسب و به جاست.


برچسب‌ها: فرش, فرش ایران, فرش هریس, کناره
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۳/۰۸/۲۰ساعت 10:5  توسط آرزو مودی   | 

این آبی‌های دوست داشتنی

فرش فراهان


برچسب‌ها: فرش, فرش ایران, فرش فراهان
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۳/۰۸/۱۹ساعت 11:40  توسط آرزو مودی   | 

ترجمه سفرنامه دلاواله

یکی از ایرادهای دیگری که به محمود بهفروزی به عنوان مترجم کتاب دلاواله وارد است اعمال سلیقه شخصی در ترجمه نکردن بعضی بخش‌های کتاب است؛ مثلا به این پانوشت که در صفحه 498 کتاب آمده است توجه کنید: "چنان که از آغاز نامه مشخص می‌شود، مکتوب دوم، فقط حاوی شرحی از علل و جهات سفر و لاف و گزافه‌ها و خودستایی‌ها و رجزخوانی‌هایی در اهمیت تبار نویسنده است که به دلیل فقدان هرگونه نکته ارزنده و مفیدی از ترجمه آن صرف نظر شد."

من به عنوان یک مترجم یا به عنوان کسی که کمابیش زبان دومی را می‌داند و سعی می‌کند چیزهایی را از زبان دیگری به زبان خودش برگرداند به خوبی می‌دانم چه فاصله عمیقی بین متن اصلی و متنی که مترجم تولید می‌کند، وجود دارد اما این را هم دریافته‌ام که در علوم انسانی نمی‌شود که ارزش گذاشت و خوب و بد کرد و ترازو به دست گرفت و وزن کرد و بعد بر اساس بیشتر یا کمتر بودن وزن به یک نتیجه رسید.

همانگونه که پیش از این هم اشاره کردم این اتفاقی است که مکررا در ترجمه کتاب دیده می‌شود. البته باید این راهم نوشت که کار بهفروزی نسبت به نمونه‌ها و ترجمه‌های قبلی که تنها به ترجمه بخش اصفهان کتاب اکتفا کرده بودند، واقعا قابل ستایش است و کتاب هزار حسن دارد اما این‌ها چیزهایی است که مترجم نمی‌تواند و نباید در موردشان تصمیم بگیرد. مترجم پلی است بین من و متن، بین خواننده و متن. شاید در نگاه اول لاف و گزافه‌های یک ایتالیایی خودستا ارزش ترجمه کردن نداشته باشد اما اگر در مقام یک انسان‌شناس یا مردم‌شناس به متن نگاه کنیم می‌بینیم که حتی لاف و گزافه‌ها نیز مهم می‌شوند و اینکه حذف مطلب از این کتاب تنها به لاف و گزافه‌های یک آدم خودستا محدود نشده است.


برچسب‌ها: پیترو دلاواله, ایران صفوی, محمود بهفروزی
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۳/۰۸/۱۹ساعت 7:25  توسط آرزو مودی   | 

ترجمه سفرنامه دلاواله

همه این پانصد صفحه‌ای که تا اینجا خوانده‌ام به این فکر کردم که مهم نیست دلاواله چطور دیده مهم این است که دیده و نوشته و بعدها با دقت و وسواس آن‌ها را مرتب کرده و برای ما به جا گذاشته است و من امروز که در اصفهان سال 1393 خورشیدی زندگی می‌کنم از دریچه چشمان یک مرد ایتالیایی اصفهانی را تماشا می‌کنم که بی‌هیچ ترتیب دیگری نمی‌توانستم تماشا کنم. مهم نیست دلاواله عرب‌ها را وحشی می‌دیده یا ترک‌ها را برابر با حیوانات می‌دانسته است (مشخصا از متن کتاب) و یا ایرانی‌ها را هنوز نمی‌دانم که چطور دیده است، مهم این است که دلاواله جایی از فلان پادشاه ترک می‌نویسد و می‌گوید چطور به خاک سپرده شده است و قبرش چطور است و یا زن‌ها در عراق چطور لباس می‌پوشیده‌اند یا در فلان نقطه فلان کلیسا را با چه هیبتی ساخته بودند. 

این سنتی است که ما نداریم و جز چند نفر خاص آن هم بیشتر در خود مرزهای ایران چیزی به جای نگذاشته‌اند و چقدر حیف. چرا که هرگز نمی‌فهمیم ایرانی‌ها دیگر ملت‌ها را چطور دیده‌اند و برای یک ایرانی چه چیزهایی مهم بوده است و جهان‌بینی یک ایرانی در مقابل سایر ملل چگونه بوده است و خیلی چیزهای دیگر.

نمونه‌های معاصر البته وضعشان خیلی بهتر است هر چند کافی نیست؛ مثلا دکتر یاحقی از جمله کسانی است که چنین کتاب‌هایی دارد و من سفرنامه انگلیسش  را –خیلی سال پیش- خوانده‌ام و گاهی با آقای مورخ بحثش را می‌کنیم و حرفش را می‌زنیم.


برچسب‌ها: پیترو دلاواله, ایران صفوی, سفرنامه
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۳/۰۸/۱۸ساعت 21:5  توسط آرزو مودی   | 

سفرنامه دلاواله

در این متن که پیش از این ممکن است خوانده یا نخوانده باشید، نویسنده یعنی آقای* دلاواله به مهرهایی به فرم ستاره هشت‌پر در شهر اور باستانی اشاره می‌کند. تمام این یک هفته سفر گذشته کتاب هزار صفحه‌ای آقای دلاواله، هر جا که رفتم دنبالم بود و تا امروز که بیش از 500 صفحه از آن را خوانده‌ام هیچ نشانی از سطوری که نویسنده آن مقاله یا یادداشت به نقل از کتاب و نویسنده آورده است نبود که نبود. مترجم، محمود بهفروزی، به دلخواه بندهایی از کتاب را ترجمه نکرده است و تشخیص داده که زیاده‌گویی‌های نویسنده ارزش ترجمه شدن ندارد که یک مورد درباره شیر و نقش آن بوده و مورد دیگری که تا به حال به آن رسیده‌ام و به خاطرم مانده مربوط به مراسم و چند و چون خواستگاری دلاواله از همسرش بوده است –چیزهایی که شاید از دید مترجم زیاده‌گویی بودند اما شخصا در مورد شیر -نخوانده- بسیار مشتاقم بدانم نویسنده در مورد شیر آن هم در میان رودان چه چیزهایی گفته بوده است.- البته مترجم هر جا را که ترجمه نکرده است تا حال حاضر به مطلب ترجمه نکرده اشاره کرده است اما اینکه این چند خط از کتاب کجاست هیچ پاسخی ندارم. 

 

 

* استفاده از لفظ "آقا" در چنین جاهایی یادگاری دکتر پیراویست که تمام دو ترم -و حتی بعد از آن- گفت: آقای افلاطون

کتابی که بهفروزی چاپ کرده است دو عیب بسیار بزرگ دیگر هم دارد: کتاب فهرست ندارد. کتاب index ندارد. شخصا اعتراف می‌کنم که تا امروز به عنوان یک آدم خیلی کتابخوان به ارزشی که index یا نمایه یا راهنمای موضوعات در یک کتاب دارد پی نبرده بودم. تا با امروز روال کار کتابخوانی من اینطور بوده است که کتاب را دست گرفته‌ام و از صفحه اول تا صفحه آخر را خوانده‌ام و تمام؛ اما امروز به عنوان یک پژوهشگر یا حتی به عنوان کسی که به دنبال موضوع خاصی در یک سفرنامه می‌گردد نبود نمایه کاملا کارم را مشکل کرده است و رسما به دردسر افتاده‌ام و حالا درک می‌کنم که نمایه در یک کتاب چه مشکلی را –واقعا- حل می‌کرده است. در مورد فهرست کتاب هم که دیگر لازم به توضیح نیست که چه می‌کند و چه ارزشمند است برای یک کتاب.


برچسب‌ها: پیترو دلاواله, ایران صفوی, سفرنامه
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۳/۰۸/۱۸ساعت 17:1  توسط آرزو مودی   | 

فرش ساروق

 

 

فرش ساروق - زمان بافت: 1900 میلادی

 202 X 127CM

 

چیزی که در مورد این فرش می‌خواستم بنویسم بیشتر اشاره به یک ویژگی مهم در نقشه‌های لچک-ترنج و شکلی است که طراح زمینه را می‌پوشاند و نقش می‌دهد. نقش لچک و ترنج را از جهتی می‌توانیم از جمله شناخته شده‌ترین نقوشی برشمریم که بر زمینه فرش‌های دستباف -به ویژه فرش‌های دستباف تولید کارگاه‌های مختلف شهری و روستایی- و فرش‌های ماشینی بافته می‌شود و به شکلی می‌توان آن را از جمله رسمی‌ترین و شناخته شده‌ترین نقوشی دانست که در ایران بافته می‌شوند. حتی اگر شما شناخت زیادی در مورد فرش نداشته باشید و تا به حال جز فرش ماشینی فرش دیگری را ندیده باشید، قطعا نقش لچک-ترنج را دیده‌اید. چهارچوب اصلی این شکل طراحی از دو بخش اصلی تشکیل شده است: 1- زمینه و 2- حاشیه. زمینه نیز به سه بخش بسیار مهم تقسیم می‌شود: 1- ترنج (و قاعدتا و در بسیاری موارد دو سرترنج در دو سوی ترنج)، 2- لچک یا لچکی که در حالت کلی و استاندارد یک چهارم نقش ترنج است و 3- زمینه بافته. یعنی آن بخشی از فضای باقی‌مانده که نه ترنج و نه لچک آن را نپوشانده باشد.

در مورد ترنج و لچک یا لچکی‌ها تکلیف روشن است و همانگونه که اشاره شد بنا به یک قاعده کلی لچک یک چهارم ترنج است که البته این قاعده استاندارد و غیر قابل نقص نیست و با کمی دقت در خواهید یافت که در بسیاری از بافته‌ها نیز چنین نیست و لچک نقش دیگری، جز یک چهارم ترنج، دارد. (گاهی هم حتی تفاوت تا بدان حد رسیده است که با قالی‌هایی مواجه می‌شوید که لچک گردان هستند و قاعده رسم لچک کلا شکسته شده است و شما با فرمی کاملا متفاوت روبه‌رو هستید.)

آنچه که در این پست اهمیت دارد شکل و فرم آرایش زمینه بافته‌ها است؛ فضایی که پس از رسم ترنج (که بر روی کاغذ نقشه تنها یک چهارم آن رسم می‌شود) و لچک بر روی کاغذ نقشه قالی خالی می‌ماند. شکل پوشش این قسمت هم قاعده مشخصی دارد و اینطور نیست که طراح صرفا فضا را بر اساس تصادف و به میل خود با گل و برگ و غنچه و سایر تزئینات پر کند بلکه در این مورد هم یک قانون ثابت کلی تایید شده وجود دارد که طراح بر اساس آن زمینه را پر می‌کند. طراح در این مورد از هزلولی‌ها برای پوشش زمینه استفاده می‌کند. به این شیوه که یک هزلولی یا مارپیچ بزرگ در وسط فضای باقی مانده رسم می‌شود و به نسبت بزرگی و کوچکی فضای باقی مانده هزلولی‌های دیگری در طرفین هزلولی اصلی رسم می‌شوند. این هزلولی‌ها چهارچوبی هستند که نقوش مختلف از گل و برگ و غنچه و سایر تعلیقات بر آن سوار می‌شوند. باید این موضوع را هم اضافه کنم که جایگیری نقوش و تزئینات هم بر روی این چهارچوب قواعد مشخصی دارد و شما به عنوان یک طراح نمی‌توانید هر نقش و گل و برگی را هر کجای این چهارچوب اصلی هزلولی شکل سوار کنید.

می‌بایست توجه داشته باشید که نقش لچک و ترنج را تنها در فرش‌هایی که در کارگاه‌های شهری یا روستایی بافته می‌شوند یا فرش‌های ماشینی نمی‌بینید بلکه بسیاری از اقوام و بافندگان روستایی و عشایری ساکن در ایران از این نقش استفاده می‌کنند اما هر کدام از اصول خاص خود برای نقاشی زمینه استفاده می‌کنند و تنوع گاه تا حدی است که شاید قائل شدن به یک الگوی ثابت چندان صحیح به نظر نرسد. (نمی‌دانم نوشتن این مطلب صحیح است یا می‌توان دقیقا به چنین چیزی قائل شد یا نه ولی آنچه می‌خواهم بدان اشاره کنم مساله جغرافیایی است که نقش لچک-ترنج در آن بافته می‌شود و ذکر این مطلب که پایبندی به استفاده از هزلولی‌ها در پوشاندن زمینه این بافته‌ها بیش از هر جای دیگری در اصفهان رعایت می‌شود و شما استفاده از آن‌ها را در فرش‌های اصفهان بیش از هر جای دیگری می‌بینید.) 

نمونه‌ای از این عملکرد متفاوت را می‌توانید در این بافته مشاهده کنید. اگر چه این فرش در ساروق بافته شده است و بافته‌های این منطقه شدیدا تحت تاثیر و نفوذ شرکت‌های تولید فرش آمریکایی قرار گرفته‌اند و به همین دلیل چندان پایبند سنت طراحی فرش ایرانی نیستند یا نبودند اما در اصل مطلب تفاوت چندانی نمی‌کند چرا که عدم پایبندی به قاعده استفاده از هزلولی‌ها برای آرایش زمینه به خوبی در این بافته دیده می‌شود.


برچسب‌ها: فرش, فرش ایران, فرش ساروق
+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۳/۰۸/۱۷ساعت 7:52  توسط آرزو مودی   | 

راهکار برای آنکه فرش اتاق ناهارخوری را به درستی انتخاب کنید.

فرشی که انتخاب کرده‌اید آیا اندازه، شکل و بافتی مناسب برای یک اتاق ناهارخوری دارد؟ در این یادداشت آنچه را که هنگام انتخاب چنین فرشی باید در ذهن داشته باشید، بخوانید.

نویسنده: لائورا گَسکیل (Laura gaskill)

مترجم: آرزو مودی

یافتن فرشی برای اتاق ناهارخوری که هم کاربردی و هم زیبا و متناسب باشد، کار ساده‌ای نیست. پرزهای بلند و پشمالو می‌توانند دائما هر خرده ریزی که از بشقاب می‌افتد را به دام اندازند و نگهدارند. قالیچه‌ای بسیار کوچک می‌تواند باعث واژگونی صندلی‌ها شود اما یک قالیچه مناسب رنگ، بافت و گرما را به اتاق ناهارخوری می‌آورد و به آن زیبایی می‌بخشد پس باید بهترین گزینه را برای این اتاق انتخاب کنید. 10 راهکاری که برای انتخابی مناسب به یاری شما خواهند آمد را در این یادداشت بخوانید.  

 
 

 

1. لبه‌ها را جدی بگیرید. یک فرش مناسب برای اتاق ناهارخوری می‌بایست حداقل 60 سانتی‌متر از هر لبه میز فضای اضافه در اختیار داشته باشد تا به مهمانان فضای کافی برای جابه‌جایی صندلی‌ها، بی‌آنکه به لبه فرش گیر کنند، بدهد. لبه‌های پهن‌تر بهتر و ایده‌آل‌تر هستند. برای اطمینان از انتخاب اندازه درست، طول و عرض میز ناهارخوری را اندازه‌گیری کنید، 60 سانتی‌متر به هر طرف از آن اضافه کنید و با چسب فضای به دست آمده را بر روی کف اتاق نشانه‌گذاری کنید. اگر فضایی که مشخص کرده‌اید فاصله مناسب با دیگر وسایل اتاق ناهارخوری دارد، اندازه به دست آمده مناسب است. 

 

 
 
 

 

2. فرشی تخت‌باف یا فرشی با پرزهای کوتاه را انتخاب کنید. به این علت کهریختن غذا و نوشیدنی و خوراکی‌ها در چنین فضایی کاملا اجتناب ناپذیر است و جابه‌جایی ساده و راحت صندلی‌ها اهمیت زیادی دارد، فرش‌های تخت‌باف یا فرش‌هایی با پرز کوتاه انتخابی کاربردی و مناسب برای اتاق ناهارخوری هستند. اتاق نشیمن برای فرش‌های پشمالو، فرش‌های مراکشی و نمونه‌های ضخیمی که پرزهای بلندی دارند، گزینه مناسب‌تری است چرا که در این فضا به تمیزکاری و مراقبت کمتری نیاز خواهند داشت.

3. از فرش به عنوان نقطه پرش دکوراسیون استفاده کنید. اگر فرش از جمله اولین خریدهای شما برای اتاق ناهارخوری است می‌توانید از آن برای هماهنگ کردن و انتخاب نوع رنگ‌آمیزی اتاق استفاده کنید. روشن‌ترین رنگ موجود در فرش یا رنگ زمینه آن را برای رنگ کردن دیوارها استفاده کنید و چشمگیرترین رنگی که در آن استفاده شده است را به عنوان رنگ تاکیدی اتاق در روکش صندلی‌ها یا آثار هنری تکرار کنید. 

 

 

4. موادی را انتخاب کنید که به سادگی تمیز شوند. به صورت معمول تمیز کردن الیاف کاملا طبیعی مانند پنبه و پشم در خانه ساده‌تر از باقی مواد است و تمیز کردن ترکیبات مصنوعی دشوارتر از بقیه. مورد استثناء فرش‌های مناسب برای فضای داخل و خارج و فرش‌های مقاوم در برابر لکه هستند که در برابر سابیدن مقاومند. 

 

 

5. کاشی-فرش‌ها را امتحان کنید. این فرش‌های مربعی شکل با قابلیت اتصال به هم می‌توانند به هر اندازه و شکلی که شما به آن نیاز دارید در بیایند و تنوع رنگ، نقش و بافت زیادی دارند. آنچه آن‌ها را تبدیل به انتخابی هوشمندانه برای اتاق ناهارخوری می‌کند این است که اگر هر کدام از قاب‌ها یا مربع‌ها لک شد به جای آنکه مجبور باشید یک کف‌پوش یا فرش جدید بخرید، می‌توانید تنها همان تکه را عوض کنید. 

 

 

6. چیزهایی که پیش از خرید فرشی با الیاف طبیعی باید بدانید. فرش‌هایی با الیافت طبیعیاز جمله سیسال، جوت و بوریا- با داشتن قیمتی مقرون به صرفه، بافتی عالی و ظاهری کلاسیک سلیقه‌های بسیاری را به سمت خود می‌کشند اما در حالیکه الیاف طبیعی مانند پنبه و پشم به این مشهورند که به سادگی تمیز می‌شوند، این مواد طبیعی می‌توانند شهرتشان را زیر سوال ببرند. گزینه مهم و کلیدی در این تفاوت بافت و رویه قالیچه، ظرافت بیشتر و صاف‌تر بودن آن‌هاست که باعث می‌شود ساده‌تر تمیز شوند. از سوی دیگر برداشتن غذای ریخته شده از روی فرش‌هایی با پرزهای بلند و از جنس الیاف طبیعی کاری تقریبا غیرممکن است. در نتیجه هنگام انتخاب و خرید کاملا هوشیار باشید!

 

 

7. شکل فرش را با شکل اتاق جفت کنید. یکاتاق ناهارخوری به شکل مربع دارید؟ یک قالیچه مربع یا دایره را امتحان کنید. اتاقی مستطیل شکل دارید؟ یک فرش مستطیلی را امتحان کنید. تکرار شکل اتاق در شکل فرشی که انتخاب کرده‌اید احساس خوش‌آیندی از نظم را به فضایتان می‌بخشد. 

 

 

8. شکل فرش را با شکل میز جفت کنید. یک میز ناهارخوری گرد با فرش گرد یا مربع ظاهری عالی پیدا می‌کند. یک میز ناهارخوری مستطیلی یا بیضی به خوبی با فرش مستطیل شکل هماهنگ می‌شود. میزهای مربعی شکل ناهارخوری را باید با فرش‌های مربعی شکل جفت کرد تا به بهترین نتیجه رسید. در این حالت استفاده از فرشی گرد سرزندگی بیشتری به فضا می‌بخشد. 

 

9. از رنگ‌های روشن اجتناب کنید. به جز در مواردی که از اتاقتان بیشتر به عنوان اتاق کار استفاده می‌کنید تا فضایی برای غذاخوردن بهتر آن است که از فرش‌هایی به رنگ‌ سفید یا رنگ‌های روشن –حتی اگر بسیار زیبا به نظر برسند- استفاده نکنید. مشخصا رنگ سفید تنها رنگی نیست که به مراقبت بیشتر نیاز دارد. هر رنگ روشنی به نسبت رنگ‌های تیره‌تر و پرمایه‌تر کثیفی و لکه‌ها را به سادگی و سریع‌تر نشان خواهد داد.

 

 

10. فضای بزرگ‌تر را در نظر بگیرید. هنگامی که رنگ و نقشی را برای فرش اتاق ناهارخوری انتخاب می‌کنید آن را به عنوان تکه‌ای از پازلی بزرگ‌تر از فضایتان در نظر بگیرید. میز و صندلی‌های ناهارخوری، تجهیزات نوری، کف‌پوش و دیوارها به چه رنگی هستند؟ اگر فضایی نقشه باز دارید، پیش از این چه فرش‌هایی را در کل مجموعه استفاده می‌کرده‌اید؟ فرشی که در نهایت انتخاب می‌کنید طبیعتا می‌بایست با سایر قطعات هماهنگ باشد.


برچسب‌ها: اتاق ناهارخوری, فرش
+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۳/۰۸/۱۰ساعت 12:21  توسط آرزو مودی   | 

پیشتر که از اصفهان می‌رفتم مشهد یا از مشهد می‌آمدم اصفهان یا مسیر تهران بود همه چیز روی نظم و قاعده بود. گاهی باید بلیت مشهد و اصفهان را یکماه قبل می‌خریدم وگرنه بلیت گیرم نمی‌آمد همانطور که خیلی وقت‌ها نیامد و در حالیکه همه رفته بودند من در خوابگاه سماق می‌مکیدم و صبح به صبح با سرپرست خوابگاه چشم به چشم می‌شدم که یعنی ببخشید که من هنوز هستم و شما به کارتان نمی‌رسید. بلیت خریدن هم کار شیکی بود در حد چند کلیک و واریز اینترنتی پول و بلیت مال من بود و جای مشخص و همه چیز از سر نظم. روز حرکت هم همه چیز منظم و مشخص و از پیش تعیین شده بود و نگرانی چندانی در کار نبود. اتوبوس خوب بود. راننده خوب بود و مسافرها هم و با اینکه یکی از کلافه کننده‌ترین سفرهایی که رفته‌ام مسیر اصفهان به مشهد است اما کمتر چیزی اتفاق می‌افتاد که ناراحت کننده باشد یا برنامه از پیش مشخص شده را برهم بزند. از وقتی تغییر مسیر داده‌ام همه چیز روی هواست. هیچ چیزی سرجایش نیست. بلیت را باید تا ترمینال کاوه بروم و بخرم. خرید اینترنتی در کار نیست. هر چند جدیدا یاد گرفته‌ام که طبق اصول جدیدی رفتار کنم و یک ردیف اسم و شماره تلفن رانندگان مختلف مسیر اصفهان-بیرجند را در گوشی ذخیره کرده‌ام.


برچسب‌ها: سفر, ترمینال, اتوبوس, بیرجند
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۳/۰۸/۰۸ساعت 11:53  توسط آرزو مودی   | 

جنوب غرب ایران - زمان بافت: حدود 1900 میلادی

 

اگر می‌دانید کجا می‌تواند بافته شده باشد، به من هم بگویید.


برچسب‌ها: فرش, فرش ایران
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۳/۰۸/۰۷ساعت 10:10  توسط آرزو مودی   | 

کارهایی که در نبود پدرانمان انجام میدهیم!

زمستان پارسال درست اوج برف‌ریزهای عجیب زمستانی اصفهان که واقعا بعد از سه سال زندگی در اصفهان پدیده نادری بود، ناگهان تصمیم به خانه داشتن گرفتیم و ناگهان خانه داشتیم و ناگهان جابه‌جا شدیم و ناگهان اثاث کشی کردیم و موکت شستیم و دیوار رنگ کردیم و وارد خانه جدیدی شدیم که حداقل دوماه قبل از ما خالی مانده بود و کاملا سرد و یخ‌زده بود. بخاری را روز اول فرشید آورد و نصب کرد و چک کرد و مطمئن شد و رفت و ما تنها دو تماشاچی باحال بودیم که فقط تماشا کردیم و بس. امسال البته شرایط تغییر کرد و فرشید نبود و روی آب بود که بیاید و بخاری را نصب کند. ناگهان سرما نشست به تن یاسمن و سرما خورد و کم‌کم به آخر مهرماه نزدیک می‌شدیم و حتی اگر نمی‌خواستیم باور کنیم پاییز داشت به نیمه نزدیک می‌شد و باید بخاری را دوباره علم می‌کردیم. دو روزی دست-دست کردیم و گفتیم حالا فرشید هفته بعد می‌آید و بخاری را نصب می‌کند. بعد دیدیم خیر شاید فرشید نیامد، شاید همچنان روی آب ماند و سرما همچنان بود و در نهایت به این نتیجه رسیدیم کاری است که باید خودمان انجامش بدهیم و نمی‌شود به امید کس دیگری بمانیم که اصولا امید چندانی به آدم بدقولی مثل فرشید نیست. لوله‌ها را که حسابی از نم زیرزمین زنگ زده بودند بیرون کشیدم و بخاری را از راهرو و شستیم و تمیز کردیم. برای پایین آوردن و نصب دوباره پرده‌ها صندلی بلند را از آقای نقاش قرض گرفته بودیم؛ از صندلی بلند آقای نقاش و قد بلند یاسمن برای نصب و جااندازی لوله‌ها استفاده کردیم و برای جا انداختن انتهای دیگر لوله مقداری زور زدیم و انرژی مصرف کردیم و جا افتاد. کار نهایی اتصال به گاز شهری بود و روشن کردن بخاری. شلنگ و بست و پیچ‌گوشتی لازم بود و صرف مقدار دیگری انرژی که شلنگ جا افتاد و بست بسته شد و تمام. دفعه اول –قبل از روشن کردن بخاری- یاسمن گاز و اتصالات را چک کرد و گازدادگی مشاهده نشد. بخاری را روشن کردیم و کمی که گاز سوخت یاسمن دوباره کف به دست اتصالات گاز را چک کرد و اولین نشانه‌هایی که دفعه قبل دیده نشده بودند، مشاهده شدند: حباب‌ که به این معنا بود که گازی هست که بیرون می‌زند. بخاری را خاموش کردیم و شیر گاز را بستیم و نشستیم به امید فرشید که هفته آینده می‌آید و آن شب درست و حسابی خزیدیم زیر پتو. صبح روز بعد بابک از راه دور به یاسمن گفته بود که احتمالا بست را زیادی محکم بسته‌ایم و شلنگ سوراخ شده است و سر شلنگ را ببریم و شلنگ را کمی گرم کنیم که ساده‌تر جا بیفتد. شلنگ چنان قرص و محکم جا افتاده بود که با خواهش و التماس در  نیامد و با فشار و کشش و کوشش فراوان درآمد که حاصل زخمی است که هنوز روی استخوان برآمده انگشت اشاره دست راستم هست و لبخند می‌زند. شلنگ را بریدیم و گرم کردیم و جا افتاد. دوباره آزمون کف و دوباره حبابی بود که بیرون می‌زد و می‌گفت سلام یاسمن خانم! دوباره بخاری را خاموش کردیم و شیر گاز را بستیم و باز نشستیم به انتظار فرشید و هفته آینده. روز بعد دست به دامن بابا شدیم. پیشنهاد استفاده از نوار تفلون بود که نداشتیم و از چسب برق استفاده کردیم و دور لوله را چسب زدیم و شلنگ را گرم کردیم و جا انداختیم و بست را بستیم و بخاری را روشن نکردیم و همان اول رفتیم سراغ آزمون کف. نشسته بودم روی تخت و یاسمن را تماشا می‌کردم که کف به دست نشسته بود روبه‌روی شیر گاز و منتظر بود. گفتم اگر این بار حباب بدهد گریه خواهم کرد که یاسمن گفت گریه کن! باز هم حباب‌ها بودند؛ درست از همان نقطه همیشگی به نوبت در یک صف بیرون می‌آمدند و به ما سلام می‌کردند و با صدایی که شنیده نمی‌شد می‌ترکیدند و محو می‌شدند. کس دیگری برای مشورت وجود نداشت. عقل خودمان را قاضی کردیم و اول به این نتیجه رسیدیم که شاید اصلا حباب‌ها –به قول دکتر پاکزاد آن روز که آن متن از کتاب کوماراسوآمی (؟) را می‌خواندیم- inherent شلنگ و لوله و بخاری باشند. قرار شد شیر گاز را ببندیم و صبر کنیم و دوباره کف بزنیم و اگر دوباره حباب‌ها بیرون آمدند پس احتمالا inherent این مجموعه بودند و مشکلی نداشت و می‌توانستیم بخاری را روشن کنیم اما پاسخ منفی بود. شیر بسته از آزمون کف سربلند بیرون آمد و حبابی در کار نبود و تا شیر را باز کردیم حباب‌ها آمدند و گفتند سلام!

در همه آزمون و خطاهایی که از پیش برده بودیم و شلنگ را بریده بودیم و نوار چسب را به جای نوار تفلون استفاده کرده بودیم و غیره و غیره و غیره و مجموعه شیر و شلنگ و بخاری همچنان باعث شرمندگی ما شده بود، گاز از یک نقطه مشخص خارج شده بود و تنها پاسخی که با این شرایط و تغییرات و تلاش‌ها باقی می‌ماند این بود که مشکل از شلنگ نیست و هر چه هست از لوله گاز است که بود. (افتخار این کشف به یاسمن رسید.) شلنگ سوراخ نبود بلکه لوله گاز سوراخ شده بود و گاز نه از شلنگ یا از نقطه اتصال شلنگ و لوله که از خود لوله خارج می‌شد. دوباره دست به دامان چسب برق سیاه شدیم و کل مجموعه را چسب‌مال کردیم و دوتایی کف به دست چشم به لوله دوختیم و به انتظار نشستم و بله پاسخ منفی بود و دیگر هیچ خبری از حباب‌ها نبود و این بار چسب سربلندمان کرد.

 

پینوشت: آن هفته کلا هفته سربلندی فنی ما دو تا بود. مغزی شیر مخلوط آشپزخانه را عوض کردیم که آب سرد نداشتیم. آقای همراه قرار بود آچار فرانسه بیاورد که نیاورد و من از شرکت آچار لوله‌ای را کشیدم و آوردم که اگر هم وزن من نبود، چندان سبک‌تر هم نبود! و بعد هم همان را کشیدم و پس بردم برای صاحبش. کولر شستیم و تمیز کردیم و جمعش کردیم برای تابستان داغ سال بعد که با این تغییر فصل ناگهانی انگار خاطره‌ای است که هرگز نبوده است. پرده شستیم و نصب کردیم که خودش اصلا ماجرایی است که باز آقای همراه قرار بود چهارپایه بیاورد که نیاورد و دست هیچ‌کداممان به آن بالا نمی‌رسید و به همین بهانه بالاخره تصمیم گرفتیم با آقای نقاش دوست بشویم آن هم فقط به خاطره چهارپایه بلندتری که احتمالا می‌توانست داشته باشد که داشت و در و پیکر خانه را عایق‌بندی نیم‌بندی کردیم که شاید زمستان امسال با ما مهربان‌تر باشد.


برچسب‌ها: زمستان, ماجرای ما و بخاری
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۳/۰۸/۰۶ساعت 8:14  توسط آرزو مودی   | 

این آبی‌های دوست داشتنی

 

فرش ساروق-فراهان، زمان بافت: قرن نوزده میلادی

290 X 170CM

 

 

فرش زیباست و ویژگی‌های منطقه‌ای که در آن بافته شده است را، از نظر ظاهری، تمام و کمال دارد (ما بافت فرش را نمی‌بینیم و قابل لمس برایمان نیست). در زیبایی و دلبری نوع رنگ‌آمیزی و آبی دوست‌داشتنی زمینه هم حرفی نیست. نقش هم همان است که در این دسته از بافته‌ها به وفور می‌بینیم اما نکته قابل توجه دو نقشی است که در دو سوی تنه درخت بافته شده‌اند؛ دو ساختمان، دو بنا شاید قاجاری یعنی به مدل کوشک‌های قاجاری.  

*

یکی از اولین دفعاتی که برای آقای نابغه چیزی پست می‌کردم و آقای نابغه اصفهان نبود، بعد از پشت نویسی بسته و نوشتن آدرس و تحویل به کارمند پست، کارمند پست بسته را برگرداند و پرسید به کدام نهاوند بفرستم؟ و خواست که اسم استان را هم بنویسم که برای من که همیشه تاریخ از یک نهاوند اسم برده عجیب بود و بعد معلوم شد با اینکه تاریخ همیشه از یک نهاوند گفته بود، دو (یا شاید سه نهاوند) در ایران داریم که یکی در استان همدان است و آن یکی در حوالی قزوین و اگر سومی هم بود به خاطرم نمانده است.

به گفته ویکی‌پدیا در ایران دو ساروق داریم که یکی در استان مرکزی است و حوالی فراهان و دیگری در استان خراسان (رضوی؟) و از توابع سبزوار است و این فرش‌هایی که ما برای آن‌ها غش می‌کنیم و ضعف می‌کنیم در ساروق استان مرکزی بافته می‌شوند و تا امروز نشانی از ساروق سبزوار نداشتم و احتمالا فرش شناخته شده‌ای ندارد که نمی‌دانستم.


برچسب‌ها: نقش درخت, فرش ایران, فرش ساروق, فرش فراهان
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۳/۰۸/۰۵ساعت 10:24  توسط آرزو مودی   | 

مرد دفترخانه‌دار را خواستند. فیلم را پشت درهای بسته نشانش دادند. زنی که گلدان را برده بود، همسرش بود. مرد خسارت گل و گلدان را پرداخت و رفت. همان مردی بود که به قصد مجسمه‌های willow tree آمده بود و گفتیم فروشی نیستند.

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۳/۰۸/۰۴ساعت 10:50  توسط آرزو مودی   | 

چگونه از یک فرش شرقی در فضای داخلی استفاده کنیم؟

فرش‌های قدیمی به فضاهایی که انتظارش را ندارید، ظاهری کلاسیک می‌دهند.

نویسنده: لیلی گِهاگِن (Lily Gahagan)

مترجم: آرزو مودی

 

فرش‌های شرقی عضو ثابت اتاق نشیمن، اتاق کار و اتاق مهمان هستند. یک فرش پوشیده از آبی‌ها و قرمزهای پرمایه را در آشپزخانه یا اتاق خواب پهن کنید و از حال و هوای جدید اتاقتان لذت ببرید. 

 

من در این یادداشت"فرش شرقی" را در معنایی بسیار وسیع برای فرش‌های ایرانی، گلیم‌ها و هر نوع بافته عشایری به کار می‌برم. 

 

فرش‌های شرقی فرستادگان خداوند برای فضاهای پررفت‌وآمد هستند. رنگ‌های زیبا و باشکوه در کنار طرح‌های پیچیده و پر از جزئیاتی که دارند آن‌ها را تبدیل به بهترین گزینه برای پنهان کردن بسیاری از معایب می‌کند. 

 

در این تصویر گلیم با ظاهر شگفت‌انگیزی که دارد در تقابل کامل با صندلی‌های مدرن اتاق ناهارخوری است. 

 

دیوارهای روشن این اتاق مهمان کوچک را دلباز کرده‌اند و قالیچه‌ای که کف اتاق پهن شده است رنگ‌ها را به اتاق آورده است. 

 

دو قطعه کناره دو سوی جزیره پهن شده‌اند...

  

می‌توانید فرشی پر از نقش و رنگ را جایگزین کف‌پوش کسل‌کننده حمام کنید. 

 

هنگام طراحی یک فضای جدید در بعضی از موارد سفیدی دکوراسیون را با یک فرش رنگ‌به‌رنگ متعادل می‌کنند. این دو، سفیدی فضا و رنگ‌به‌رنگ بودن فرش، متعادل کننده یکدیگر هستند و فضایی کاملا مدرن را می‌سازند. 

 

دیوار آجری همتایی در میان رنگ‌های فرشی دارد که کف اتاق پهن شده است. این دو نیز به خوبی یکدیگر را کامل می‌کنند. 

 

رنگ‌های موجود در نقوش این قالیچه‌ها گزینه بسیار مهمی برای جلوه‌بخشی به یک فضا هستند. 

 

انگشتان پاهایتان را با یک فرش بزرگ پشمی که در اتاق خواب پهن کرده‌اید، گرم نگاه دارید. 

 

قالیچه‌های شرقی با اندازه‌های 90×150 سانتی‌متر و 60×90 سانتی‌متر همچون بخش‌هایی از یک سمفونی بزرگ هستند. قطعاتی از آن‌ها را در راهرو و هال پهن کنید تا آرایش و چیدمانی متفاوت و زیبا داشته باشید. 

 

برچسب‌ها: فرش, فرش در فضای داخلی, فرش آشپزخانه
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۳/۰۸/۰۴ساعت 9:50  توسط آرزو مودی   | 

پنجره‌ها را بستیم. درهای بزرگ با شیشه‌های سرتاسری بزرگ را بستیم. کولر را تمیز کردیم. دستمال کشیدیم، شستیم. دستم برید. باز شد. خون آمد. خاک کولر را پاک کردیم. کولر را کشید تا راهرو خانه و در را بست. گفت در راهرو را هم بچسبانیم؟ گفتم نه! صبر کنیم. شاید زمستان با ما ملایم‌تر بود. شاید لازم نبود در راهرو را ببندیم؛ بچسبانیم.

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۳/۰۸/۰۳ساعت 10:30  توسط آرزو مودی   | 

این آبی‌های دوست داشتنی

 

فرش کازاک

 194 X 140CM


برچسب‌ها: فرش, فرش قفقاز, فرش کازاک
+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۳/۰۸/۰۳ساعت 10:10  توسط آرزو مودی   | 

ملال ترسناک جمعه

زمستان پارسال خیلی از بعدازظهرهای جمعه را به اصرار پایان نامه صرف ول گشتن در تخت فولاد کردم. کلاس آلمانی ساعت یک تمام می‌شد و بیست دقیقه‌ای طول می‌کشید که از کلاس آلمانی برسم تخت‌فولاد و تا غروب آفتاب قبرها را تماشا می‌کردم و عکس می‌گرفتم و تک و توک آدم‌هایی را می‌دیدم که می‌آمدند سر خاک، بی‌هراس، بی‌ترس، سرخوش و بعد پیاده برمی‌گشتم بی‌هراس و سرخوش و باکم نبود. خیلی از جمعه‌های زمستانی پارسال را صرف تماشای قبرها و تخت‌فولاد خالی از آدم کردم و بعد سرخوش تا خوابگاه را پیاده برگشتم سر جمع پیاده‌روی شاید یک ساعت بود شاید کمی بیشتر و شب که می‌شد می‌رسیدم. جمعه‌های اصفهان خاموش و خالی از آدم و تنهاست و آن ساعت از روز/شب، دم غروب، تنهاتر هم می‌شود.

 

عکس بالا یکی از صدها عکسی است که از قبرهای قبرستان تخت‌فولاد گرفتم وقتی اصفهان زنده و شاد بود و یک اسیدپاش دیوانه در خیابان‌ها آزاد نمی‌گشت.


برچسب‌ها: جمعه, اصفهان, اسیدپاسی
+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۳/۰۸/۰۲ساعت 20:48  توسط آرزو مودی   | 

کاکل سبز

زن گل را درست از روبه‌روی شرکت برده بود. دوربین ساختمان نشانمان داد که زن جوانی که کاپشن بلند سفیدی پوشیده بود که کلاه داشت ساعت ده صبح 20 مهر 1393 از پله‌ها بالا آمد، ایستاد جلوی در بسته دفترخانه، مکث کرد به گلدان‌ها نگاه کرد، دوباره مکث کرد، فکر کرد، در را باز کرد و داخل شد. همان زن ساعت یازده و نیم، چند دقیقه مانده به اذان ظهر 20 مهر 1393، از دفترخانه خارج شد، برگه تاشده‌ای در دست داشت، ایستاد، در را بست، سمت گلدان‌ها را تماشا کرد، به سمت میز رفت، کیفش را باز کرد، دست برد، چیزی را برداشت و به دوربین پشت کرد. از پله‌ها که پایین رفت کاکل سبز بن‌سای که دامن ریشه‌ای‌اش را جمع کرده بود برای دوربین دست تکان داد و همراه زن رفت. دوربین سایر طبقات هم کاکل سبز بن‌سای را نشان داد که درون کیف سیاه زن جاخوش کرده بود و به رسم بدرود برای دوربین دست تکان می‌داد و سرخوش با زن می‌رفت.

*

محمد که زنگ زد، در که باز شد، گلدان خالی را نشان داد و اینکه بن‌سای کوچک‌تر نبود. خاکش پخش شده بود روی میز، زیر میز و تا لب پله‌ها رفته بود. از لب پله‌ها به بعد دیگر خاک نبود. برگ‌های سبز و کوچک بن‌سای بودند که دانه به دانه کنده شده بودند و روی پله‌ها تنها و غمگین افتاده بودند. از جایی به بعد دیگر نشانی از برگ‌ها هم نبود؛ گلدان کوچک‌تر خالی بود.

*

گلدان بزرگ‌تر زود قهر کرد. نور نداشتیم. گلدان را گذاشته بودند زیر نورمصنوعی درست وسط راهرو و نور خورشید نمی‌دید و قهر کرد. برگ‌ها دانه به دانه زرد شدند و ریختند و هر چه ناز گل را کشیدیم فایده نداشت. دیر به فکر نجاتش افتادیم و آخر سر همه برگ‌ها ریختند و بن‌سای لخت شد؛ شد یک تنه عریان با سرشاخه‌های نازک در یک گلدان بزرگ. گل‌فروش گفته بود گلدان را بگذارید جایی که نور خورشید ببیند. گذاشتیم. گل بدقهری است، شاید اصلا آشتی نکند. نکرد و لخت و پتی و بی‌برگ ماند. گلدان کوچک‌تر را هم که از همان گل‌فروش خریده بودند گذاشتیم بیرون. میز رسم بزرگ را بردیم بیرون، کنار پنجره، کنار شیشه‌های بلند گلخانه، دم در و هر دو گلدان را گذاشتیم کنار هم روی میز. سنگ‌های رنگ به رنگ نقش‌دار را هم چیدیم کنار گلدان‌ها که تنها نباشند. گل بزرگ‌تر آشتی نکرد اما گل کوچک‌تر هم قهر نکرد. هر روز صبح، راس ساعت نه می‌دیدمش که تمام گلدان سفید را فتح کرده و پیروز ایستاده و آدم‌هایی را تماشا می‌کند که از پله‌ها بالا می‌آیند.

*

محمد زنگ زد و در باز شده-نشده پرسید پس گل کو و اشاره کرد به میز رسم که سمت راستش کنار پنجره، کنار شیشه‌های بلند گلخانه جاخوش کرده بود. همگی شنیدیم و همگی بلند شدیم و همگی دیدیم که گلدان نیست؛ گلدانی که ساعت نه صبح همچنان پیروز و سرفراز آنجا ایستاده بود، دیگر نبود. گلدان خالی بود. خاکش ریخته بود روی زمین و چند برگش روی پله‌ها و ناپدید شده بود. دفترخانه هم درست کنار شرکت ما سرجایش بود. از وقتی پاییز شد در دفترخانه را می‌بندند؛ قبلش باز بود و صبح به صبح زن نشسته پشت میز، روبه‌روی در، رفت و آمدمان را چک می‌کرد و هر کداممان که از پله‌ها بالا می‌آمد و به دم دفترخانه می‌رسید سرش را بلند می‌کرد. حالا در دفترخانه بسته بود و زن هم چیزی ندیده بود. مردها هم چیزی ندیده بودند. هیچ‌کس چیزی ندیده بود. شرکت مرموز روبه‌روی دفتر هم چیزی ندیده بود. آدم‌هایش را نمی‌بینیم. گاهی از پنجره اتاقم می‌بینم مردی در اتاق روبه‌رویی رو به سمت غلطی نماز می‌خواند. آن‌ها هم ندیده بودند که گل چطور، کی و به چه مقصدی رفته که خاکش و برگ‌هایش باقی‌مانده‌اند روی زمین و روی پلکان. کسی چیزی نمی‌دانست. لابد گل ناگهان تصمیم گرفته بود قبل از آنکه به قهر گلدان بزرگ‌تر برود ریشه‌هایش را جمع کند، مثل یک دامن بزرگ بالا بگیرد و فرار کند.

*

امروز بن‌سای پس آمد. صبح که دخترک جدید در را باز کرد گفت گل را پس آورده‌اند. نگاهش کردم، آنجا بود، کنار شیشه‌های بلند گلخانه، کنار پنجره. گل بزرگ‌تر هنوز قهر بود. گلدان کوچکتر، بن‌سای و کاکل سبزش آنجا بودند و گلدان خالی از خاک بود.

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۳/۰۸/۰۲ساعت 20:1  توسط آرزو مودی   | 

فرش تودشک نائین

تودشک نائین - زمان بافت: حدودا 1930 میلادی

 252 X 160CM


برچسب‌ها: فرش, فرش ایران, فرش اصفهان, فرش تودشک
+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۳/۰۸/۰۲ساعت 10:7  توسط آرزو مودی   | 

جایی برای فرشها بر روی دیوار

سال‌هاست که استفاده از فرش‌ها در فضای خانگی مدرن تنها منحصر به کف‌پوش‌ها نیست. پیش از این نیز البته چنین نبوده است اما امروز با پررنگ‌تر شدن نقش طراحی دکوراسیون داخلی و علمی‌تر شدن آن و حتی بافته نشدن فرش‌های بزرگ‌پارچه و استفاده نشدن از آن‌ها تغییرات بیشتری به چشم می‌آیند. پیش از این و در گذشته نیز بنا به شهادت عکس‌های باقیمانده شاهد استفاده از فرش‌ها بر روی دیوارها به ویژه در اعیاد و جشن‌های رسمی و ملی بوده‌ایم. محبوب‌ترین دسته قالیچه‌هایی با نقش محرابی و نقش درختی (که گاه این دو در کنار هم می‌آیند و گاه خیر) هستند اما عکس‌های باقی‌مانده به ما نشان می‌دهند که حتی فرش‌های بزرگ پارچه را نیز برای این اعیاد و جشن‌ها و فتوحات بر روی دیوارهای بلند باروهای شهر یا خانه‌های اعیان می‌آویخته‌اند. استفاده از فرش آن هم بدین حالت کاری دائمی نبوده است و فرش‌ها بعد از پایان مراسم و تمام شدن جشن‌ها از دیوارها پایین آورده می‌شدند.

امروز بیش از گذشته شاهد استفاده از فرش به عنوان یک اثر هنری و نصب و آویختن آن بر روی دیوار هستیم. یادداشتی که در پی خواهد آمد قصد دارد تا ایده‌هایی را برای چگونگی این کار و فضاهای مناسبی که در یک خانه برای آن وجود دارد را با خواننده در میان بگذارد. 

بعضی از فرش‌ها به قدری چشمگیر و نادر هستند که در رده آثار هنری جای می‌گیرند. در این یادداشت راه‌هایی برای نمایش صحیح آن‌ها را با شما در میان می‌گذاریم.

 

نویسنده: مری جو بولینگ

مترجم: آرزو مودی

دلایل بسیاری برای آویختن یک فرش بر روی دیوار وجود دارد؛ از جمله نیاز به یک اثر هنری بزرگ، محافظت (قالیچه‌های نادر و عتیقه را می‌بایست جایی پهن کنید که هیچ ترسی از آسیب‌دیدگی نداشته باشید یا به عبارتی جای این بافته‌ها زیر پا نیست.) و ایجاد بافت (فرش به فضای شما بعد نمی‌دهد). دلیل و انگیزه شما هر چه که باشد جابه‌جایی یک فرش از کف به روی دیوار تغییرات زیادی در فضای داخلی ایجاد خواهد کرد. 

 

 

در این خانه و در این اتاق‌خواب طراح تاج پشتی ساده‌ای را برای تخت‌خواب انتخاب کرده است و ترکیب را با استفاده از فرشی با نقش و رنگ چشمگیر –بر بالای آن- کامل کرده است. 

 

 

در نمونه‌ای دیگر طراح، جنیفر گوستافسون، با جای‌دهی یک فرش بر روی دیوار پشتی یک تختخواب پوشش آجری را ملایم‌تر کرده و به سقف بلند اتاق نیز تعادل بیشتر و مقیاس بهتری بخشیده است. 

 

 

ایده بافت دادن به یک اتاق با استفاده از فرش در این پروژه به خوبی استفاده شده و کاملا چشمگیر و چشمنواز است. رنگ، نقش و بافت قالیچه به این اتاق سنگی گرمای بیشتری بخشیده و حضور سرد سنگ را ملایم‌تر کرده است. 

 

 

استفاده از فرشی با طول بلند که از کف تا سقف را پوشانده به این ورودی رنگ و حالتی چشم‌نواز بخشیده است. 

 

 

طراح، بابی تیکن فیشر، با آویختن یک قالیچه بر روی دیوار و پهن کردن یک فرش بزرگ تخت‌باف بر روی کف یک طرح بزرگ رنگی خلق کرده است. اغلب حاشیه فرش می‌تواند مانند حاشیه دور عکس در یک قاب عکس عمل کند: چشم را به سوی کار بکشد و نقش زمینه را برجسته کند.

 

 

استفاده از این فرش مراکشی در اتاقی در هتل پارکر پالم اسپرینگز تاکیدی است بر درازا و رنگ خنثای کاناپه. 

 

آویختن این فرش آنتیک اندونزیایی بر روی دیوار آن را از سابیدگی و پارگی محافظت می‌کند.

مواظب پراکندگی نامتوازن و نامساوی وزن بافته باشید چرا که می‌تواند باعث تاب برداشتن، شکم دادن، کیس افتادن و حتی پاره شدن بافته شود. 

 

 

 

فرش‌ها برای زیبایی بخشیدن به فضای شما الزاما نباید حتما خیلی بزرگ باشند یا تزئینات فراوانی داشته باشد. این قالیچه کوچک با نقوش گرافیکی که بالای یک نیمکت روستایی نصب شده است زیبایی و وقاری تمام و کمال به فضا بخشیده است.


برچسب‌ها: فرش, آویختن فرش
+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۳/۰۸/۰۲ساعت 9:22  توسط آرزو مودی   | 

صفحه موبایل که روشن شد یادم آمد قرار را فراموش کرده بودم. نوشته بود تا 5 و چهل و پنج دقیقه می‌رسد جلوی بستنی سلطان؛ سر چهارباغ، دروازه دولت. من با کندترین سرعت زودتر می‌رسیدم. قرار را عوض کردیم؛ 5 و بیست دقیقه، حداکثر سی دقیقه همانجا جلوی بستنی سلطان، سرچهارباغ، دروازه دولت. فیلم زنی که بن‌سای را درست از جلوی شرکت برداشته بود و برده بود، معطلم کرد. کمی دیرتر رسیدم. دوباره صفحه موبایل روشن شد. پیغام داده بود اول خاقانی به زن دیگری حمله کرده‌اند. ترافیک و پلیس و آمبولانس و ازدحام مردم، همگی، باعث می‌شوند کمی دیرتر برسد. دیرتر رسید؛ چند دقیقه مانده بود به شش. رفتیم کاموا بخریم که شال گردن ببافیم. فقط دو مغازه باز بود. بقیه بسته بودند. تاریک و خلوت بود. چیزی نخرید. من خریدم؛ دو نخ آبی و یک نخ خاکستری؛ ضخیم و دو میل برای بافتن و همین... برگشتیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۳/۰۸/۰۱ساعت 12:1  توسط آرزو مودی   |